تبليغاتX
Image and video hosting by persiangig گزارش جلسات هفتگی نقد وبلاگ

 

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وبلاگ هفته ی آینده ۱۹ مرداد ماه ۸۷

وبلاگ گروه بارانی ها

وبلاگ گروه بارانی ها

 

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

 

گزارش ويژه برنامه جلسه نقد وبلاگ به مناسبت روز جانباز

 

 

خوشا رقص مردانی از آینه                     سواران میدانی از آینه

 

خوشا رفتن از خود ،رسیدن به خویش        سفر در خیابانی از آینه

 

خوشا محو تکرار تصویرها                     گذ شتن زایوانی از آینه

 

دل خویش را آب و جارو کنیم                    بیاریم مهمانی از آینه

 

ز بای که آیینه کاری شده است                   بچینیم دامانی از آینه

 

در آغاز آیینه بودیم و باز                          بیابیم پایانی از آینه

 

  

اهل اینطرفها نبودند.آقا سید محمد مدنی و موسی سلامت را میگویم.

 

 انگار از یک جایی آمده بودند که من نمی شناختم.

 

 ندیده بودم شبیهشان را تا آن روز. آرام گرفته بودند، مطمئن بودند، نگاهشان نگران نبود آرام

 

 حرف میزدند...

 

بچه ها هم  جمع شان جمع تر بود آن روز ، شمع محفل نورانی تر از همیشه بود که این طور

 

پروانه وارهمه دورشان حلقه زده بودند.

 

مناسبت آمدنشان اعیاد شعبانیه  و روز جانباز بود. یکی شان علاوه بر آنکه توان حرکت

 

نداشت ، بعلت موج انفجار قدرت شنوایی هم نداشت یکی از بچه ها با شوق رفته بود کنارش

 

 جا گرفته بود و به بقیه میگفت:هرکه از اقای سلامت سوال دارد بگوید تا من برایش

 

بنویسم...

 

نمی شنید اما چنان لبخندی میزد که با همه وجودت نشاط و عشق و به قول امروزی ترها –انرژی مثبت ـ را منتقل می کرد ، می گرفتی .

 

-                                                                    أ‌-                                                                              

اولین سوال را ازآقا سید محمد مدنی پرسیدند :

 

-اولین روزی که  یک جانباز دچارقطع عضو میشه چه حالی داره؟

 

 -من راجع به شرایط یک قطع نخاعی  میتونم حرف بزنم  که تجربه اش کردم. خوب یادم

 

هست اون روز که زخمی شدم بیست، بیست و یک سالم بود، توی گرمای وحشتناک هوای

 

 خوزستان  مجبور بودم دراز کش روی  زمین باقی بمونم چون با هر تکون و حرکتی ممکن

 

بود دشمن متوجه موقعیت بشه وقتی تیر خورده بودم و قطع نخاع شده بودم برام حال و هوای

 

 غریبی بود چون میدیدم دستها و پاهام سر جاشه به ظاهر اتفاقی نیافتاده اما  نمیتونی پاهاتو

 

حرکت بدهی  واین اصلا حس خوبی نیست ! تشنگی شدید در حالیکه آب توی قمقمه ات

 

جوشه، تازه جوش هم نبود نمیتونستی با وجود خون ریزی شدید آب بخوری چون وضع بدتر

 

میشه،حالا تصور کنید که توی این شرایط آدم چه حال و روزی داره.

 

 تا وقتی که اومدم تو بیمارستان و مادرم به ملاقاتم اومد و ازم خواست که پاهام رو تکون بدم

 

 و نتونستم نمیدونستم قطع نخاع یعنی چی ... اما بعدش تازه متوجه شدم معنیش از دست

 

دادن  توانایی راه رفتن و حرکت کردن تا همیشه است...

 

-(رو به آقای سلامت)  میشه از خودتون بگید واینکه چی شد رفتید جنگ؟

 

-ما از ایرانی هایی بودیم که به عراق مهاجرت کرده بودیم، اما سال 1350تحملمان تمام شد

 

  از دست عراقی ها به ستوه آمده بودیم  به همین خاطر به ایران برگشتیم ...با شروع جنگ

 

هم با اینکه  همسر و سه فرزند داشتم عرق ایرانی بودن و حس دفاع از کشور، راهی ام کرد

 

تا به جنگ بروم ...

 

-آیا بعد از اتفاقی که براتون افتاد  هیچ وقت خودتون رو زیر سؤال بردید که: چرا به جنگ رفتم؟

 

-نه !

 اتفاقا همیشه به خودم میگویم چقدر مدت زمان بودن من در جبهه کم بود ...

 

آن روزها خیلی ها برای فرار از جنگ از تهران به سمت جاده دماوند میرفتند و بسیاری از

 

همانها بر اثر تصادف در جاده کشته شدند ، من به این موضوع معتقدم که تا آنچه برای شما

 

 مقدر شده برایتان اتفاق نیفتد از آن رهایی ندارید.

 

طی جنگ عراق به لحاظ تجهیزات جنگی به شدت مجهز بود و دریایی از این تجهیزات فوق

 

 مدرن را که  کشور های پیشرفته در اختیارش گذاشته بودند  در دسترس داشت  و از آن همه

 

 فقط یک گلوله نصیب من شد و با همان یک گلوله سرنوشت من تغییر کرد.

 

 

خاطرم هست بچه هایی را که قطع نخاع  شده بودند اما از برج های فلزی به زحمت خودشانم

 

 را بالا میکشیدند و میگفتند توانایی دیدبانی که داریم...

 

-شغل شما چیست؟

 

-وقتی به جنگ میرفتم در حال تحصیل بودم ، بعد از اینکه بر اثر قطع نخاع از جنگ آمدم و

 

 مدتی که گذشت و به وضعیت جدید خو گرفتم ، تحصیل را ادامه دادم و سعی کردم رشته ای

 

 را انتخاب کنم که نیاز به تحرک کمتری داشته باشم. تا مقطع دکتری حقوق تحصیل کرده ام

 

 و حالا هم که به لطف خدا نیاز مالی چندانی ندارم به صورت مجانی مشاوره حقوقی ارائه

 

میدهم.

 

-بیایید در باره پذیرش قطع نامه صحبت کنیم ، فکر میکنید چرا در آن زمان در پذیرش قطع

 

نامه تعلل شد ؟

 

-یکسری مسائل پشت پرده بود که ربطی به ما پیدا نمیکند، اما این را میدانم که بچه های ما

 

آنقدر به مقام ولایت و حضرت امام ایمان داشتند که هر آنچه ایشان امر میکردند بی چون و

 

 چرا اجرا میکردند.

 

در روایات آمده که کسی به امام صادق علیه السلام به شدت ابراز ارادت میکرد . یک روز

 

در حالیکه در حال ابراز ارادت بود امام به او فرمودند داخل تنور شو! او با تعجب نگاه کرد

 

 و از این عمل امتناع ورزید. در همان حال یکی دیگر از یاران امام به نام خراسانی وارد شد

 

 وامام به او امر کردند داخل تنور شو و او این کار را کرد.

 

تبعیت بچه ها هم از امام اینگونه بود.خیلی ها در مقابل دستور عقب نشینی مقاومت میکردند

 

اما در آن زمان چون واقعا کار دیگری نمیشد کرد و این  بهترین تصمیم بود پس بهتر بود

 

زودترپذیرفته میشد.

 

و خوب در همه دنیا رسم بر این است که یک نفر حرف آخر را بزند . یا باید قبول میکردم یا

 

باز کشته و مجروح میدادیم .

 

-آیا میشود این صلح را به صلح های صدر اسلام تشبیه کرد؟

 

- بله مثل صلح حدیبیه، یا صلح امام حسن...

 

-در مورد عشق بازی و معامله با خداوند برایمان بگویید.

 

- جواب من در اولین کلمه توحید است. تا زمانیکه معنی آن را نفهمیم جواب هیچ سؤالی را

 

نخواهیم داد.

 

چرا خود کشی ها زیاد است؟ دلیلش غیر از این است که ذات پاک خدا و امید به وجود او

 

دور شده ایم؟ گاهی به آسایشگاه ما سری بزنید ، ببنید آنطور زندگی کردن چقدر است؟ما در

 

 آنجا کسانی را داریم که 30سال است فقط روی تخت خوابیده است ولعنت بر کسی که (فرقی

 

 نمیکند چه کسی مسئولین یا هر کسی در هر جایگاه و موقعیتی)بخواهد روی این ارزشها قدم

 

 بگذارد.

 

ما موجی هایی را داریم که پیش آمده در وضعیت نامتعادل سر دختر بچه کوچکش را لب

 

باغچه گذاشته و خواسته ببرد!!

 

تجسم کنید در وضعیتی باشید که یک نفر بخواهد برای شما مسواک بزند و یا حتی یک لیوان

 

آب به شما بدهد در حالیکه نمیداند شما کی سیراب شده اید...

 

اما با همه این سختی ها آن شیرینی معامله چیز دیگری ست.  امام به ما یاد داده است برای

 

این مملکت اگر صد بار هم بمیریم  بازهم ارزشش را دارد.

 

-سه چیز خوبی که جنگ برای شما داشت ؟

 

- به شدت مارا راسخ و پایدار کرد برای ادامه زندگی بعد از جنگمان . آنجا متکای زیر سرمان آجر

 

 و سنگ بود و...

 

صبر و آرامش مارا به شدت بالا برد که اگر اینگونه نبود تحمل چنین شرایطی را امروز

 

نداشتیم. و در کل انسانیت را به معنای کامل به ما یاد داد.

 

-اگر قرار باشد همین الان یک معجزه برایتان اتفاق بیفتد چه میخواستید؟

 

-اگر برای من تضمین میشد که عاقبت من به خیر است هیچ چیز دیگری از خدا نمیخواستم.

 

-من متولد 1368هستم ، باتوجه به آن 20سالی که از جنگ گذشته توصیه شما به بچه های هم سن و دوره من چیست؟

 

-اگر کسی بیاید و همه چیز به شما بدهد وبخواهد یک انگشت شما را ببرد به نظر من خیلی

 

 کار احمقانه ایست...

 

من معتقدم هر کاری که انجام میدهیم باید خالصانه و برای خدا باشد. تا این باور را نداشته

 

باشیم هرکاری که انجام میدهیم بیخود و بی فایده است. چون دنیا فانی ست و انجام کار برای

 

 دنیای فانی بی فایده است.

 

شب که شد موقع خواب از خودتان بپرسید چند تا دل را شاد کردید؟

 

از خودتان بپرسید چند دل را شکاندید؟

 

ببنید جواب قانع کننده ای دارید که به خودتان بدهید؟

 

-از شهید همت برایمان بگویید .چرا خواستید اسم وبلاگتان عاشق همت باشد؟

 

-سلامت: شهید همت را ما فقط به نام یک بزرگراه میشناسیم. اما او یک موجود استثنایی بود.

 

 همه کارهایش عجیب و غریب بود...هیچ وقت از بچه ها جدا نمیشد ما ندیدیم او خواب

 

داشته باشد. فکرمیکنم اگر امروز بود مشکلاتمان کمتر بود.

 

اما ما امروز بی مهری زیاد میبینیم. حتی پیش میآید که یک مسئول به ما حسادت میکند. آن

 

وقتها درجنگ شهید همت به ما میگفت سعی کنید شهید شوید. می گفتیم چه فرقی میکند؟می

 

گفت اگر بمانید سختی زیاد خواهید کشید.

 

باید با مردم درد دل کنم . اینها شکایت نیست درد دل است!

 

شهید همت همیشه به فکر بسیجی ها بود . اولویت او سلامت و آسایش رزمنده ها بود. او

 

خود را وقف رزمندگان می کرد.

 

-جانباز را از زبان یک جانبلز تعریف کنید.

 

-در مورد کسانی که قدم در جبهه گذاشتند،کلمه جانباز به معنی این است که از جسم خاکی

 

بگذریم که اگر به زمین بسته باشیم رشد نخواهیم کرد.

 

سکوت امیر المؤمنین جانبازی است ،سکوت آیت الله بروجردی اهل جانبازی است، برای

 

اینکه اگرروی هوی و هوس پا بگذارید جانبازی کرده اید.

 

-اگر جامعه را درخت فرض کنیم ، جانباز کجای این درخت است؟

 

-ریشه. ریشه درخت گسترده تر و باعث بقای جامعه است.

 

-درصد جانبازی شما چقدر است؟

 

-ما قطع نخاعی ها به 70 درصد معروفیم.که معمولا بالاترین درصد امکانات به ما تعلق

 

میگیرد.

 

اما مظلوم آنهایی که از این درصد کمتر هستند و چیزی به آنها نمی دهند.جانبازان نابینا و

 

افرادی مثل آفای سلامت که قدرت حرکت ندارند و علاوه برآن در اثر موج انفحار شنوایی

 

شان را هم از دست داده اند بالای 70درصد محسوب میشوند. اینها یکسری معیارهای بین

 

المللی است که برای مجروحین جنگی در نظر گرفته شده.

 

بعضی ها با این بدن مجروح کار میکنند و این خیلی سخت است، خیلی سخت. خیلی هاشان

 

برای خرج و مخارج مسافر کشی میکنند و خیلی کارهای سخت دیگر...

 

یکی از جانبازان را میشناسم که وضعیت قطع نخاعی او به گونه ای است که فقط میتواند

 

سرش را تکان دهد. قرار بود  رییس جمهوربه دیدن او برود ، آن موقع به پدرش گفته بود

 

 اگر بفهمم از ایشان چیزی خواسته اید ،از اینجا(خانه) میروم.

 

برایمان دعا کنید دعا کنید که اسیر این درصدها نشویم.بعضی وقتها با خودم فکر میکنم با این

 

 کارت جانبازی بنیاد شهید می شود از قیامت رد شد؟

 

-من به عنوان یک جوان هزار تا امید و آرزو دارم و میخواهم زندگی کنم.اما از خودم سؤال

 

 میکنم کسی که آن زمان جوان و هم سن و سال من بوده چطور رفته جنگ؟ واقعا جواب این

 

 سؤال چیست؟

 

-خیلی طبیعی است که حوان امروز امید و آرزوی خودش را دارد ، باید هم داشته باشد.

 

اما یک چیز هایی فطری است. همه ما از خودمانم سؤال میکنیم که آیا عاقبت من خاک شدن

 

و رفتن است؟

 

کسی که یک دوچرخه میسازد برای آن وسیله دفترچه دستور العمل هم درست میکند، چطور

 

ممکن است کسی که ما را خلق کرده برای ما دستورالعمل نداشته باشد؟

 

 جوانان آن دوره هم افکاری د اشتند و به آرمانها و اهدافی ایمان داشتند که باعث شد موجب

 

حرکت آنها برای دفاع شود ، فکر کنید مال و ناموس و شرف و حیثیت و سرزمین شما در

 

 خطر است ، آیا شما آرام مینشینید؟ مسلما نه .از بین همان جوانان یکی را میشناختم که شهید

 

شد.

یادم هست یک روز ماه رمضان دیدم موتورش را بدون آنکه روشن کند به زحمت از یک

 

کوچه سربالایی ،بالا می کشید گفتم چرا این طوری میکنی؟ گفت :ساعت خوبی نیست مردم

 

 روزه دارند ، شاید درحال استراحت باشند ، صدای موتور اذیتشان میکند.

 

از بین همان جوانها که میگویم یک نفر بود که برای خنثی کردن مین وقتی مجبور بودیم

 

خودمان را روی مینها بیندازیم پیشنهاد کرد اسامی مان  روی تکه کاغذهای کوچک را

 

بنویسیم و قرعه کشی کنیم ، در قرعه اسم خودش در آمد!! رفت خودش را روی مین انداخت

 

 و شهید شد. بعد که کاغذهای قرعه کشی را نگاه کردیم دیدیم روی همه آنها نام خودش را

 

نوشته!

 

دنیای عجیبی است ، آن روزها کسی را میدیدیم که آن طور خودش را فدا میکرد ، اما حالا

 

در جامعه احساس نا امنی میکنیم ، اگر قرار است یک ماشین را به تعمیرگاه بدهیم ده جور

 

 بالا وپایین میکنیم که چه بلایی سراین ماشین میاید؟

 

 

درجنگ  یک شهید را دیدیم که عرق گیر وصله ،پینه خورده اش از زیر لباس رزم پاره شده

 

اش پیدا بود ، یکی به من گفت :میدانی این چه کسی است؟ گفتم نه گفت: این مسئول تدارکات گردان

 

است.

 

کسی که همه امکانات و لباس و تجهیزات در اختیارش بوده اما لباس تنش این است که مبادا

 

 بچه ها بی وسیله بمانند.

 

حال عجیب است  کسی که مسئول میشود سطل آشغال اتاقش چهارصد هزار تومان قیمت

 

دارد.

 

-من خواهر یک شهید هستم و همسر یک جانباز. من 16ساله بودم که برادرم به جبهه رفت .

 

یک بار مجروح و مفقود الاثر شد بعد از مدتها در حالیکه تیر به قلبش خورده بود اورا در

 

 بیمارستان بوعلی پیدا کردیم. تا دو ماه در خانه بود اما فکر میکرد دوباره باید برود . من

 

میدانستم اوخونریزی دارد اما رفت و این بار شهید شد. حالا من میدانم و میفهمم شما چه

 

میگویید. آن روز دشمن به خاک و مرز ما تجاوز کرده بود و تجاوزش آشکار بود، که

 

جوانهای ما رفتند وآنطور دفاع کردند، اما حالا دشمن در حال ریشه کردن در وجود ماست که

 

باید آن را بشناسیم.

 

-درست میگویید، اینکه در چای هیات های عزاداری ما قرص توهم زا میریزند و یا قبله را

 

 عوض میکنند شوخی نیس و واقعیت دارد.

 

وقتی یک نفر در کسوت معلم به شاگردانش درس میدهد که خدا نیست یعنی دشمن در همین

 

 نزدیک است. سر کلاس یک معلم مثال زده که بچه ها در را میبینید؟بله دیوار و تخته سیاه را

 

میبینید؟بله

 

کتاب را میبینید؟بله خوب هر آنچه میبینید به حکم عقل وجود دارد. اما آیا شما خدا را هم

 

میبینید؟

 

نه ! پس چه کسی گفته خدا وجود دارد؟

 

یک دانش آموز باهوش و حاضر جواب هم بلافاصله گفته : بچه ها شما عقل آقا معلم را

 

میبینید؟نه!

 

 پس آقا معلم عقل ندارد.

 

امروز روح و روان ماست که باید جانبازی کند.

 

-به نظر شما زندگی خانواده شهدا سخت تر است یا جانبازان؟

 

-این سؤال را میخواهم آن خواهرمان جواب دهد که همسر جانباز است و خواهر شهید! کدام

 

 سخت تر است؟

 

-زندگی با جانبازان.

 

-بله زندگی بایک جانباز یعنی سختی در تمام  زندگی!

 

سخت است وقتی یک جانباز به ظاهر سر و مور کله گنده در ماشین پشت فرمان سرحال

 

نشته و وقتی ماشین خراب میشود خانمش مجبور است آچار بدست در خیابان جلوی همه برود ماشین

 

 را تعمیر کند! چه کسی میفهمد که آن جانباز قطع نخاعی است که نمیتواند حرکت کند؟

 

شنیدم در یک کشور خارجی یکی از وزرایشان یک صندلی چرخدار سفارش داده که رویش

 

 بنشیند

 

تا حال و روز کسانی را که وضع ما را دارند درک کند. و جای تاسف است که هیچ مسئولی

 

 از ما

 

چنین کاری نکرده و خارجی ها به جای ما کارهایی میکنند که واقعا ارزشمند است!!

 

-اگر همزمان دو راهپیمایی باشد یکی برای چنگ و دیگری برای صلح شما در کدام یکی

 

 شرکت میکنید؟

 

صلح، اسلام دین شریف صلح است، هیچ کس جنگ را دوست ندارد.

 

-شما علت شکاف بین نسلها را ناشی از چه چیز میدانید؟

 

-مقداری از آن به دور ماندن از راه و روش امام مربوط است. اگر یک یک ما تغییر نکنیم

 

هرگز

 

همه مان تغییر نمیکنیم.

 

مشکل ما این است که به آنچه میگوییم عمل نمیکنیم.

 

هیچ چیز از ما رفع مسئولیت نمیکند . ما  تا لحظه ای که نفس می کشیم مسئولیم. مراقب باشیم که

 

ظلم نکنیم. از خدمان بپرسیم که شب اول قبر چه جوابی میخواهیم بدهیم؟

 

 من به خودسازی معتقدم. فکر میکنم همه مان باید خودسازی کنیم.

 

وقتی امیرالمؤمنان انسان را موجودی میداند که جسمش سرشار از نجاست است، از مواد دفعی و

 

خون و ... واقعا به چه چیزمان مینازیم؟

 

خود سازی  و اخلاص آن چیزی است که به آن نیاز داریم تا رشد کنیم .

 

به تعداد نگاه نکنید به اکثریت نیست! همه برگشته اند، خوب برگردند ...در قرآن چقدر اشاره شده

 

است به اینکه اکثریت رو گردان میشوند...

 

خوب بشوند شما راه خودتان را بروید.

 

 

و سخن آخر دو خاطره شیرین بود ...

 

 

وصف حال جمع در  رقص زیبای قلم نویسنده ی  محترم وبلاگ  از میان دل بیتاب من تبلور

 

 یافت ، که سرود :

 

بگو اول كه آيا لايقم من//              شناسم زآنچه گوئي عاشقم من


بگودرعاشقي چون تاب داري //  همه زجرش بري و خواب داري


چگونه راهي ميعاد گشتي  //             بلد بودي به ره استاد گشتي


كه گفتت انتخاب ره چنين است //      فرازعشق پوئيدن همين است


ز بند بودن و ساكن نشستن  //             به يكباره چسان بالا پريدن


ره مردانگي را چون گرفتي //          زمين مهر را با خون گرفتي  


چگونه باز گرداندي تو ميهن //          نترسيدي زتوپ انداز دشمن


چه ديدي آن گهي كه ياربرجست //  درآغوشت زتيرخصم بگسست


بسوز دل زتو ميخواست آبي //       كه نوشد تا به حق گويد جوابي


بگو آخر بگو آهي كشيد او //             زرشك روي مادركه نديد او 

 

شهيدان را توشاهد بوده و يار//     اگرچه خود شهيدي، زنده، پربار


نمي پرسم كه بعد جنگ چون شد //  كه ميدانم نگاهت جام خون شد


اسير درصد و درد نهاني //                 ولي رسم وفا و عشق داني


بگو اينك كه بارعشق چند است // كه محتاجم نگاهي را كه پنداست


نميخواهي بگوئي زندگي چيست // نميگوئي كه عاشق بي بها نيست


نمي خواهي شوم من مشتري نيز//        سهيم سود آن سوداگري نيز


نمي خواهي به من ارزان نمائي  //    سعادت را كه تو داري نشاني


چرا، دانم تواي مرد خدائي  //          ببخشي هرچه داري در نوائي


ولي ترسي كه من تاب آن ندارم // كه چون تو، سوختن را دم نيارم 

          انتهای جلسه ی نقد ، دیدنی تر بود ! آنجایی که وبلاگ نویسان
 

 

تا آخرین لحظه  دورشان را گرفته بودند  . انگار هیچکس نمی خواست از آنان جدا شود...

 

ولی آنان باید می رفتند ... راهشان و مرامشان را یکبار دیگر به جمع وبلاگ نویس نشان

 

دادند و حالا باید باز میرفتند... آنان رفتند و حلقه وبلاگی ها را با کوهی از مسئولیت و تفکر

 

 تنها گذاشتند.

 

صدایی به رنگ صدای تو نیست

 

بجز عشق نامی برای تونیست

 

تن جاده از رفتنت جان گرفت

 

رگ راه جز رد پای تو نیست

 

کسی کز پی اهل مرهم رود

 

دگر شیعه زخم های تو نیست

 

به آن زخمهای مقدس قسم

 

که جز زخم مرهم برای تو نیست

 

 

 

                                                                                                                              

 

اساتید و بزرگواران حاضر در جلسه:

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |