|
|
|
||||
|
وبلاگ مورد نقد جلسه ی ۶ بهمن ماه ۸۷
گزارش نقد وبلاگ مورخ ۲۹ دی ماه ( جهنم افکار )
پیش نقد: صاحب وبلاگ جهنم افکار بعد از سلام و خوش آمد گویی با حضار جلسه، جلسه این هفته رو با شعری زیبا آغاز کردن... بی دریا کشتی بی معناست مرگ کشتیها اما در دریاست بدون باورها انسان بی معناست مرگ ادمی اما در انجماد باورهاست
من دو روز بعد از 1400 سال از کشف سحابی جُزا به دنیا امدم ... سال 79 با مردی آسمانی آشنا شدم که در وجود یه انسان قرار گرفته بود به نام داوود مرجانی ایشون اسم منو آمِد گذاشت. از اون سال به بعد آمِد شده اسم من. در سال 76 توسط یکی از اساتیدم جرقه نوشتن در من زده شد ایشون از من خواستن که داستانی علمی تخیلی برای جشنواره ژولورن که در لندن برگزار میشد بنویسم که من نوشتم. در سال 73-74 در مجلههای مختلف به صورت خواننده مهمان مطلب می نوشتم تا سال 78 که با اولین مجله ژورنال ایران که فرهنگی اجتماعی هنری سیاسی می نوشت به نام ایران جوان اشنا شدم و به صورت خبرنگار نفوذی با اسم مستعار شروع کردم به نوشتن و بعد در مجله نیمرخ شروع به کار کردم که متاسفانه این مجله به ده شماره هم نرسید و بسته شد و بعد مجله هفته که به یک ماه نکشید و بسته شد. و درسال 84 شروع کردم به نوشتن وبلاگ
* گزارش جلسه: * راجع به جهنم افکار صحبتی میکنید ؟ مطالبی که اول صحبتام گفتم توضیحی بود برای همین سوال من مطالب می نوشتم اما مطالب همش به بن بست میخورد ، مثلا مجلات بسته میشد یه روز توی خیابون ولیعصر به سمت بالا میرفتم و مطالبی هم که نوشته بودم همش پیشم بود ماموران انتظامی نمیدونم مشکلی در من دیدن و شروع کردن به بازرسی وسایل من . دل نامه هایی که من برای خودم نوشته بودم که متن عاشقونه بود برداشتن و انگی چسبوندن و من یک شب بازداشت شدم به خاطر هیچی. این گذشت بعد از این اتفاق من شروع کردم به آتش زدن نوشتههام . بین بلوک ما و بلوک بغلی فضای دنجیه من مطالبو می نوشتم و میبردم یه ساعت بعد اونجا اتش میزدم.این کار باعث راحت شدن خودم بود چون حرف دلم بود می نوشتم اتش میزدم تا اینکه من دوستی داشتم که لحظهای که داشتم نوشتهها رو اتیش میزدم منو دید چون هوا تاریک بود و من چون اتش روشن کرده بودم فکر کرده بود اتش سوزی شده اومد به سمتم وقتی دید دارم نوشته هامو اتیش میزنم بهم گفت چرا این طوری می کنی ازم خواست که توی وبلاگ بنویسم و بهم گفت یه فضای بازی هست که هرچی دلت خواست می تونی بنویسی. من به خاطر این واسطه و صحبتهای دوستم شروع به نوشتن وبلاگ کردم و چون نوشته هامو خودم اتش میزدم اسم وبلاگو گذاشتم جهنم افکار. * پروسه نوشتن مطالب تا قرار دادن در وبلاگ چقدر طول میکشه؟ خیلی طول میکشه نه اینکه خیلی دقت می کنم که حتی یک واو جا ننداخته باشم نه... مثلا اول چک نویس می کنم وقتی میخوام درست کنم و می خونم مثلا یه تیکشو فکر کنم بده میذارم کنار یه مطلب دو هفته پیش نوشته بودم که هنوزم به چک نویس نرسیده * با توجه به این دقت و دغدغه چرا مطالب رو ویرایش نمیکنید، غلط املائی داره چرا؟ مطالبای اولم خیلی غلط املایی داره قبول دارم من بعضی مطالب رو خودم تایپ می کنم و بعضی موقع ها مطالبو میدم تایپ برام می کنه و نمی شینم بخونم چون به این تایپ ایمان دارم چون میگم ازم مبلغی میگیره پس کارشو درست انجام میده. مثلا این پست اخر من 4 بار تغییر دادم اما چشم از این به بعد دقتمو زیاد می کنم * مطلبی نوشته بودید در مورد کم کردن تعطیلات و چیزی که به اقتصاد ضرر میزنه توضیحی میدید در موردش؟ اولین باری که خواستم وبلاگ راه بندازم نه اینکه فکر سیاسی داشته باشم نه اما چون ایرانو دوست دارم و مشکلاتی که توی جامعه می بینیم که هر چند وقت یکبار سمت و سوی فکری جامعه رو میبرن به اون سمت. این تعطیلات که نوشتم از اینجا نشأت می گرفت که کار مجلس رو مختل کرده بود من دوبار رفته بودم مجلس، عمومی بود و مردم عادی هم میتونستند شرکت کنند از ساعت 9 صبح تا 12 ظهر در مورد تعطیلات صحبت می کردن. خب موضوع این چنینی اول باید کارشناسی بشه بعداً طرحش به مجلس بره و اینکه روزنامهها خیلی مانور میدادن روی تعطیلات بعد هم اینکه هی مثال میزنن با تعطیلات ژانویه مسیحیا خب اونا فرهنگشون اونه ما فرهنگمون چیز دیگس ما قانونای خوبشون رو نگاه نمی کنیم اما هی تعطیلاتشون رو میگم این به نوعی به نفع خود کار کردنه * شما موضعتون از این موضوع بیان نکردید جواب سوال شمارو با مطلبی از چارلی چاپلین میدم " لازم نبود چند کتاب بخوانم تا بفهمم خمیر مایه زندگی کشاکش است و درد و زحمت و حکم غریزه تمام لودگیم براین پایه استوار بود. روندش این طور بود ادمها را به دردسر بیندازم و بعد بیاورمشان بیرون" این صحبت چارلی چاپلینه که میگه این وظیفه من بوده به صفحه بکشم. البته نه از دید بد همه جور باید گفت . من میتونم فقط بگم دیگه از دید خودم این بوده * پس مطلب اشاره بود عمیق نشدید روی موضوع و حتی ریشه یابی نکردید و بررسی نمی کنید بله. چون درحدی که خودم احساس می کنم اطلاعتشو داشتم وارد شدم مثلا اگه بخوام وارد بشم ممکنه یه موضوعی پیش بیاد که از اطلاعات من خارج باشه روی همین اصل هم درحد اشاره بوده * فکر نمی کنید که همین موضوع موضعتونو مشخص نمی کنه و سطحی نگری میشه ؟ نه این طوری فکر نمی کنم.چون وبلاگی که می نویسم نمیخوام دیدگامو به زور بگم . من درحدیشو میگم بقیهاش نظر با خوانندس. واسه همین من نظرم اینه صحبتیه که من گذاشتم دیدگاه خودمو نمیگم مخاطب تعیین میکنه * 31 خرداد در مورد دوست واقعی یا معمولی نوشتید خود شما چقدر پایبند این موضوع هستید این پست شخصیه. من خودم پای دوست، دوستی که دوست باشه به تمام معنی نمیگم جونمو میدم چون جونمو دوست دارم ولی پاش هرکاری باشه میکنم چون تا این حد بوده که به خاطر دوست بهترین موقعیت زندگیمو از دست دادم.در کل به نظر خودم به دوستیام پایبندم * وصیت نامه نوشته بودید انگیزتون در لحظهای که این مطلبو نوشتید چی بود؟ وصیت نامهای که نوشته بودم حتی گفته بودم اثر انگشتم رو بدید انگشت نگاری کنن راستش من یه دوست دارم که دیدگاه زیبایی در مورد مرگ داره. من پیش این دوستم بودم و داشتیم باهم فیلم نگاه می کردیم برگشت به من گفت این شخصیت توی فیلم خوب میمیره بهش گفتم مگه فیلمو دیدی گفت نه. زده و این شخصیت توی فیلم تصادف کرد و له لورده شد رفت زیر ماشین بعد یه دفعه گفتم اینکه خیلی بده. دوستم تیکه داده بود و داشت به به می کرد گفتم چرا اینجوری می کنی اینکه خیلی بده گفتش ببین این دوست داشت اول راننده بشه اما آتش نشان شد من روی این حساب اونو به طنز اینجوری کشیدم * درمورد اصول مردانگی نوشته بودید قرار بود این مطلبو دنبال کنید میخواستم بدونم این کارو انجام دادید یا نه؟ اگه دقت کنید توی پستای اوایل خیلی در مورد این چیزا هست مثلا معرفت مساوی با صد دلار یا همون اصول مردانگی میدونید من خیلی حساسم. حساسم نه به این معنا که حرف کسی بهم بربخوره. من توی رفاقت حساسم. کسی به من میگه یا علی تا اخرش باید یا علی باشه اگه کم اورد باید بگه بسه یا علیم کم بود اگه مطلب معرفت مساوی با صد دلار رو خونده باشید سرچند تا دلار چنان نامردی شده که الان حتی میگم بغض گلومو میگیره. منظورم اینه توی جمعای دوستی وقتی نمیتونی تا اخرش ادامه بدی تمام کن چون هرچی جلوتر می ره بدتر میشه چیزایی که نوشتم همش داستانای واقعی بوده که توی جمعمون جا افتاده. * در مورد پستی که درمورد مردانگی بود به نظر شما که یه سامورایی که سریع حمله میکنه جزو اصول مردونگیه ؟ از پشت نمیزنه رودررو می ایسته . من اینو میتونم بگم فقط . این نظر منه من زیاد با فرهنگ ژاپن و چین آشنا نیستم. * شما اگه بخوای وبلاگتو دسته بندی کنید جزو کدوم دسته قرار میدید وبلاگتون رو ؟ وبلاگ من قرار بود یه وبلاگ تخصصی موسیقی بشه که داستان زیاد داره سر همون رفاقت ولی نشد. بعد چرخید میخواستم مطالب و ترانههای خودمو که می گفتم بذارم که یه مطلب گذاشتم و بعدش پاک کردم که اولین مطلبی بود که گذاشته شدو پاکش کرده بودم. بعد از یه مدت وبگردی همون مطلب خودم رو توی وبلاگ کسی دیگه دیدم که با اسم خودش ثبت کرده بود من خیلی ناراحت شدم و پیش خودم گفتم تویی که خودتو فرهنگی و وبلاگ مینویسی مطلبی که از وبلاگ دیگه برداشتی ننویس از کیه و کدوم وبلاگ ولی حداقل اسم خودتو هم پاش نزن. سر همین موضوع هم ترانههامو دیگه ننوشتم. بازم نظرم عوض شد تا زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی بود که با کورسوهای سیاست اشنا شده بودم چون اطرافم ادمایی بودن که اهل سیاست بودن میخواستم سیاست بنویسم که به خودم گفتم تو که به درد سیاست نمیخوری و چیزی ازش نمیدونی به خاطر همین هم این کارو نکردم و گفتم اجتماعیش کنم ولی میذارم بیشتر تو دسته اجتماعی چون دیدم توی اجتماعس. *اجازه دارم شغل شما رو بپرسم؟ به قول پدرم من همه کاره هیچ کارم. کاری که امرار معاش باهاش می کنم تبلیغاته. اما کاری که دل میدم تئاتره سینما و موسیقیه که خیلی کار می کردم میدونید هنر پولی نداره کنارش باید کار دیگه باشه اما با همه اینا من حتی رشته تحصیلیم فرق می کنه من فوق دیپلم صنایع اتومبیلم و کارشناس نقش برداری ساختمانم. * به نظرات خواننده چقدر اهمیت میدید؟ خواننده واسه من خودش صاحب وبلاگه * درمورد توضیحاتی که درمورد جهنم افکار دادید غالبا خوانندهای که وارد میشه دلیل این رو نمیدونه که چرا این اسم رو انتخاب کردید ممکنه برداشت دیگهای بکنه تا حالا به این فکر کردید ؟ بله من قبول دارم خیلی ها هم گفتن برای تغییر اسم وبلاگ. من خوانندهی دارم که خیلی از لحاظ فکری نزدیک منه.گاهی چیزایی به من میگه که من خودم باورم نمیشه. یه دفعه به من گفت نکنه افکارتو اتیش زدی این یه تلنگر بود برای من. به خاطر همین مطلبی که زیر اسم وبلاگ گذاشتم توضیحیه برای جهنم افکار اما انگار توضیحش کامل نیست چشم کامل می کنم. من همیشه فکر میکردم این قدر افکارتون زیاده براتون جهنم ایجاد کرده؟ اینی که شما میگید صد در صد هستش.من کلی نوشته دارم که بعضی موقعها میگم کدومو شروع کنم به کامل کردن. * چرا هرروز اپ دیت نمیکنید؟ خیلی دوست دارم اما وقتشو ندارم این قدر زیاده و حتی دوست دارم بشه روزنامه. من با روزنامه بودن وبلاگ خیلی رابطه برقرار می کنم و دوست دارم اینجوری باشه اما مشکلات عدیدهی زندگی نمیذاره. * من فکر میکنم شما ادم با جراتی هستید از آماری که گوشه وبلاگ گذاشتید نشون میده توی این اعلام نظرات چه برخوردهایی داشتید ؟ توی 120 تا پستی که داشتم خداروشکر فقط سه نفر بودن که بی احترامی کردن و من سریعا کامنتاشونو پاک کردم و توی وبلاگشون رفتم و گفتم هرجور دوست داری بنویس اما فحش نده احترام بذار برای خوانندهای که قراره بیاد بالای کامنت تو کامنت بذاره. تو منو نمیشناسی احترام برای من نمیذاری اما این قدر شعور و ادب داشته باش برای نفر بدی که کامنت بالای سر تو میذاره. سر همین یکیشون پیشنهاد داد که یه فرم نظر خواهی بذارم. حتی خودش کمکم کرد که این فرم درست بشه. * اشاره کردید به اینکه مشغلتون زیاده شما ازدواج کردید؟ نه من متاهل نیستم. * پس این مشغله از کجاست و چیه؟ ببین مثلا ماه محرمی که گذشت ماهی هست که همه اکثرا دوست و اشناهاشون رو می بینن. من توی این ماه صبح ساعت 9 میرفتم سرکار تا ساعت 12 می گفتم تمامش کنیم که بریم هیئت. من در روز خیلی از این سر تهران به اون سرتهران می رفتم و برمیگشتم. * قضیه تنوین عربی چی بود توضیح ندادید؟ من یکی از عموهای خودم جزو کانون فرهنگستان زبان فارسیه .من یه بار بهش خرده گرفتم چون زبان ما همه فارسیه کاری با گویش ندارم بهش گفتم مثلا وقتی که این میوه کپک میزنه تازه یادتون میفته که کپک زد. یا سر همین جریان Sms که تازه وارده شده بود ورود موبایل بیشتر از انگشتای دست تجاوز نمی کنه و برای همه عموم نبود. گفتم نمی شد همون موقع که وارد شد نمی تونستن کلمه پیامک رو جایگزین sms کنن وقتی چرخید تو دهن همه جا افتاد Sms. تازه یادشون افتاد که فرهنگستان باید بگرده کلمه معادل پیدا کنه و تنوینی که میگید خصوصاً اولاً اشتباه دستوریه می تونیم به جای خصوصا بگیم به خصوص. نمیگم خودم فارسی درست صحبت می کنم اما چون من خودم شنیدم سعی می کنم دیگه استفاده نکنم. * تا حالا چقدر به مردن فکر کردید؟ من مردن رو خیلی دوست دارم ولی به خاطر یه چیز دوست ندارم چون مرگ حقمونه. من تنها یه چیزی عذابم میده. اینکه من اگه بمیرم افرادی ناراحت می شن من دلم نمیخواد ناراحتی کسی رو ببینم * چقدر آمادگی داره؟ من صد در صد آمادم حتی بیشتر چون هیچ کار عقب موندهای ندارم * درمورد پست وصیت نامه درمورد مارک کفن ، دوست داری چگونه باشه؟ من همون سفیدی کفن رو خیلی دوست دارم. من این مطلبو وقتی می نوشتم چیزهایی بود که یادم میفتاد که می نوشتم حتی سه تا نقطه چین گذاشتم چون بازم ادامه داشت و در مورد کابل برقی که گفتید من توی رشته تحصیلیم متاسفانه درسی به نام مبانی برق داشتیم یکی از هم کلاسیام که خیلی آدم خوبی بود برق سه فاز سر این درس گرفتش و فوت کرد موقعی که می نوشتم تک تک خطاش یه واقعیتی پشتش خوابیده کلا بگم مطالبی که توی وبلاگم می نوشتم همیشه یه واقعیتی پشتش بوده چون به جامعه نگاه میکنم و چشامو باز میکنم مسئله رو ببینم و حتی نکات منفی یا مثبتش رو بنویسم. * این حسنه که مطالب همش دلیلی پشتش هست، اینکه تا مطلبی به چشمتون نیاد نمینویسید یا اینکه خودتون دنبال مطلب برید و بدون دلیل بنویسید یه کمد نوشتهای که گفتم دارم همون نوشته هایی هستند که تلنگری بوده بعضی از شبها دائم در حال نوشتن بودن من نوشتههای وبلاگم رو گفتم که همیشه یه دلیل پشتش بوده * تعریف شما از لطیفه چیه؟ تو جامعهای که مشکلات زیادتر باشه جک و لطیفه زیاده. چون مشکلات جامعه ما تبدیل به جک میشه. مطلبی نوشته بودم در مورد جک و لطیفه که متاسفانه خیلی از گروهای ایرانی دست خوش و مسخره می شن که من خیلی مخالفم. اصلا معنی نداره وقتی میگیم ایرانی هستیم پس همه جای ایران سرای من است رفتارمون هم باید ایرانی باشه. هرچی هم کشور بد باشه من دارم توی این کشور زندگی می کنم چه با قلمم و یا حتی با جکی که می سازم باید بهترین باشه. * شما چرا علم داستان نویسی رو یاد نمیگیرید ؟ خیلی دوست دارم شاید به خاطر تنبلیم بوده ولی بازم میذارم به حساب اینکه وقت ندارم. * آمِد به چه معناست؟ آمده یه اسم سانکریک پهلویه که به معنای یکه بیشتر اومده. جزو اسمهای نادر تهران و مختص تهران بین سالهای 1220 تا 1326 است. یک اسم تهرانیه که مال محله اودلاجان بوده . به معنی تنها و کلی آواره. * انگیزتون از وبلاگ نویسی؟ توضیح دادم مراحل وبلاگ نویسی که متاسفانه نشد اما مشکلاتی که توی بطن جامعه و بالاخص برای خودم اتفاق افتاد باعث شد که شروع کنم دید نقادانه بشه و حالت دلنامه جایی که بشه درد و دل کنم. همه رو شریک کنم. نظر مخاطب و مخاطب چقدر براتون مهمه؟ خیلی خیلی مهمه و مخاطب جایگاه بالایی برای من قرار داره. * به وبلاگ به عنوان یک رسانه نگاه میکنید اگه تعارضی بین دیدگاه شما و مخاطب داشته باشید چی؟ تا جایی که بتونم حالت پرسم و پاسخش می کنم دلایل شخصی خودمو میگم ایشون هم دلایل شخصی خودش رو میگه. * جلسات نقد وبلاگ تاثیری روی نوشتههاتون داشته؟ بله مثلا تک پست گذاشتن که تاثیر خیلی خوبی داشت. یکی هم نوع دیدگاهی که من روی نوشتههام دارم، مثلا من وقتی تو جلسات می بینم دوستان اینجوری موشکافانه نگاه می کنن و میخونن باعث میشه که من سعی کنم بهتر بنویسم که این باعث یادگیری بیشتر من شده * حرف نگفته اگه هست... یک ترانه از باب دیلم هستش که اگه اجازه بدید بخونم چون فکر می کنم کل حرفای من توی این ترانس. اسم ترانه هست رفته بر باد از البوم عصر جدید... چندتا راه دیگه مونده تا آدم شدن کبوتر سپید چندتا دریا رو باید طی کنه تا به آرامش برسه چقدر دیگه مونده تا توی پارکا بیفته کی این مسائل تمومی رو میدونه ؟ جوابهارو باد با خودش میبره جوابهارو باد با خودش میبره دوست من چندبار باید یه نفر سرشو بالا بیاره تا آسمونو ببینه آدم چندتا گوش باید داشته باشه تا صدای ناله مردم رو بشنوه چندتا مرگ دیگه رو باید ببینیم تا بدونی چند نفر کشته شدن پاسخ برباده پاسخ برباده دوست من یک کوه چقدر عمر می کنه قبل از اینکه دریا بشورتش یه ادم چقدر می تونه عمر کنه پس کی می تونه آزاد باشه یه آدم چندبار می تونه سرش رو برگردونه و وانمود کنه چیزی ندیده پاسخ برباده پاسخ برباده دوست من پاسخ بر باده ***دوستان و یاران شرکت کننده در این جلسه :
***گزارش تصویری :
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وبلاگ مورد نقد جلسه ی ۲۹دی ماه ۸۷
گزارش نقد وبلاگ مورخ ۲۲ دی ماه ( با ما یگانه باش )
***پیش نقد : محسن داودی صاحب وبلاگ با ما یگانه باش جلسه رو این چنین آغاز کرد : قبل از اینکه نام من رو بدانید ، این وبلاگ یا شاید باید بهتر بگویم این نوشته ها معرف من هست و من اگر بخواهم خود را معرفی کنم باید بگویم : محسن داودی نویسنده ی وبلاگ " با ما یگانه باش" و این نشان می دهد که همیشه اثر هرکس که اهلیتی با هنر دارد پیش تر از نامش در اذهان مردم راه پیدا می کند و اگر واقعا به این باور برسیم شاید در هنر گامی به سوی جلو برداشته ایم . به هر حال طبق رسم معمول این جلسه واجب می دا نم خود رو معرفی کنم . بنده محسن داودی نویسنده ی وبلاگ "با ما یگانه باش "که تقریبا از سال 77 به شکل مستمر به ادبیات پرداختم و البته هنوز کار خاصی در این زمینه انجام نداده ام که بخواهم در مورد آن سرم را بالا بگیرم و با افتخار صحبت کنم . وبلاگ " با ما یگانه باش " از سال 82 – خرداد 1382 – فعالیت خود رو آغاز کرد و همیشه دوستانی بودند که راهگشا باشند و چه بسا اگر نقد و رهنمود های مخاطبین نبود صاحب این وبلاگ سالها پیش درب و تخته ی وبلاگش را می بست و می رفت به دنبال زندگی روزمره خودش . شما به عنوان مخاطب وقتی روی نام "با ما یگانه باش " کلیک می کنید و صفحه برای شما باز می شود با نوشته هایی روبرو می شوید که عمدتا در قالب شعر و داستان و داستانک یا احیانا دل نوشته هایی جای می گیرند که تمام اینها محصول ذهن نویسنده ایست که در حال حاضر در کنار شما نشسته و این هست که من می گویم هر اثر معرف خالق اون اثر است .
***گزارش جلسه ی نقد : در مورد اسم وبلاگ : ما در وهله ی اول وقتی با هر چیزی روبرو می شویم اول می خواهیم نام آنرا بدانیم و انرا با نام خودش صدا بزنیم . به هر حال هر چیزی نامی دارد و این وبلاگ هم نام خاص خود را دارد . اما اگر در مورد محتوا و منظور من از انتخاب این نام بخواهید بدانید ؛ با ما یگانه باش یعنی با ما یکرنگ باش ، با ما روراست باش . مثل آیینه . در مورد قالب های قبلی وبلاگ توضیح بدید : من در این سالها قالب های مختلفی را در وبلاگ گذاشتم که به نسبت تمامی این قالبهایی که در اکثر وبلاگ ها می بینید متفاوت تر بود اما چون در واقع بلد نبودم که مدیریتی روی قالب داشته باشم ( مثلا لینک ها را عوض کنم و یا مخاطب به آرشیو ها دسترسی داشته باشد ) ترجیح دادم یک قالب ساده ای انتخاب کنم که نیاز های من رو جواب بده . مطمئن باشید اگر روزی طرز کار با قالب و ان کد هایی که مخصوص ان است رو فرا بگیرم باز به سراغ قالب های خاص مورد نظر خودم می روم . بیشتر نوشته ها از سیگار و دود سیگار استفاده شده چرا؟ ببینید هر کسی که اثری را خلق می کند برای بیان تفکرات خود احتیاح به یک سری ابزار و کلمات دارد که بتواند آن چیزی که مد نظر اوست به خوبی منتقل کند . سیگار ، دود سیگار، یا هر کلمه ی خاص دیگر که در میان نوشته های من خوانده اید صرفا کلمات و ابزار هایی هستند که در نوشته های من نقش های مختلفی را ایفا می کنند . بهتر است از این نوع کلمات به عنوان کلید هر نوشته استفاده شود . آقای داودی در این وبلاگ اغلب با مطالبی روبرو می شویم که از نظر محتوایی سیاه و تاریک است چرا؟؟؟ یک هنرمند به تعبیری فرزند زمان خود است و از درد و خوشی های دوران خودش روایت می کند . محسن داودی به نوعی راوی قصه های تلخ زمانه ی خود است و به نسبت درک خود از زمانه و جامعه مطالب خود را می نویسد . بین شعر وداستان کدام را انتخاب می کنید یا به تعبیری با کدام راحت تر هستید ؟ من کارم را با شعر آغاز کردم ولی خود را محدود نمی کنم که حالا چون با شعر شروع کردم باید به ان وفادار و مومن بمانم . درکل هر چیزی که حرف من رو بتواند که در خودش بپذیرد اعم از : شعر ،داستان ، مقاله ،نمایشنامه ، فیلمنامه - من بدان خواهم پرداخت اما هیچ گاه از شعر دور نخواهم بود . ما چه بسیار از شعرا و نقاشان و در کل هنرمندانی را دیده ایم که برای بیان ذهنیات خود به روش های دیگر نیز پرداخته اند . در وبلاگ شما چرا بیشتر شعرها بدون نام هستند ؟ آنچنان موافق با اسم گذاری روی شعر نیستم - اگرچه که به تازگی اینکار را انجام دادم و یک سر تیتر برای تمامی مطالبم انتخاب کردم- اما معتقدم اصولا اسم وقتی روی شعر می نشیند مخاطب را محدود می کند به همان اسم و به نظر من دور می کند ذهن مخاطب را از خود مطلب . مگر اینکه خیلی هنرمندانه و زیرکانه انتخاب شود که بنده انقدر زیرک نیستم . به این فکر هستید که اشعارتان را چاپ کنید؟ من هنوز فکر می کنم که انتشار مطالب به عنوان کتاب برای من و قلم من خیلی زود باشد . شما وقتی حرفی برای گفتن دارید و احساس می کنید که جامعه به این حرفها نیاز دارد باید کتاب منتشر کنید ، به اعتقاد من وقتی حرف تازه و گیرایی برای مخاطب ندارید انجام این کار تنها فضا را شلوغ تر از اینکه هست می کند و هیچ فایده ای ندارد . چه بسیار کتابهایی که امروز منتشر می شوند ولی به خاطر اینکه هیچ چیزی پشت مطالب مولف نیست در کتاب فروشیها یا در دست ناشر یا خود مولف دارد باد می خورد . معمولا درچه حالتی می نویسید ؟ وقتی که یک استرس یا گرفتاری پیش بیاید می نویسید یا نه هر زمان که خواستید ؟ چه زمانی نوشته را علنی می کنید؟آیا شخصی مینویسید؟؟؟ آنلاین می نویسید یا نه؟ چقدر روی نوشته ها وقت می گذارید؟ من اصولا اهل کاغذ و قلمم و وبلاگ تنها بهانه ای و ابزاری ست برای در میان گذاردن ذهنیاتم با مخاطب و هیچ وقت نتوانسته و نخواسته ام که بنشینم و بخواهم که به صورت خوداگاهانه بنویسم . همیشه مطلب وقتی به سراغ من می آید که هیچ انتظارش را نداشته ام ومنتظرش نبوده ام و اغلب مشغول انجام کاری می باشم . اما در مورد شخصی نویسی : هیچ وقت نخواستم شخصی بنویسم –مگر اینکه در جایی اشاره کرده باشم و گرنه همیشه سعی بر این بوده که نوشته ها از حالت منیت در بیاید و قابلیت این را داشته باشد که جامعه آن را در خود بپذیرد اما اگر در جایی فکر می کنید که مطلب شخصی ست یا متن نمی تواند در میان مخاطبین جایی برای خود پیدا کند این اشکال از نویسنده است و بس –. احساس شخصی رو به اعتقاد من نباید برای نمایش جلو دید مخاطب قرار داد . کسی هم که بخواهد شخصی بنویسد بهتراست در دفتر خاطراتش بنویسد . البته این اعتقاد من است و می تواند درست هم نباشد . هدف از این که شخصی ننویسیم چیه؟ شخصی نوشتن بد نیست . شاید می تواند برای خودش یک نوع سبک و سیاق هم باشد اما مهم هدف است . اگر با این هدف جلو امده ایم که حرفی برای مخاطبمان داشته باشیم و وقت مخاطب را هدر ندهیم بهتر است بیاندیشیم که اگر در همان شخصی نویسی می توانیم حرفی را انتقال بدهیم خب این هیچ اشکالی ندارد اما در غیر اینصورت همان در دفترچه های خاطرات باشد بهتر است احساس نمی کنید نوشته هاتون گنگه؟ تا شما گنگی را در چه معنا کنید ؟ اگر گنگی از دید شما سخت فهمیدن است که من اصولا نویسنده ی راحت الحلقومی دوست ندارم بشوم و دوست دارم که مخاطب کمی روی کار من صبر کند و به فکر وادار شود . نوشته باید مخاطب را به فکر وادار کند و گرنه چه ارزشی دارد ؟ اما اگر گنگی را این شکل معنا کنید که : نویسنده ای که خالی باشد می نشیند و چهار تا کلمه ی قلمبه و سلمبه را در زیر هم می نویسد و نامش را شعر می گذارد که عرض اندامی کند و هرکس که به به و چه چه کند حتما می فهمد و هرکه که مخالف باشد متهم به نفهمی ست .. نه بنده به هیچ عنوان این را هم نمی پذیرم . چرا که اساس و هدف من در این است که کلمات را به ساده ترین شکل ممکن بنویسم که همه خوان باشد اما راحت الحلقوم نباشد . پس مخاطب وبلاگ شما در واقع مخاطب خاص است منظورم کسی که از نوشته های شما سردربیاورد درست می گویم ؟؟؟ خیر این اصلا درست نیست . وقتی نوشته به صورت عمومی در می اید دیگر مخاطب خاص یا عام تعریفی ندارد . اصلا این چه تفاوتی ست که ما خودخواهانه بین مخاطبین می گذاریم ؟ اگر واقعا توانسته ایم راهی پیدا کنیم و چیزی می نویسیم مخاطب خاص معنا ندارد . چرا که همین مخاطب به اصطلاح عادی بوده که هر هنرمندی را بر مسندی نشانده یا حتی او را پس زده . به اعتقاد من مخاطب آگاه ترین نقاد است و زمانه با همان مخاطبین عادی اش هر اثری را یا ماندگار می کند یا از صحنه کنار می زند . به اعتقاد من مخاطب خاص بیشتر اطوار است تا چیز دیگر . برای برقراری رابطه با مخاطب چه تلاشی می کنی؟ می نویسم و تمام سعی ام را می کنم که از زمانه عقب نمانم که اگر این اتفاق بیافتد هر نویسنده ای محکوم به فناست . وقتی یک خالق اثر هنری بتواند خود را به نسبت زمانه ای که در ان زندگی می کند به روز نگه دارد خود به خود ان رابطه ایجاد می شود . اما اگر منظورتان رابطه با دیگر وبلاگهاست راستش کمی می ترسم که دچار وب گردی و روزمرگی هایش شوم و بیشتر به پیشنهاد دوستی یا دوستانی به وبلاگی سر می زنم با اینکه به شکلی کاملا تصادفی با وبلاگی آشنا شوم و برایش بنویسم که او هم بیاید . چرا که من مخاطبی سرسری برای دیگر وبلاگها نیستم و همیشه نظرم را راجع به کارها داده ام . شاید خیلی مغرورانه نگاه می کنم و می گویم به هر وبلاگی نمی روم اما راستش من فرصتی را که می توانم برای یک وبلاگ خیلی خیلی سطحی که حرفی برای گفتن ندارد صرف کنم می توانم وبلاگی را بخوانم که حرفی برای گفتن دارد . در این شلوغی ها که در این مجاز اباد می بینیم من سلیقه ی خود را حفظ کرده ام و به ان مومن خواهم بود . چند درصد از اتفاقها و نوشته هات از خودت شکل گرفته؟ همیشه سعی بر این بوده که از آن حالت منیت بیرون بیایم . حال چقدر توانسته ام موفق شوم یا نشوم بستگی به نظر مخاطب دارد . اما چیزی که می نویسم به هر حال از درون من می جوشد و رنگ و بوی من را نیز دارد . چرا زیاد از عکس استفاده نمی کنید؟ زیاد معتقد به این کار نیستم مگر اینکه موردی خاص پیش بیاید . چرا قالب با ما یگانه باش این قدر ساده ست ؟ سادگی؛ ذهن مخاطب را شلوغ نمی کند ؛ خسته نمی کند . بهتر است به جای رنگ و لعاب های بی خودی به مطالبمان رنگ و لعاب های حقیقی بدهیم . این بهتر است به گمانم . یک پست در فروردین 87 دارید راجع به آب در خوابگه مورچگان راجع به ان یک توضیحی می دهید ؟ البته هر کس عقاید خاص خود را دارد و ان محترم است . اما جامعه ای که دچار یک رخوت شده است چیزی جز یاس و نا امیدی هم از ان حاصل نمی شود و در ان پست که فکر می کنم در مورد مهران مدیری صحبت شده و آن انتقاد تند و تیزش به اقشار مختلف جامعه در ان برنامه به گمانم حکم آبی بود که در خوابگه مورچگان ریخته شده بود که اینگونه دچار همهمه و ولوله در میان اقشار مختلف شد . گاهی این شک ها خوبست نمی گذارد جامعه دچار رخوت شود و اصلا یکی از وظایف طنز همین است . هر نو آوری یا سنت شکنی درست است؟ البته این دو مقوله ی کاملا جداست . نو آوری هیچ وقت ویرانگری سنت شکنی را نداشته است . اما در کل معتقد بر این نیستم که هر نوع سنت شکلی درست و به جاست . اما اگر هدف والایی پشت سنت شکنی ها باشد فکر می کنم در مسیر خوبی قرار می گیرد . تا حالا علاقهمند شدید که سیاسی بنویسید؟ من هیچ گاه نویسنده ای سیاسی نبوده و نیستم و معتقد بر این نیستم که هنرمند به سیاست بپردازد اما اگر هنرمندی نقد یا مخالفتی با هر سیاستی داشته باشد بهتر می دانم که به شکلی به ان بپردازد که اثر خود را در واقع تاریخ مصرف دار نکند . نوشتن از سیاست به کار تاریخ دانان می خورد و اگر هنرمندی به سیاست می پردازد کارش باز در تاریخ ثبت می گردد . هر اثر هنری که مستقیما به سیاست پرداخته است متهم به نابودی ست . البته شعرای بزرگی هم داریم که به سیاست زمان خودشان شدید ترین انتقاد ها را کرده اند . مثل حضرت حافظ . اما به گونه ای هنرمندانه نوشتند که هر برداشت دیگری هم می توان از ان داشت . به اعتقاد من اجتماعی نوشتن همیشه بهتر از سیاسی نوشتن است . اگرچه شاید هم این نظر اشتباه باشد و تنها می توان گفت این نظر شخصی من راجع به سیاست است . در مورد اینکه سیاه نمینویسید درست اما تلخ می نویسید شادی ها هم جزو واقعیت زندگی هستند فرمودید که از واقعیت ها مینویسید چرا همش تلخ چرا از هر واقعیت تلخیشو مینویسید؟ شما وقتی سازی رو می نوازید هر سیم و هر پرده صدای مخصوص به خودش رو داره . نمی تونید کسی رو متهم کنید که چرا مثلا اینطور فکر می کند . من اگر تلخ می نویسم در واقع تفکر خود را نسبت به دورانی که در ان زندگی می کنم می نویسم . ممکن است کسی هم بیاید و از شادی هایش بنویسد و ان هم خوب است . درمورد تلخی نوشته ها مثلا شما در طول این سالها افرادی که دوست داشتید سالگرد فوتشون رو نوشتید اما هیچ وقت تاریخ تولدشون رو توی وبلاگ نگفتید چرا؟ من به غیر از مهدی اخوان ثالث که به او احترام زیادی قانل هستم و در هر سال انچنانکه دیگر دوست دارانش سالگرد مرگش رو محترم می دارند و من هم یادی از ایشان می کنم ، گمان نمی کنم که در جای دیگری از وبلاگم این اتفاق رو دیده باشید مگر اینکه خبر فوت بزرگی رو به اطلاع رسا ندم که باز این کار هم ادای دینی ست به ان شخص که قطعا مورد علاقه ی من بوده است . چرا سعی میکنید هنرمند رو کسی معرفی کنید که پیچیده حرف می زنه یا جور دیگه حرف زدن؟ هنر علاوه بر پیچیدگیهایی که در خود دارا می باشد فکر می کنم وظایفی را نیز به گردن دارد . یکی از این وظایف به فکر فرو بردن مخاطبش است . البته در اغاز این جلسه مفصل به آن پرداختم که می توانید بدان رجوع کنید . چقدر فکر می کنید که دیدتون هنرمندانه است؟ این چیزی نیست که من بخواهم بگویم و حکم صادر کنم . من سعی می کنم دید هنرمندانه ای نسبت به جریان های جاری در اطراف خودم و جامعه ام داشته باشم اما این را مخاطب تعیین می کند ؛ نه من . آقای داودی کدامیک از این دو برای شما مهم تر است : ( "کی میگه ؟ " یا " چی میگه ؟" ) ؟؟ جواب این سوال کمی حالت شعار گونه می تواند به خود بگیرد اما "چی میگه ؟" فکر می کنم عاقلانه تر باشد . با مایگانه باش چرا این اسم بهتر نبود مثلا می شد با شما یگانه ام؟ نویسنده ی مطالب وبلاگ " با ما یگانه باش" دست دوستی دراز کرده رو به مخاطبش و خواستار یکرنگی و صداقت است . بهتر است این یگانگی را اینجور معنا کنیم . سر این موضوع هم نظر هستیم که اساس ادبیات داستانی را فردیت تشکیل میده؟ بله گمان می کنم وبلاگ ها درمعنی بخشیدن به مفهوم فردیت و در نهایت شکل گیری بستر رشد ادبیات مدرن در کشورمان می توانند تاثیر گذار باشند زاویه دیدی که یک مخاطب نسبت به داستانتون داره می دونید چیه؟ این را مخاطب با نظراتش می تواند به نویسنده القا کند نه اینکه من تعیین کنم . من نهایتا می توانم حدس بزنم اما چیزی را تعیین نمی کنم یک جاهایی محسن داودی از دموکراتیک بودنش استفاده می کنه اما انگار گاهی دچار خودسانسوری میشه این درسته؟ خیر من در وبلاگم هیچ گاه سانسور نداشته ام و سعی کرده ام حرفم را انجور که می خواهم بنویسم نه انجور که مخاطبم می خواهد . هیچ گاه خود را محدود نکردم به این اتفاق اما همیشه تعهد در پس زمینه ی نوشته هایم هست . تعهد چقدر در نوشتههاتون موثر بوده؟ تا شما تعهد را در چه معنا کنید ؟ اما تعریفی که مد نظر من است از تعهد ؛ من نویسنده ی متعهدی در مقابل مخاطبم بوده ام . به وضوح می توانید مشاهده کنید . فرمودید نظر مخاطب خیلی براتون مهمه درست است ؟؟ بله و اگر نتیجه گیری کنید از صحبتهای من متوجه می شوید که برای من همه چیز مخاطب است . دیدگاه مخاطب براتون ارزشمنده ؟ مطمئنا و اما اگر مخاطب بخواهد من رو دچار محدودیت کنه ترجیح می دهم به روش خود عمل کنم . به نظر من افت یک هنر مند محدود شدن اوست و به شکلی دیگر وقتی خالق اثری هنری به رخوت کشیده می شود باید فاتحه ی آن هنرمند رو بخوانیم . فکر می کنم ازین دست هنرمندان بسیار دیده ایم که قبل از مرگشان از اذهان مردم فراموش شده اند . با ما یگانه باش ؛ نمی شه ما با دیگران یگانه باشیم این نوعی دیکتاتوری توش هست؟ فکر می کنم این سوال رو بارها جواب داده ام . شماره شناسنامه ؟ 10219 کلام نگفته : اگر زمان این جلسه اجازه بدهد می خواهم غزلی رو تقدیم دوستان کنم :
صدای سوت قطاری درون ده پیچید و فصل آمدنت را ؛ تمام ده فهمید و عشق خنده کنان از محله های دلم به قصد دیدنت آری ؛ تمام راه دوید ببین چگونه باز دلم در هوای آمدنت شکفته گشت و خدا را درون چشمت دید درخت و کوه و قناری ز شوق رقصیدند درین سکوت زمستانی پر از تردید من و تو باز به هم می رسیم ، می دانم فقط یک ایستگاه دگر تا طلوع شعر سپید فقط یک ایستگاه دگر ، صبر کن کمی دل من نگاه منتظر اما مدام می بارید قطار آمد و .... رفت و ...و باز جمعه گذشت نسیم سرد و چموشی درون ده پیچید
گزارش تصویری:
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||