تبليغاتX
Image and video hosting by persiangig گزارش جلسات هفتگی نقد وبلاگ
 


 

  

وبلاگ مورد نقد جلسه ی یکشنبه ۲۷ بهمن ۸۷

وبلاگ ارزشمند حاج حمید 

  

 


 

گزارش نقد وبلاگ مورخ ۲۰ بهمن ماه

( از گور برگشته )

 

پیش نقد :

بیستمین روز از ماه بهمن ، جمع وبلاگ نویسان جلسات نقد وبلاگی ، میزبان آقای حامد رجایی و ( وبلاگ از گور برگشته) بودند .

آقای حامد رجایی خود را اینگونه معرفی می کند : 2 روز دیگر وارد 28 سالگی خواهم شد . 5 سال و 9 ماه است که وب نویسی رو شروع کرده ام . ابتدا وبلاگ نم نم و دکتر کوچولو و بعد هم از گور برگشته . در وبلاگ از گور برگشته از سال 83 شروع به نوشتن کردم . جرقه اش اینطور شکل گرفت که ما می خواستیم  مجله ای راه بیندازیم به نام مجله ی وبلاگ . جمعی از دوستان وبلاگ نویس خوب اون موقع جمع شدند .که البته در بین آنها من فرد کم نام و نشانی بودم. این نشریه صفحات مختلفی داشت که شامل مباحث مختلفی می شد . ستون سیاه نویسی این مجله خالی بود . آقای امید کریمی صاحب وبلاگ بابا لنگدراز مسئول این جمع بود و نقش سردبیر رو به عهده داشت . ایشون به من پیشنهاد داد و گفت شاید بتونی سیاه نویسی رو خوب بنویسی . چند داستان نوشتم و یکی از داستان ها چاپ شد . به دلایلی این نشریه پا نگرفت که مهمترینش مسائل مالی بود ولی این نوشتن ها و داستان ها من رو ترغیب کرد که این سبک رو ادامه بدم . نم نم هم جایی نبود که بشه این سبک مطالب رو داخلش نوشت . پس به امید پیشنهاد دادم یک وبلاگ دو نفره بنویسیم . یک هفته ای روی موضوع و فضای وبلاگ و شخصیت هایش کار کردم . شخصیت پردازی کردم و شرایط رو بررسی کردم . ولی از همون ابتدا هم هدف دهی نکردم . چون در کار گروهی نمی شه هدف دهی خاصی کرد و به کار آسیب وارد می شه . قرار شد دو مرده باشیم که انگار در پنجشنبه ها از گورمان فرار می کنیم . با هم شروع کردیم . با اینکه نوشتن برای من اصلا سخت نیست ولی آپ کردن این وبلاگ خیلی سخت بود . واقعا آپ کردن با این سبک برای من دشوار هست و گاهی فکر می کردم دور نمایی از آینده ی این وبلاگ ندارم . با هم کار رو ادامه می دادیم . وسط های کار خانمی به نام  مهدا به ما اضافه شد . دو تا پست هم ایشون نوشتند . قالب قدیمی و معروف این وب هم که با فضای نوشته ها سازگاری داشت را همین خانم زحمتش رو کشیده بودند . بعد ایشون هم رفتند و فقط من و امید ادامه دادیم . امید هم 7 مطلب نوشت و کلا از دنیای وب نویسی خداحافظی کرد و خودم به تنهایی نوشتنش را ادامه دادم . این وبلاگ پذیرای میهمان هایی هم بود که دوست داشتم در این وبلاگ پست بگذارند . و البته قصد ندارم افرادی نویسنده  ثابت این وبلاگ باشند . دوست دارم افراد مختلفی بیایند و به عنوان یادگاری چند پست در آن بگذارند . نوشتن هر پست این وبلاگ هر چند ماه یک بار به صورت جرقه ای در ذهنم بروز میکنه و چیزی که فکر می کنم سخته همون ایجاد جرقه است .وگرنه هر وقت این حس و جرقه نوشتن ایجاد شود٬خود نوشتنش زیاد طول نمی کشد.این نوشته ها از تمام وجود و احساسم نشات می گیرد و بعد از نوشتنشان بی اختیار گریه ام می گیرد و اشک می ریزم.

 

گزارش جلسه ی نقد :

*از گور برگشته یعنی چه ؟

می دونیم که یه سری از کلمات در ادبیات ما استعاره اند و مفاهیم خاصی دارند .مثلا در ادبیات دفاع مقدس کلماتی مثل پوتین و پلاک و خاکریز بار نمادی بر خود دارند. بعضی لغات هم در ذهن من یک جور نمادند . کلمه ی گور برای من یه نماده . گفته ام که آدمها دو بار دفن می شن . یه بار موقع حیات در تن و یه بار موقع مرگ در گور . البته این رو هم می خوام صادقانه بگم که خیلی وقتها بعد از اینکه حرفی رو زدم براش به فلسفه  یا دلیل های تازه تر           می رسم . مثلا وقتی این اسم رو انتخاب کردم اصلا چنین فکر هایی که الان در مورد این اسم دارم نداشتم . ولی دلایلی که می تونم الان بگم . از خاک رها شدن . جلو تر رفتن . رفتن به عالم اسرار و جدا شدن رو تصور می کنم .

*شما شیطان رو در نظر گرفتید و باهاش صحبت کردید و یا جایی با خدا صحبت کردید این فضاها رو چطور ایجاد می کنید ؟

البته این وبلاگ چون گروهیه اکثر این پست هایی که منطور شماست رو من ننوشتم .پستهایی که امضایش مردگان... هست نوشته های من هست. در این وبلاگ من با خدا صحبت نکردم . کسانی که وبلاگ نم نم رو می خونند می دونند دو سال پیش یک سری داستان با تم مذهبی نوشتم که شخصیتهای آن ابلیس و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل و خدا و آدم بودند .  در این داستان ها خدا همیشه با دل این افراد صحبت می کرد یا از طریق وحی سخن می گفت نه با خود آنها و این باور من هست .معمولا بیشتر در مطالب این وبلاگ با ابلیس بازی کرده ام.من چون بر این باورم که شیطان اگر هم  نمی بود انسان برای خود شیطانی خلق می کرد تا بار گناهانش رو گردن اون بندازه ٬ برای همین همیشه دلم براش می سوزه .

*این نوشته ( و چه شیطان بود خدا که با شیطنت خود شیطان را دشمن خدا معرفی کرد . ) رو شرح میدید ؟

اول راجع به این وبلاگ باید توضیحی بدم . عده ای فکر می کردن این وبلاگ خیلی ایمان محور باشه و عده ی بیشتری هم فکر می کردن کفر آمیز باشه . البته وقتی کمی جلوتر اومد و تونستم کانتکس و فضای وبلاگ رو در دست بگیرم شاید تونستم نظر کسانی که فکر می کردن کفر آمیز باشه رو بر گردونم . برای خودم این وبلاگ واقعا اون حیاط خلوت دنیای ماوراییم هست . احساس واقعیم نسبت به خدا و ایمانم رو می نویسم و مطمئنم حتی لحظه ای با شک نسبت به خدا این مطالب رو ننوشتم . بعد اینکه این داستان هست و من برای داستان نوشتن نیاز به شخصیت پردازی دارم . اگر قرار بود همه چیز رو بر اساس قواعد و آموزه های قبلی بنویسم چیز جدیدی نمی شد . و من نیاز داشتم برای ساختن داستانم یه سری فضاسازی های جدید کنم . بنابر این به شیطان فاکتور های انسانی دادم به عنوان کسی که بده و می خواد همه رو شبیه خودش کنه و اینجا شیطان در این داستان ها افسرده می شه یا دلخور می شه و  . . . که ممکنه اصلا در حالت واقع وجود نداشته باشه . و اما این جمله...من باز رجوع می کنم به آن داستانهای مذهبی نم نم که در آنجا گفتم که قبل از حضرت آدم بر روی زمین آدمهای دیگری نیز زندگی می کردند ولی فرقشان با حضرت آدم و فرزندانش در این بود که خداوند به آنها قدرت اختیار را نبخشیده بود.خدا با آفرینش ابلیس در حقیقت می خواست قدرت اختیار را در انسان اثبات کند و آن را مورد آزمایش قرار دهد.اگر ابلیس و قدرت اختیار نبود آنگاه انتخاب خدا و خیر بین این همه شر معنا و ارزشی نداشت.مساله جبر و اختیار یکی از بزرگترین دغدغه های ذهنی من هست.

*این فضا های ساخته شده اعتقاد شماست یا تنها یک تخیل هست ؟

من یک تخیل انجام داده ام که با این تخیل فضاسازی و شخصیت پردازی های لازم رو انجام داده ام و چیزهایی که درون و ذهنم بوده رو با کمک این قالب نوشته ام . به عبارتی این قالب نوعی ابزاره برای بیان این اطلاعات و دغدغه ها.

*فکر نمی کنید تعویض نویسنده ها پیوسنگی سبک و مسیر نوشته ها رو از بین می بره ؟

اول این رو توضیح بدم که دنباله دار بودن و پیوستگی مطالب آگاهانه نبوده است.من نوشته های این وبلاگ رو هر بار که می نوشتم فکر می کردم که دیگه قرار نیست اینجا مطلبی بنویسم . منتها هر از چندی که می گذشت این پست خود برای من یک سوژه جدیدی می ساخت و باعث می شد مطالب به صورت دنباله دار به نظر بیاد در حالی که موقع نوشتن به این شکل نبود . بعد اینکه من از کار گروهی در وبلاگ٬لذتی که می برم اینه که نوشته های هر نویسنده به آدم سوژه ای جدید می ده مخصوصا برای وبلاگ هایی به این سبک که سوژه خیلی کم داره . من خیلی از پست هایی که نوشتم سوژه اش را از پست قبلی گرفتم . و بعد با اینکه مطمئنم انتخابم در مورد امید برای داشتن همکار در وبلاگ گروهی درست بوده ولی این هم هست که اختلاف نظرها و دیدگاه های زیادی داشتیم و نگاه هامون خیلی فرق ها داشته و حتی در مورد نویسنده هایی که به صورت یادگاری تو این وبلاگ مطلب نوشتند شاید اختلاف های زیادی داشتیم و اصلا شبیه من ننوشتند برای همین این حالت خیلی مشهوده . و احتمالا اگر هم نویسنده جدیدی بخواد مطلبی در این وبلاگ بنویسه احتمالا بیشتر از یک پست از هر نویسنده ای نداشته باشیم اون هم به عنوان یادگاری . 

*در پست 5/10/87 نوشته بودید ( برزخ بهشتی ) و بهش پناه برده بودید . چرا ( برزخ بهشتی ) ؟

چون من می دونستم هنوز قیامت نشده و بهشت و جهنمی در کار نیست . برزخ  در معنا جایی هست که آدم ها معلق اند . من اینجا یک جایی رو می خواستم پیدا کنم که هیچ چیز توش نباشه . یه آرامش محض باشه . که این برزخ برای من یه جای عالی بود . یه چیزی مثل بهترین جا . منظورم از بهشتی هم منسوب به خود کلمه بهشت برین نبوده است٬بلکه منظورم بهترین جا بوده و خب در لغت بهترین جا بهشت است.این کلمه بهشتی یک کلمه موصوفی است و خب از نظر ادبی نیز متناسب با کلمه برزخ بوده و تعبیر قشنگی شد.

*در جدای از تقابل بین خیر و شر بودن چه جور تعالی وجود داره که بخواد لذت بخش باشه ؟

سوال سختیه.از یک طرف خودم اعتقاد دارم که سکون نباید داشت . سکون آدم رو به لجن می کشه و از طرف دیگه این برزخ خودش نوعی سکونه یعنی جدای از خیر و شر ، ولی در این پست٬من جدای از این دنیا و اون دنیا تنها می خواستم برم به خلسه و آرامش . می خواستم برم به یک رویای لذت بخش . در آن مقطع و در آن لحظه این حس رو داشتم . این پست و حال اون شب من اصلا حالی مادی و طبیعی نبود .واقعا فکر می کردم که آخرین پستم هست و حتی خداحافظی کردم و به خیلی از دوستان گفتم که دیگه اینجا نمی نویسم . این حال و هوای اون شب من بود .

*در یک سلسله پست های پیاپی در نقش های مختلف یه جا گناهکار و یه جا مثل شیطان وسوسه کننده ٬یه جا نصیحت کننده٬ یه جا به خیر دعوت کننده ٬یه جا هم که کلا مسیرش رو می خواد سوا کنه و راه خودش رو بره هدف از این سلسله مطالب چی بوده ؟

اینها تغییر حامد هست . از گناهکار شروع می کنه تبدیل به دعوت کننده به گناه می شه . خدا رو دور می زنه و حزب ابلیس رو تشکیل می ده . اینقدر پیشرفت می کنه که جایی برای ابلیس نمی ذاره . خودش شیطان می شه . ابلیس رو می ذاره کنار . ابلیس رو می فرسته پیش خدا .خودش در زمین حکم رانی می کنه . خدا می گیرتش و می گه این دیگه آدم نمی   شه و بیرون می ندازتش . بعد پشیمون می شه . تو این پشیمون شدن دست و پا می زنه . می خواد زانو بزنه در مقابل صبر خدا و بعد دست به شکایت می زنه که من چرا باید به این وضع برسم . ما رو ابلیس گمراه کرده و خود خدا ابلیس رو فرستاده . از خدا تقاضای عفو و بخشش می کنه.باید برمی گشت به اون دنیا ولی خودش قبول نمی کنه و خواست همه رو به خوبی هدایت کنه در حالی که باز تحت وسوسه ابلیس بوده . که ابلیس باز وسوسه اش می کنه و می خواد حتی پاکان روزگار را نیز به راه راست هدایت کند و  در آخر هم به این نتیجه می رسه که نه کژی هست نه راستی و میگه می خوام راه خودم رو برم و بعد هم خدا بهش می گه بیا ابلیس شو که می گه می خوام از این دستور خدا هم سر پیچی کنم و خود٬خدا بشم که مسیریه که طی می شه از شیطان شدن تا خدا شدن . هرچند هیچ کدوم از اینها هدفمند نبوده و پست به پست پیدا شده.

*شما 3 تا وبلاگ دارید . چرا ؟ آیا برای بیان مطالبتون جا کم داشتید ؟

خود پسندانش اینه که می خواستم اثبات کنم می تونم 3 تا وبلاگ رو همزمان داشته باشم و هرسه در سطح خوبی باشه . ولی در حالت کلیش اینه که نم نم برای من جایی برای بیان فلسفه شخصیم هست و عقایدم رو در مورد محیط پیرامون دنیاییم می نویسم . دکتر کوچولو یه جوری حیات خلوت زندگی شخصی منه و حرفهای شخصیم رو توش می زنم و این وبلاگ هم که فضای دیگه ای داره . و همچنین نمی شد کنار هم آوردشون و هر کدومشون خواننده های خاص خودشون رو دارند.

*وقتی می نویسی واقعا حس یک مرده رو داری ؟

وقتی می نویسم یک مقدار از این دنیا جدا می شم . مرده نیستم ولی سعی می کنم از اون دید نگاه کنم . معمولا شب هایی که این پست ها رو می نویسم حس و حال دیگه ای دارم .

*چرا متاسف بودی که انسان درست نمی شه .

چون اینها همش ناشی از جهل بشر بود که ده بار دیگه هم این مسیر تکرار بشه بر اساس جهل دوباره تکرار می شه .من تا حالا در داستانها و مطالب مختلفی که نوشته ام شاید بیش از ۱۵ تا ۲۰ بار کلمه تاسف و یا افسوس را به کار برده ام و هر بار علت این تاسف کلمه جهل بوده است.جهل٬تاسف انگیزترین پدیده دنیاست.

*مباحثی که به این شکل مطرح می شه باید از یه فلسفه یا فکری نشات بگیره . یه فلسه  دینی پشتش باشه . مثلا بخشی که درگیری شیطان با خداست به فلسفه  زرتشتی گرایش داشت . به نظر خودت به فلسفه  دینی گرایش داشت یا نه  ؟

این تخیل و باورهای کلاسه بندی شده خودمه . و آشنایی خاصی با دین زرتشت و مسیحیت ندارم .

*این هدفمند نبودن یعنی اول هدف نداشت یا الان هم هدف نداره . اگه نداره پس به چی می خواد برسه ؟

این فقط مطرح کردن افکار و داشته های تو ذهنم هست . وقتی اون حس ایجاد می شه در طول زمان و پست های مختلف بیرون می ریزه .من می خوام دغدغه های ذهنیم را بنویسم و زمانی که برای اولین بار این وبلاگ را می نوشتم نمی دانستم این موضوعات و دغدغه ها در ذهنم وجود دارند و همه به تدریج از ناخودآگاه ذهنم به خودآگاه منتقل شده و نوشته شده اند.

*مرده ای که از گور برگشته٬مرده است یا زنده و وقتی از گورش بیرون می آد٬چه می کنه ؟

مر ده هر بار پنجشنبه ها از قبرش بیرون می آد و بقیه هفته رو می خوابه.این پستها هم همه اش در ساعت ۱۲ شب پنجشنبه ها نوشته شده اند.وقتی هم که بیرون می آد به یکی از مسائل پیرامونش می پردازه.

*وقتی مرده از قبر بیرون می آد خیلی چیزها هست که می تونه ببینه و می شه حرف زد ازشون . معیار خاصی برای حرفا داری ؟

آره میل داشتم از مسائل زمینی زیاد ننویسم . چون خود این فضای داستانی قابلیت های زیادی برای نوشتن داره . و حالات مختلفی رو می شه باهاش ساخت . یه بار بالای قبرم ایستاده ام . یه بار به مهمانی خدا می رم . یه بار با کسی صحبت می کنم و  . . .

*دیدگاه شما در مورد یه مرده زیباست ولی بیشتر مثل یه نگاه شخصی می مونه .

شاید پرداختن به بعضی مسائل در این فضای نگارش نمی گنجه .

*این فضاسازی و این نگارش به قدری منحصر بفرده که به نظر می رسد هیچ کسی به غیر از حامد رجایی نمی تواند آنها را اینگونه بنویسد...

صورت مرا شطرنجی کنید...! 

*گفتید که دیگه میلی به نوشتن در فضای سیاه ندارید . چرا رنگ قالب هنوز سیاه باقی مونده و آیا هنوز هم نوشته هاتون سیاه نویسی هست ؟

فضای نوشته هام دیگه سیاه نیست چون ذهنم دیگر فضای سیاه را نمی تواند تحمل کند و این در تمام نوشته های دو سال اخیرم در تمام وبلاگهایم کاملا مشخص است ولی این سبک نوشتن رو بهش می گن سیاه نویسی . قالب موجود هم خب برای اینکه فکر می کنم نوشته ها که سفیده برای بیشتر نمایان شدن تو بطن این پس زمینه سیاه خوب دیده می شه . یه سری قواعد هم تو این وبلاگ به صورت ثابت و تعریف شده است مثلا کلمه ی مردگان باید با دو تا اسپیس فاصله با رنگ مشخص تو تمام پست ها باشه . خط آخر و یا پاراگراف آخر باید با رنگ قرمز نوشته بشه و خب همیشه هم رعایت می شه.رنگ قالب وبلاگ هم از قبل تعیین شده است.

*شما صحبتی داشتید در مورد اشک . بر خلاف همه که فکر می کنن اشک کاری زنانه است من فکر می کنم اشک کاری مردانه است .

نه اشک کاری احساسیه . و بستگی به شرایط داره .

*من فکر می کنم مطلبی که با اشک همراه باشه مطلب خیلی کامل تریه .

البته اینکه مطلبی اگه با اشک نوشته بشه الزاما یه مطلب کاملی باشه اشتباهه چون مطلبی که با اشک همراهه بعد احساسیش به منطقیش می چربه پس نمی تونه خیلی کامل باشه . من نوشته هام رو خیلی دوست دارم . یک حس پدرانه بهشون دارم . و برام خیلی با ارزشن .

*فکر می کنید اگر شما از گور برگردید دنبال چی برید که با ارزش تره .

جواب سوال شما رو در متنی از پست های وبلاگ دادم  که مرگ من اشتباه بود . عزرائیل نامه نوشت که قرار بود جان انسان دیگری گرفته بشه . بعد نامه ای بردم پیش خدا که طبق اون من اشتباهی مرده ام و باید برگردم به زمین ولی بعد که اجازه داده شد ، گفتم چرا باید برگردم به زمینی که پر از شیطانک های رنگ و وارنگ است و برنگشتم .یعنی این دنیا ارزش برگشتن ندارد.

*جایی نوشته بودین پنجشنبه شب ها ، شب های شیطانی است . چرا ؟

چون شبهای پنجشنبه تهران خیلی شلوغه و مملو از کارهای بیهوده است . برای همین بهشون شب های شیطانی گفتم .

*شما نوشته هاتون رو حس می کنید یا نه...رویشان فکر می کنید ؟

من کلا زیاد فکر می کنم.من هر شب موقع خوابیدن به تمام وقایع روزانه٬به چیزهایی که در موردشان شنیده و یا خوانده ام فکر می کنم. در مورد موضوعات مختلفی مطالعه می کنم و فکر می کنم و به یه تجزیه و تحلیل و آنالیز می رسم . بعد که به نتیجه رسیدم این ها را در فایل هایی در ذهن ناخودآگاهم قرار می دهم. به هنگام نوشتن٬ناخود آگاه از مجموعه  اطلاعاتم استفاده می کنم .

*این وبلاگ تموم می شه هیچ وقت ؟

هر وبلاگ دیگه ای رو می گفتین٬می گفتم تموم نمی شه٬می تونم بنویسم . ولی این وبلاگ خیلی سخته . با اینکه 30 پست بیشتر داخلش ننوشته ام ولی اینکه بتونم تازمانی که وبلاگ نویسی انجام می دم٬بنویسم٬رو نمی دونم . چون برای این وبلاگ سوژه ندارم . ولی هرچه که هست سیاه نخواهد بود . پایان سیاهی نخواهد داشت .

*بهترین پستتون کدوم پست بود ؟

هوای جوانی و دنیایی وجودم را گرفته بود...حسی که بعد از مرگم٬همراه با جسمم مرده بود٬دوباره زنده شده بود...عشق...دنیای مرگ و زندگی به هم پیوند یافته بود...
در یکی از مهمانیهای ابلیس٬چشمان بی‌فروغم را رونق بخشید و دلم را به لرزه درآورد...در حالی که سرم گرم از شراب ناب و پاهایم به مستی ناتوان از حرکت بود؛با اشاره‌ای او را به نزد خویش خواندم...گمان می‌بردم او یکی از حوریان بهشتی است که از بهشت فرار کرده است...اما او یکی از فرشتگان خدا بود که به امید هدایت حاضران در مهمانی٬در جمع حضور یافته بود...
گیلاسی که برایش ریخته بودم را به افتخارم لاجرعه نوشید و همین مرا دلگرم و مصمم ساخت...در سکوت٬محو تماشای او شدم...نمی‌خواستم و نمی‌توانستم چشم از او بردارم و حرفی بزنم تا مبادا سخنانش که زیباتر از تمام آوازهای آسمانی بود؛قطع شود...
دیگر شوق دیدار و حضور در بهشت از قلبم پاک شده بود...من بهشت خویش را پیدا کرده بودم...در همین مدت کوتاه٬او تمام دنیای من شده بود؛بهشت و جهنم من...او واقعیت تمام رویاهای زندگی دنیایی من بود...
پس از مدتی٬سکوتم را برنتابید و مرا به سخن گفتن فراخواند...در حالیکه بعد از مدتها تپش‌های قلبم را حس می‌کردم با زبان الکن مستم٬بریده بریده و منقطع از حسم و اشتیاقم گفتم...از عشق...
نامنتظره بود...از یاد برده بودم که فرشتگان از عالم مجردند و آدمیان از عالم خاکی...فرشتگان هرگز عاشق نمی‌شوند و عشق را نمی‌فهمند...خداوند قدرت عشق را به آنها نبخشیده بود؛به همین دلیل همواره جاوید می‌مانند...
دنیایم فروریخته بود...خشمگین از خداوند٬چشمان اشک‌بارم را به آسمان دوختم و فریاد زدم:
خدایا٬چرا مرا آدم آفریدی؟

*وقتی تخیل بتونه خودش رو به مخاطب بقبولونه اونوقته که خواننده به همراه نویسنده جلو می آد و قبول می کنه در فضای فرض شده نویسنده قرار بگیره . به عبارتی هنر نویسنده قابل پذیرش کردن تخیلش برای خواننده است . تخیل اولیه تون و طرح اولیته تون تونسته این باور رو به خواننده منتقل کنه .در ادامه شما باید این باور رو تقویت کنید . به شکلی که خواننده پا به پای شما جلو بیاد . این از ویژگی های قلم شماست . گفتید از سال 83 به بعد یک پویایی در قلم شما در طی زمان ایجاد شده که شما رو به جلو برده . این رشد از چه چیزی بهره برده و چه جوری بدست اومده ؟

خب یکیش رشد سنی خودم هست که در اون سال 23 سالم بود و الان 28 ساله هستم و خب این دوران از مهمترین دوران شکل گیری فکری یک جوون هست . و من وقتی الان به این چند سال نگاه می کنم . شرایط موجود . مطالعات خودم . مطالعه گسترده ی وبلاگ ها و کتاب ها٬همه و همه این ها کنار هم باعث شده که اینطور بشه . حالا خوب یا بدش رو نظری ندارم ولی اینطوری شدم که نتیجه حرکت این مسیر هست .

*جلسه با خوانش متنی از آقای حامد رجایی پایان یافت :

پر از وسوسه های درونی و بیرونی ، پا را بر خاک ، این غریب دیر آشنا گذاشتم . عجیب بود . از دوباره قدم بر خاک گذاشتن لذت می بردم . . .  چه شده بود  ؟ من که بارها و بارها خاک و دنیای زمینی را لعنت کرده بودم !!

ناگهان علت را فهمیدم . منی که هنوز وابستگیم را به دنیای مادی ،به طور کامل قطع نکرده بودم و گهگاه از تنهایی گور زجر می کشیدم ، افرادی را می دیدم که چون من خاکی بودند و مرا به گذشته می بردند و مشتاقانه می خواستند از آن دنیا بگویم . میخواستند از اسرار بگویم . میخواستم٬از اسرار بگویم ، اما نمی دانستند که من مجاز به گفتن اسرار نیستم .

لحظه تلخ خداحافظی فرا رسید . می بایست دوباره به گور بر می گشتم . اما نمی خواستم . . . چقدر در بین جمع بودن زود گذشت . . .  نمی خواستم به تنهاییم برگردم . . .

ملتمسانه و نا امید پرسیدم : کسی نمی خواهد با من بیاید ؟

ناباورانه چند نفر دستشان را بلند کردند . به آنها نگریستم . به ناچار باید یک نفر را انتخاب می کردم .

رویا را دیدم که با قلم اسرارم را می نوشت . خوب به او نگریستم و درونش را کاویدم . هنوز رویاهایی داشت که نیمه تمام بود و به امید رسیدن به آن رویاها نفس می کشید و زندگانی می کرد . نه ٬آنقدر نیروی زندگی و جوانی در او زیاد بود که اورا نمی توانستم ببرم .

درخشنده را دیدم که همچون نگینی در جمع می درخشید . عجیب بود . درونش بسیار آشنا بود . انگار با آن دنیا آشنایی داشت و لحظاتی تماس برقرار کرده بود . اما نه٬اگر او را می بردم ، این جمع دوستانه بی فروغ میشد .

به حسن نگریستم . هم به بیرون و هم درونش . او چیزهایی را از آن دنیا می دانست که من دیده بودم . اما ، آنقدر دغدغه در ذهنش دیدم که نتوانستم او را انتخاب کنم . در آن دنیا دغدغه جایگاهی ندارد .

داوود را دیدم . آنقدر شاد و سرمست بود که لیوان شراب آسمانی را به او هدیه دادم و او آنرا لا جرعه سر کشید . در ذهنش کاغذ های دعوتی را دیدم که برای معشوقش می فرستاد . نه عشق او و وابستگی خاکیش مانع از انتخاب او می شد .

به گوشه دیگر نگریستم و پیمان را دیدم . درون عجیبی داشت . مرا به فکر واداشت . او مرگ را خوب می شناخت اما سرشار از شور جوانی بود . چگونه می توانستم او را ببرم .

ستاره ای بر فراز جنگل را دیدم . درون آرامی داشت . دلبستگی لذت بخشی با طبیعت و خاک داشت . او هم مناسب نبود .

امیدم را دیدم . چه درون لذت بخشی داشت . امید و زندگی در درونش موج می زد . او را با امید نمی توانستم با خود ببرم .

جوشقانی نفر بعدی بود. ذهن پیچیده و فعالی داشت . درون جالبی داشت . پر از بهانه و برهان . اما آن دنیا خود بهانه و سراسر برهان است . چرا او را با خود ببرم ؟

ققنوس جوان را دیدم که با دقت مرا می نگریست . برعکس ظاهرش درونش پر از حرف بود . ققنوس چون پیر شود می سوزد و از خاکسترش دوباره ققنوس جوان زاده می شود . و این ققنوس ، جوان بود . هنوز مانده بود تا سوخته شود .

در آن انتها افسانه را دیدم . درونش پر از شادی و نشاط و سر زندگی بود . هنوز دنیایش بی رنگ نشده بود .

عقیق یک بانوی نورانی بود که درونش می درخشید . او چیزهایی می دانست و می دید که من فقط می دیدم . برای آمدن نیازی به من نداشت .

محسن یگانه را دیدم . او از همه نزدیک تر به گورم بود . چند باری به آنجا سر زده بود اما درونش چیز دیگری می گفت . از دنیای سیاه به روشنایی نزدیک می شد . دیگر او را به سیاهی نزدیک نمی کنم .

دنبالم آمده بودند و صدایم می زدند . اما نمی خواستم از خاک دل بکنم.می ترسیدم که تنها بروم . دو نفر هنوز باقی مانده بودند . مشتاقانه به آنها نگریستم .

گلناز را از دیرباز می شناختم . او نیز مرا خوب می شناخت . می دانستم که هنوز اشتیاق زیادی به خاک دارد . نه٬او می بایست بماند .

نفر آخر هیلدای عزیز بود . همچنان و با اشتیاق دستانش را بالا نگه داشته بود و خیره مرا می نگریست . به چشمانش و عمق درونش نگریستم . عجیب بود . از همه بیشتر مشتاق آمدن بود . همچنان صدایم می زدند . از آنها در مورد هیلدا پرسیدم . دفترشان را بررسی کردند و جوابم را دادند . نفس عمیقی کشیدم و گفتم :نه٬مامانی هنوز وقتش نرسیده است . اصرار بر اسرار نکن .

زمان به پایان رسیده بود و می بایست تنها بروم . ناگهان یادم آمد که گور من فقط به اندازه یک نفر جای دارد . هرکسی را در گور خویش دفن می کنند . لیوانم را سر کشیدم٬خاک را برای آخرین بار بوسیدم و رفتم .

 

 


 ***نظر کارشناسی درخشنده :

برخی از اوقات نقد نوشته های وبلاگ ، با شخصیت نویسنده ی وبلاگ ممزوج می گردد.

هرچند در این جلسات سعی کرده ایم تا نقد نوشته ها را مد نظر داشته باشیم و از نقد و هر گونه اظهار

نظر در خصوص شخصیت نویسنده ی وبلاگ پرهیز کنیم. ولی این بار هم مثل تعداد دفعات محدود قبلی ،

 نمی توان از نوشته های وبلاگ از گور برگشته ، بدون توجه به شخصیت نویسنده اش گذشت!

دکتر حامد رجایی فردی است که نوشته هایش به نوعی برخواسته از شخصیت والایش می باشد.

او می داند که چه بنویسد و این هم برخواسته از علم و دانش اوست که عادت کرده است بدون دانش و

آگاهی در هیچ امری دخالت نکند.

او آگاهانه می نویسد و می داند که چه بنویسد. شخصیت او ایستا نیست و این مهم در شخصیت های

نوشتاری وی هم تجلی یافته تا جایی که نگارش او پویایی قلمش را به خواننده منتقل می کند.

نوشته های از گور برگشته شاید همان خواسته های ما باشد در زمانی که سردی خاک را احساس می

 کنیم ولی دیگر فرصتی برای برگشت نیست.

نویسنده ی محترم وبلاگ از گور برگشته ، این فرصت را برای بازبینی اعمالمان در حالی برایمان مهیا

نموده است ، که هنوز فرصت بازنگری داریم.

آنچه من حقیر از جلسه ی نقد وبلاگ از گور برگشته آموختم ، سخت نبود ! ولی درک آن هم چندان

آسان نیست!

باید سختی کشید و علم آموخت تا قلممان آگاهانه صیقل بخورد تا در عالم تخیل ، واقعیتی را برای

مخاطب تجسم کنیم ، که شاید زمان کوتاهی برای تحقق آن ، فرصت باقی مانده باشد...

امیدوارم همه ی شما عمر نوح(ع) داشته باشید ، ولی با این حال ، تخیل حاکم در قلم توانای نویسنده 

 محترم وبلاگ ، این هشدار را برایمان در پی دارد ، که مسافری هستیم با ره توشه  اندک و آرزوی

های طولانی !

نویسنده ی  محترم وبلاگ ، این فرصت را برایمان ایجاد کرده است تا فلاش فورواردی به آینده خود

 داشته باشیم.

فعتبـــــرو يا أولـــــي الأبصـــــــــــــار


***دوستان و یاران شرکت کننده در این جلسه :

         و جمعی دیگر از دوستان . . .

 


***گزارش تصویری :

 

 

 

 

 

 

 

 


  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |