|
|
|
||||
|
وبلاگ هفته ی آینده مورخ ۱۰ شهریور ماه ۸۷:
گزارش جلسه نقد وبلاگ دکتر کوچولو
دکتر باید متشخص باشد، که بود ؛ دکتر باید مهربان باشد که بود ؛ دکتر باید دانا و آرام و با مطالعه باشد که انگار بود ؛ دکتر جمع کافه وبلاگیها را می گویم...خیلی جوان است؛ عینک هم نمیزند اگر روز دیگری باشد که نقد وبلاگ او نیست آنقدر خوب و صمیمی و خوش خنده است که حدس نمیزنی موقعیت و تحصیلاتش این باشد ؛ مگر از روی اسم وبلاگش بفهمی... روز و هفته پزشک بود ( تولد ابن سینا) ؛ گفته بودند بیاید در جمع بچه ها؛ وبلاگ دکتر کوچولویش را نقد کنند. درباره خودش گفت: اسمش حامد رجایی و 27ساله است، دوران سربازی اش تقریبا به نصف رسیده ، وبلاگ نویسی را از سال 82 شروع کرده و دوتا وبلاگ دارد نم نم و دکتر کوچولو؛ یک وبلاگ هم داشته به نام حامد کوچولو که نوشته هایش با مخالفت خانوادگی رو به رو شده و آن را خودش تعطیل کرده. یک وبلاگ هم داشته که تعطیل شده! و با گفتن همین جمله نخستین سؤال از دکتر پرسیده شد: -وبلاگی که تعطیل شد سیاسی بود؟ -نمی گویم که هیچ وقت سیاسی نبوده امدر بعضی بازه های سالهایی که جوانتر بودم گرایش سیاسی داشتم اما یکسری مسائل دست به دست هم داد تا ازحال و هوای سیاست بیرون بیایم، هرچند هنوز ته مانده ای از آن دید سیاسی من باقی مانده و من بیشتر دلم می خواهد این فضا به نوعی انتقادی باشد، و البته نه انتقاد از یک حزب و شخص خاص بلکه نسبت به هر کسی که سر کار هست . آن وبلاگ هم اصلا مورد سیاسی نداشت اما مثل اینکه فیلتر ها به برخی کلمات حساس هستند و خود به خود با تکرار کلماتی مثل آقای رئیس جمهور وبلاگ را بلوکه می کنند. وقتی هم کار سیاسی میکردم محتاط بودم . برای روزنامه ها مطلب زیاد می نوشتم اما هیچ جا اسم و اثری از من نیست. ارتباطم با آنها همیشه اینترنتی بوده. هیچ وقت نمی خواستم قهرمان باشم چون فکر می کنم قهرمان در کشور ما تاریخ مصرف دارد.
-ببخشید شما واقعا دکترید؟ - من یه چیزی بگم راجع به دکتر حالا که به این کلمه اشاره کردید. دکترها( پزشکها) بیشترین صنفی هستند که وبلاگ می نویسند ، این را با اطلاعات ؟آماری موثق از یک منبع آگاه پرشین بلاگ می گویم. اما آنها چون بیشتر در جمع خودشان هستند نمود بیرونی ندارند. وبلاگ دکتر کوچولو اولین وبلاگی بود که با لفظ دکتر شروع شد ... من دوست ندارم کسی به من بگوید دکتر اما در بیمارستان شنیدن کلمه دکتر خوب است آن هم فقط یرای اینکه در آنجا کسی به آدم نگویبد سروان !!! آن موقع که دانشجو بودم خیلی دوست داشتم کلمه دکتر را بشنوم اما حالا خیلی اصراری ندارم... فکر می کنم مانده تا دکتر خوبی بشوم و کسی را از خطر مرگ حتمی نجات بدهم . در اورِژانس هم که الن هستم تا به حال لذت آن که کسی را واقعا از خطر حتمی نجات دهم حس نکرده ام. البته تا تخصص بگیرم و بتوانم این حس را داشته باشم هنوز راه باقی مانده . به هر حال آمپول زن نیستم، بله دکترم. - حامد جان از وقتی رشته پزشکی را انتخاب کردی چقدر روی روحیات تو تأثیر گذاشته و چقدر تغییر کردی؟ - من این حرفه را با چشم باز و با علم به همه مشکلاتش انتخاب کردم. چون پدر من دکتر است واین گونه نبود که شنیدن آواز دهل از دور برایم خوش باشد . اتفاقا به سختی های آن اشنا و نزدیک بودم. پیش از آن شلوغتر ، بچه تر و خام تر بودم اما تجربه و پخته تر شدن امروزم ، بخشی به گذر عمر ربط پیدا می کند و بخشی به رعایت قوانین و سلسه مراتب در حرفه ام ...( مثل اینکه باید فرامین مافوق خود را رعایت کنی حالا چه از نظر تو درست بگوید ، چه غلط) و بخشی به سختی هایی که در طول درس خواندن و کشیک های سنگین داشته ام. -بعد از انتخاب پزشکی چقدر قصی القلب شده ای؟ - اصلا قصی القلب نیستم ! اما در این حرفه عادت می کنی که در لحظه درمان بیمار به دلسوزی تو احتیاج ندارد به درمان و. تشخیص تو نیاز دارد همراهانش به اندازه کافی برای او دلسوزی می کنند اگر من هم در شرایط آنها قرار بگیرم تمرکزم را از دست می دهم و نمی توانم درست فکر کنم. در این شغل یاد می گیری که از دیدن خون و جراحت و ... نترسی و بتوانی خودت را برای انجام و ظیفه کنترل کنی. یادم. در یکی از پستها این خاطره را نوشته ام. سربازی بود که مننژیت داشت و چون در درمانگاه درست تشخیص نداده بودند وضعیتش حاد شده بود و اگر من این را نفهمیده بودم با آن شرایطی که هوشیاری اش را از دست داده بود از بین می رفت. ما مجبوریم تظاهر کنیم... و به تدریج کمتر ناراحت می شویم اما دوست دارم میض را ببینم نه مریضی را دوست دارم بیمار را ببینم نه بیماری را. -دو پست درباره عشق دارید عشق یک احساس منطقی نیست، یعنی عشق و منطق یک جا نمیگنجند . چه توضیحی در این مورد دارید؟ - عقل و عشق معمولا در تضادند اما آدمهای عاقل بعضی وقتها از روی عشق عمل کرده اند وبقیه از روی نتیجه ای که آنها گرفته اند می توانند بفهمند که آنها درست عمل کرده اند. - با این اوصاف شما اهل تصمیم گیری از روی عشق هستید یا عقل؟ - چون احساسی هستم از روی عشق پیش می روم اما الان شدت اینگونه تصمیم گیری ها کمتر شده .. در ضمن من فقط راجع به عشق های زمینی می نویسم. - اما ما نمونه این تعارض ها را در جنگ داشتیم . کسانی که می دانستند کشته می شوند اما روی مین می رفتند ... - آن موقع عقل بزرگتری پشت سر عشقشان بوده چون میدانستند که اگر این کار را نکند سرزمین و آزادیشان از بین میرود. - در یکی ازوبلاگهایتان در مورد قسم نامه پزشکی نوشته بودید. - اجازه بدهید من در این مورد یک توضیحی بدهم . من فکر نمیکنم لااقل در این20 سال اخیر کسی واقعا قسم خورده باشد ، ما فقط آن را امضا کردیم ونمایشی آن را در دست گرفتیم . اگر واقعا می شد که در مقابل درمان از مردم پول نمیگرفتیم و مطمئن بودیم که دولت پول ما را می دهد خیلی بهتر بود وآن وقت به واقع به قسم نامه پزشکی که متن آن را در یکی از پستها آورده ام عمل می کردیم. . هزینه درمان خیلی بالاست و بیشتر این هزینه هم در جیب بیمارستان میرود نه پزشک. این که دکتر وبیمار به طور مستقیم برای گرفتن و پپرداخت پول با هم در ارتباط هستند خیلی بد است. اگر میشد که دکتر از بیمار پول نمی گرفت و او را به شکل یک صندوق پول نمی دید خیلی خوب می شد. آن وقت خیلی از برخورد ها و مسائلی که الان در ارتباط بین پزشک و بیمار وجود دارد و تصویر نامناسبی که بعضی از پزشکان در مقابل گرفتن پول از خود ارائه می دهند از بین می رفت. دکتر هم مجبور است نگران دغدغه های مالی زندگی خود باشد و باید بالاخره تأمین شود. - کسی که دو تا وبلاگ دارد کدامشان را بیشتر دوست دارد؟ - من همه نوشته هایم را عین اینکه بچه ام باشند دوست دارم.منتها دکتر کوچولو بیشتر بداهه است اول نمیدانم چه می خواهم بنویسم. و یک جوری دل نوشته محسوب می شوند در صورتیکه مطالب نم نم را از قبل در یک دفتر می نویسم و بعد وارد وبلاگ می کنم. اهمیت ویژه ام برای نم نم است اما از نوشتن دکتر کوچولو احساس بهتری دارم وقتی پای نت می نشینم و ناگهانی می ننویسم حال می کنم. - تا به حال شده وبلاگهایتان را از دید پزشکی ویزیت و درمان و اصلاح کنید.؟ - نه معمولا فقط دیکته را درست می کنم اما یک بار این اتفاق افتاد. یادم هست در یک وبلاگ ناصر خسرو و خیام را اشتباه گرفتم. دونفر دکتر هم آمدند و کلی پیغام به به و چه چه هم برای من گذاشتند! اما باز دوباره که نشستم و رمان خداوند المدت را خواندم فهمیدم آن کسی که منظور من بوده اصلا خیام نبوده و ناصر خسرو بوده.. و بعد نوشتم دم همه خواننده ها گرم . این هم از ویزیت دکتری ما واسه وبلاگمون - واسه خواننده هایت می نویسی یا خودت؟ - معتقدم اگر کسی می خواهد برای خودش بنویسد باید در یک دفتر خاطرات بنویسد و آن را در کشوی میزش بگذارد در آن را هم قفل کند کلیدش را هم بیندازد برود هرکس وبلاگ می نویسد برای بقیه می نویسد و این انکار نا پذیر است من میخواستم بنویسم تا خودم را معرفی کنم و ارتقاء پیدا کنم من همیشه دوست داشتم نویسنده بشوم دوست داشتم مطالبم را دیگران بخوانند به همین خاطر هم عقیده آنها برایم مهم است. - پرو پرانول دیگر به من اثر نمی کند چه کنم؟ - 5000تومان ویزیت بدین..... ( خنده جمع....) - اگر کسی دکتر کوچولو و نم نم را بخواند حس می کند دکتر کوچولو حامد بیرونی است و نم نم حامد درونی؟! - درست است من شخصیت درون و بیرونم هم انگار باهم فرق می کند. در دکتر کوچولو از همه چیز می نویسم از اتفاقات روز و مسائل بیمارستان مثل آن ماجرای قطع برق در بیمارستان شهدای تجریش و از بین رفتن چند نفر حین جراحی و 7 نوزاد که در دستگاه بودند چون با قطع برق آنها دچار سرما می شوند از سرما و اگر گرم نشوند می میرند! در دکتر کوچولو مسائل را به نقد می کشم و در نم نم حس و حال درونی ام را می گویم. - پست هایی که می نویسی چقدر در زندگی واقعیت تأ ثیر گذار است؟ - متأ سفانه همه هم و غم من به زندگی مجازی ام محدود می شود و مزاحمتهای اینترنتی هم اعصابم را خرد میکنم و جوابشان را می دهم نمی توانم در زندگی ام ببازم حتی اگر در یک بازی بچه گانه ببازم تمام روزم تیره و تار می شود. از کامنت هایی که میگذارند خوشحال می شوم ناراحت هم میشوم و گاهی به عقب بر میگردم و می بینم که در نوشته هایم مسیر پیشرفت را طی می کنم. - چه شد که وبلاگ نم نم وبلاگ برتر خوانندگان شد؟ - ( لبا لبخند و از سر صداقت)چون ابر و باد و ماه و خورشید و فلک در کاربودند و ما خوانندگان را تطمیع کردیم و ... و بعد از آن خوانندگان وبلاگ نم نم را به سوی دکتر کوچولو هدایت کردیم و گفتیم این وبلاگ هم هست . - آیا زمانی می رسد که دکتر کوچولو بزرگ شود؟ - نمیدانم سالهای بعد هم همین حس و حال را داشته باشم نمیدانم آیا وقت خواهم داشت؟ اگر ازدواج کنم و بچه دار شوم اصلا خوب است که بگویند پدرش یک وبلاگ نویس است؟ شکر خدا که تا به حال مطلب کم نیاورده ام بدم می آید حرفی برای گفتن نداشته باشم و فقط از سر عادت بنویسم. من هر روز مطالب را به روز میکنم روزهای اول سربازی هم نه نداشتن تلویزیون نه گوش ندادن موسیقی ونه هیچ چیز آزارم نمیداد مگر در دسترس نبودن نت! خیلی وقتها هم به خاطر وبلاگ از وظایف خانوادگی ام قصور کرده ام. بخصوص در مورد خواهرم. اما تصمیم دارم اگر با همین حال و هوا باشم نوشتن را ادامه دهم و در این مراحل حتما دکتر کوچولو کم کم بزرگ می شود. - پست منتخب؟ - پست ابن سینا و چرا نباید خود کشی کرد - جمله منتخب از میان وبلاگت؟ - ایمان از امید بر می خیزد.
حرف نگفته: ( امیدوارم بچه های پزشک وبلاگ نویس از پیله خود بیرون بیایند و خودشان را معرفی کنند و در جمع ها قرار بگیرند)
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||