تبليغاتX
Image and video hosting by persiangig گزارش جلسات هفتگی نقد وبلاگ
                         نقد وبلاگ اين هفته : ۰۹ /۰۴/۸۷

                

               سايه صبور: http://sayeyesabour.persianblog.ir

             ماماني هستي : http://mamanyehasty.persianblog.ir

                                                   

                                               مديره محترمه وبلاگها : سركار خانم صادقي   

                                       http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

گزارش نقد وبلاگ

آبادانی اندیشه

نوشته های آریانا آریارمن

http://ariarman.persianblog.ir

 

 

در ابتدای جلسه ، نویسنده ی محترم وبلاگ ، ذکر توضیحاتی را ضروری دانستند که ذیلاٌ از

 عرض می گذرد:

به نام خدا

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان و استادان گرامی

نمی دانم ابتدا خودم را باید معرفی کنم یا باید منتظر شنیدن سوالات شما باشم؟

من اسمم حمیدرضا ،فامیلیم بحری.متولد: 16/2/1366.ساکن استان مازندران فارغ التحصیل رشته ی معماری در مقطع کاردانی پیوسته در دانشگاه آزاد اسلامی واحد نوشهر و چالوس هستم،همچنین افتخار می کنم که رتبه ی کنکورم 52 بوده.هرچند با تمامی انگهایی که به دانشگاه آزاد می زنند با این حال برایم افتخاری است.

بعد از ورودم به رشته ی معماری استادان دانشگاه ما را بیشتر تشویق می کردند تا در مورد درسها و تحقیقهایمان از دنیای مجازی (اینترنت)استفاده کنیم.با توجه به اینکه به رشته ی معماری در ایران کمتر بها داده می شود و کسانی که در این حوزه فعالیت می کنند کم هستند و سایتها و وبلاگهای معدودی دیده می شود که از معماری صحبتی کنند به همین دلیل من هم همچون سایر جوانان ایرانی شبی از شبها پشت رایانه نشستم و نرم افزار یاهو مسنجر را روشن نموده و سپس وارد یکی از اتاقهای گفتگو شدم.بر حسب تصادف صدای کسی را شنیدم که از معماری،تاریخ ایران،تخت جمشید و پاسارگاد صحبت می کرد.بیشتر مشتاق شدم تا سخنان ایشان را بشنوم. در همین حین که صحبت می کرد من هم صحبتهایش را می نوشتم تا منبع معتبری برای تحقیقهایم باشد. بعد از اینکه نوشته هایم تمام شد ایشان که فامیلیشون آریارمن بود اعلام کردند که سایتی شخصی در این زمینه دارند. و نزد خودم گفتم:ای کاش زودتر نشانی این سایت را می داد تا متحمل این همه زحمت نمی شدم.

پس از آن شب،شبهای زیادی با هم گفتگو می کردیم و ساعتها تا نزدیکهای صبح پای رایانه می نشستیم و آقای آریارمن در مورد معماری و تاریخ ایران و هرگونه اطلاعاتی که یک ایرانی باید از ایران بداند به من می گفتند و در خلال گفتمان از زندگی شخصیشان اطلاعاتی کسب می کردم و به گونه ای بهم نزدیکتر و من وابستگی خاصی به ایشان پیدا کرده بودم.

دوره ی کاردانی دانشگاه رو به اتمام بود و باید پایان نامه ارائه می دادم.بنابر این از آقای آریارمن درخواست کمک کردم و ایشان هم در در اختیار گذاشتن اطلاعات به اینجانب کوچکترین کوتاهی ننمودند و بیش از پیش در به اتمام رساندن پایان نامه کمکم می کردند.

برای دوره ی کاردانی دو پایان نامه ارائه دادم که یکی در مورد تاریخ معماری سنتی(کلاسیک) ایران و دیگری در مورد معماری امروزین(مدرن)ایران بود.

روزی به آقای آریارمن گفتم:استاد برای تکمیل پایان نامه ام عکسهایی از تخت جمشید می خواهم...

گفتند:یک کتاب دارم که عکسهای زیبایی از تخت جمشید درش هست که کل صفحات این کتاب از جنس گلاسه(براق)هست و به زبان لاتین نوشته شده،این هفته پنج شنبه می خواهم بیایم شمال که این کتاب را حتماً برایت می آورم.

روز سه شنبه بود که این درخواست را کردم،پنجشنبه منتظر آمدن ایشان ماندم.ولی ایشان نیامدند.

چند شب بعد پس از وصل شدن به اینترنت،همسر و دوستان نزدیک ایشان گفتند:که آقای آریارمن روز پنجشنبه در راه شمال تصادف کرده و فوت کردند.....

خبر ناگواری بود،تمامی آمال و آرزوهای بر باد شد و تا آخر عمر خود را مدیون وی دانستم.مدتی بعد متوجه شدم که آن بزرگوار بچه ای سه ماهه در شکم همسرشان داشتند و هیچ وقت فرزندش را ندید...

بدینسان بود که حمیدرضا بحری تبدیل به آریانا آریارمن شد.با این کار یعنی خود را جای آریارمن گذاشتن خواستم تا راه او و نام او و اندیشه های او را زنده نگاه داشته باشم و به هموطنانم و همسالانم بفهمانم که چگونه می توان ایرانی زیست و چگونه می توان ایرانی مُرد و .....

من تا ابد تمامی دانش و دانسته هایم را مدیون آن استاد بزرگوار می دانم.روحش شاد و یادش برای همیشه گرامی باد.امیدوارم از من ناراحتی نداشته باشد.

لازم می دونم در مورد نام آریانا سخنی کوتاه بگویم:آریانا یعنی کسی که متعلق به قوم آریاست،حال چه مرد باشد،چه زن.در واقع این نام تبعیضی میان مرد و زن قائل نمی شود.با این نام می شود به جهانیان آموخت که ایرانیان از دیرباز میان زن و مرد تبعیض قائل نمی شدند و حاکی از منش والا و اندیشه ی صلح جهانیشان است.

آریارمن هم نام پدر داریوش هخامنشی بوده که در هوش و ذکاوت زبانزد خاص و عام بوده است.و در تاریخ می خوانیم که آریارمن برای دیدن جسد پسرش داریوش شاه زمانی که می خواسته از آرامگاه داریوش که در نقش رستم است بالا رود به پایین پرتاب می شود و جانش را از دست می دهد،همچنین با الهام گرفتن از این داستان و ماجرایی که در زندگی ام اتفاق افتاد بر این شدم تا این اسامی را بر هویت مجازی خود ترجیح دهم و انتخاب کنم.

و حالا منتظر پرسشهای شما دوستان و استادان گرامی هستم.

 

    

  چرا اسم وبلاگتان را آبادانی اندیشه انتخاب کردید؟

 

به نظر من جاودانه ترین و بهترین هدیه ا ی که خداوند به آدمی داده اندیشه است و این اندیشه است که تمامی خود و جهان را می سازد.اگر اندیشه ی آدمی همواره آباد باشد به حتم دنیای اطرافمان هم آباد خواهد شد ،زیرا که جهان با تمام اتفاقاتش از اندیشه ی آدمی شکل می گیرد و ساخته می شود.ما انسانها در مقابل همه چیز مسئولیم و این مسئولیت با توجه به اندیشه ی ما پرورش می یابد و حوزه های وسیعی را تشکیل داده و در بر می گیرد. در واقع این اندیشه ی ماست که ما را می سازد هیچ گونه اندیشه ای را نباید بد شمرده شود حتی پلیدترین افکار و اندیشه ها،آدمی باید در درون خود همواره در حال جنگ باشد و اندیشه های نیک و بد خود را در کفه ی ترازو قرار دهد و برآیندی یکه و واحد از این اندیشه ها داشته باشد تا در نهایت اندیشه ای که از این برآیند به وجود می آید یک اندیشه ی والا و از همه حیث نیک باشد.که این مهم جز با بازوان قدرتمند اندیشه های یک انسان نیک سرشت میسر نیست.

به همین دلایل من بر این شدم تا نام تارنمایم را آبادانی اندیشه نهم تا تمامی آدمیان از این هدیه ی خداوندی نهایت بهره را برده و همیشه سعی در جاودانگی اندیشه ی خود داشته باشند....

 

خودتان را ایرانی معرفی کردید،می خواستم نظرتان را در مورد کلمه ی ایران بیشتر

 بدونم؟و قومیتهایی که در ورای مرزهای ایران  زندگی می کنند ولی زبانشان فارسی

 است،نظرتان در مورد این  قومیتها و ملیتها چیست؟آیا آنها را هم ایرانی می دانید؟

 

با مطالعه در تاریخ ایران زمین به درون خود نگریستم و به خود رسیدم و در نهایت خداوند را بیشتر درک کردم،و امروز بر خود می بالم که یک ایرانی هستم و تمامی اندیشه هایم بر اساس فرهنگ و دانش کهن و بی همتای ایران شکل گرفته است.پس من تمامیت خود را از ایران می دانم و هنگامی که نام ایران را می شنوم تمامی احساساتم به وجد می آید...

معمولاَ ایرانشناسان در مورد شناسایی ایرانیها دو واژه ی ایرانی و انیرانی می شناسند.

استادی می فرمود:ما حتی یک آفریقایی سیاهپوست که دارای منشی ایرانی باشد او را هم یک ایرانی می شناسیم. همچنین جهانیان،ایرانیان را از سه جمله ی کوتاه(اندیشه ی نیک،کردار نیک،گفتار نیک)می شناسند.

تمامی کسانی که شیفته ی فرهنگ اصیل ایرانی هستند و در زندگیشان از فرهنگ ایرانی استفاده می کنند یک ایرانی هستند.

اگر شما به نقشه ی مرزهای ایران در زمان هخامنشیان بنگرید متوجه خواهید شد که کره ی زمین در اختیار ایرانیان بوده است،پس با گسترش چنین اقتداری قاعدتاً فرهنگهای ایرانی به فرهنگهای بیگانه هم رسوخ پیدا کرده و آنها هم از فرهنگی ایرانی برخوردار شده اند. گواه این مطلب را می شود در حوزه ی زبانشناسی یافت که بسیاری از واژگان ایرانی به زبان اروپایی رفته است.

به هر روی من هم سایر هموطنهام، پارسی زبانان فرای مرزهای ایران که همان همسایگان ما هستند را ایرانی می شناسم هرچند که کشورهای استقلال یافته ای هستند.آنها هم همیشه پاسدار ارزشها و فرهنگ اصیل ایرانی هستند.با گواه بر اینکه همه ساله جشنهایی برای بزرگان شعر و ادب پارسی برگزار می کنند.

 

 نیمه ی سال 85 بیشتر اشعارتون کوتاه بودند و در اشعارتون ازعشق هم دیده می شد،و از

 سال 86 اشعارتون بلندتر شد و از عشق هم دیگر سخن نگفتید،شما که ایرانی هستید چرا

 کمتر از عشق صحبت کردید؟

 

این عشقی که شما در اشعارم دیدید یک عشق به سوی کسی نبوده است بلکه احساساتی بوده که می توانسته هدیه شود  به خانواده یا هرکسی. و اما چرا کوتاه بودند در واقع من هنوز در ابتدای شکل گیری احساسات،شخصیت و زبان شعر گفتنم بوده ام و این حالتی است طبیعی،به تعبیری دیگر:هنوز میوه ی شعرگفتنم کال بوده است ،شاید هم هنوز کال و نپخته باشد.

و عشق هیچ گاه از زندگی من رخت بر نبست و عشق را فراموش نکردم و اگر هم دیگر در سروده هایم به کار نرفت شاید به دلیل این است که تنها شدم و در این تنهایی فرو رفتم و در جهان تنهایی که برای خود ساخته بودم به عشقی فراتر از آنچه که اعتقاد داشتم رسیدم.

به قول پدر بزرگوارم که در این نشست هم حضور دارند:دلا خو کن به تنهایی،که از تنها بلا خیزد،سعادت آنکسی دارد که از تنها بپرهیزد.

با این گفته ی پدرم که همیشه در گوشم نجوا می کرد باعث می شد تا بیشتر در تنهایی فرو روم و با تنها شدنم و تنها بودنم به قله های بلندی رسیدم و توانستم برای خودم افتخاراتی را کسب کنم،و این سبب شد تا اگر عشقی که می توانسته به کسی اهدا شود به شکل بزرگتری در بیاید و تمامی حوزه های بشری را فراگیرد و عشق به ایران و ایرانی شمه ای از آن عشق پهناور به تمامی این هستی و همه چیزش است.

پس عشق هیچگاه مرا ترک نگفت و من هم عشق را ترک نکردم بلکه آن عشق کوچک نمایان شدنی به عشق بزرگی که ابعاد وسیعی از ذهن یا اندیشه ی آدمی را می پوشاند تبدیل شد.

 

از چه سنی احساس کردید به مملکتتون و خاکتون تعصب داشته  باشید؟

 

پیش از آنکه ایرانی بودنم را مدیون آریارمن مرحوم بدانم،مدیون پدرم هستم زیرا که پدرم باعث رشد یافتن شخصیتم و افکار و اندیشه هایم شده اند،ایشان از همان دوران کودکی که مرا با اشعار و حکایات عبرت آموز،پند می دادند و با اشعاری که برایم می خواندند یا از سفرهایی که به اماکن تاریخی ایران رفته بودند و برایم از آن اماکن مثل تخت جمشید یا پاسارگاد تعریف می کردند در من بذر ایرانی زیستن را کاشت و عشق به ایران و ایرانی در من نهادینه شد.

بعد از شکل گیری شخصیتم و آگاه شدن بر درد و رنجهای وطن و آسیبهای پنهانی و آشکارا که بر ملت و آب و خاک ایران از سوی بیگانگان روا می شد بر این شدم تا ایرانم را بیش از پیش دوست بدارم و خود را یک ایرانی والاتبار بدانم.

همچنین صحبتهای آریارمن مرحوم که او واقعاً یک ایرانی زیست مرا به این سمت سوق داد تا بیشتر به مسائل ایران و ایرانی بپردازم تا به عنوان یک فرد مسئول برای آب و خاکم تلاش کنم تا ایران و ایرانی همیشه جاودانه بماند.

 

 

  

در مورد یادواره ی دکتر چمران و دکتر شریعتی و ....به نظر شما  این بزرگان شهرت

 ایرانی،مذهبی یا جهانی داشته اند؟

 

من پیش از این شریعتی و دیگر بزرگان ایرانی را یک شخصیت جهانی می دانم،البته بهتر است بگویم یک شخصیت ایرانی جهانی می شناسم.ولی اینکه می گویید مذهبی،خیر در درجه ی اول اینان یک شخصیتهای جهانی بوده اند و زمانی که برای اعتلای آرمانهایشان به جهانیان تلاش می کنیم به حتم باید از دین و مذهبشان سخن برانیم.زیرا که به هر نحوی می شود آدمی را شناساند،یک از راه ملیت،یکی از راه دین،یکی از راه مذهب و...ولی به نظر من وقتی در صحنه ی بین المللی صحبت از این بزرگان می کنیم نمی توانیم دین و مذهبشان را به رخ جهانیان بکشیم.بلکه اگر آنها ایرانی را به واقع بشناسند وقتی نام شریعتی را می بریم نمی گویند که شریعتی مسلمان بلکه می گویند شریعتی ایرانی و در مرحله ی بعد هم می توان فریاد بر آورد که شریعتی یک ایرانی مسلمان است.

در واقع برای بالابردن سطح کیفی شناسایی چنین شخصیتهای بزرگی در سطح بین المللی و جهانی در ابتدا باید از ایرانی بودنشان سخن راند تا ایرانی همواره والا باشد.به حتم دین و مذهبشان هم در شناسایی واقعی آنها به جهانیان حیاتی و مؤثر خواهد بود.

در جمعی قرار گرفته بودم که برای شناسایی دین فردوسی بزرگ گفتگو می کردند،عده ای می گفتند:فردوسی زرتشتی است و عده ای می گفتند:فردوسی مسلمان است.

گفتم:چه دلیلی دارد که فردوسی را بدانیم تابع کدام دین بوده است؟فردوسی پیش از آنکه مسلمان یا زرتشتی باشد.او یک ایرانی بزرگ اندیشه بوده است.فردوسی تمامیت وجود خود را برای ایرانی گذاشت تا همواره ایرانی جاودانه بماند.او بود که زبان پارسی را زنده نگاه داشت و باعث شد تا ما ایرانیان امروزه به راحتی به زبان شیرین پارسی صحبت کنیم.

زندگی والای فردوسی بزرگ خود نمایان ایرانی زیستن اوست با تکیه بر اندیشه های او می توان دریافت که او یک مسلمان ایران دوست بوده است و چون بیشتر مضامین سروده هایش متعلق به دوران قبل از اسلام است بدیهی است که او از زرتشت بیشتر سخن گفته است.

به هر روی من تمامی شخصیتهای بزرگ و مشهور ایران زمین را یک بزرگ و دانشمند ایرانیِ جهانی می دانم.

 

برای انتشار و گسترش فرهنگ ایرانی با توجه به اندیشه های کهن الهام می گیرید یا

 راهکار تازه ای دارید؟

 

بله من افکارم و تمامی دانش ایرانیم بر اساس اندیشه های کهن ایرانی شکل گرفته که درواقع قداست جان و خرد که فرهنگ اصیل ایرانی است در من نمود پیدا کرده و بر این پایه تمامی اندیشه هایم شکل گرفته است.

باری براستی که من از اندیشه های کهن ایران زمین که نمونه،بی همتا و جاودانه است الهام می گیرم و در زندگی ام بکار می بندم.

این اندیشه ها هرچند کهن هستند ولی همیشه نو باقی می مانند و رهنمون اندیشه های فردا هم خواهند بود.

 

وطن پرست واقعی کیست؟آیا ما یک جا بنشینیم و فریاد بر آریم که ایرانی هستیم

 فایده ای دارد؟و چرا اینکه بیشتر از در زمینه دین زرتشت اطلاعات زیادی دارید ،شما

 بیست و یک  سال سن دارید و از زمان جنگ چیزی نمی دانید،حتی به این فکر نکرده

 اید که در زمان دفاع مقدس جوانان ایرانی زمانی که جان خود را فدا کردند برای ایران

 اسلامی و در جهان ایران اسلامی را  شناختند.در این مورد هم توضیح بفرمایید.

 

شما از کجا می دانید من بر جوانان مسلمان ایرانی که جان خود را برای این آب و خاک فدا کردند آگاه نیستم؟ شما از من انتقاد می کنید یا از تارنمایم؟مگر شما تمامیت مرا می شناسید که می گویید من از زمان جنگ اطلاعی ندارم؟

 

من وبلاگ شما را می شناسم،شما را که نمی شناسم.

 

دوست بزرگوار اینجا نشست نقد وبلاگ است و نقد اینجانب نیست.وقتی که می گویید با نوشته های من آشنا هستید چطور می خواهید با این نوشتار کم و اندکم پی به همه چیز من ببرید؟

این تارنما یک چشمه از اندیشه های است که در ذهن من می گذرد.

من هم از بهبه ی جنگ اطلاع دارم،من هم زمانی که نام شهید بر زبانم جاری می شود مو بر بدنم سیخ می شود.پدرم هم در جنگ حضور داشته  و مرا از مصیبتهای جنگ آگاه نموده.زمانی که در جلسه ی نقد وبلاگ آقای جوشقانی حضور داشتم و اشکهایی که به خاطر آن فیلمهای تاثیر گذار را دیدم و اشک ریختم،آن اشکها بی دلیل ریخته نشد بلکه من هم آن چهره های مظلوم را درک کردم،من هم فهمیدم که آن جوانان بی دلیل کشته نشدند.من طعم جنگ را گرچند نچشیده ام ولی تمامی سختی هایش را می فهمم.

در قسمت لینکها(پیوندها)ی تارنمایم بروید،کسی که به وبلاگ آبشار زندگی که الآنم هک شد.وبلاگ آبشار زندگی،وبلاگی بود که عکسهایی از پدران و مادران شهید از دور افتاده ترین نقاط را در وبلاگ قرار می داد و نوشته هایش حاکی از عشق واقعی به شهدا و جانبازان بود.

اینجانب هم به عنوان یک ایرانی مسئول و شیفته ی فرهنگ اصیل شهادت که استاد درخشنده این فرهنگ را به شیوه ای زیبا و بی همتا گسترش می دهند،پاسدار واقعی خون شهیدان می دانم.من آنقدر کوچک هستم که نمی توانم از بزرگی شهدا سخن برانم.

اگر این حس را در من به خوبی درک می کردید شاید منجر به مطرح کردن این پرسشتان نمی شد.من روز بازپس گیری یا فتح خرمشهر را در تارنمایم تبریک گفته ام.پس بدانید که شیفته ی فرهنگ شهادت هستم و برای شهدا و جانبازان ارزش بالایی قائلم.

و اما اینکه می فرمایید جهانیان،ایران اسلامی را می شناسند و شهدا برای ایران اسلامی جنگیدند را قبول ندارم.

به لحاظ اینکه همه می دانیم در هشت سال جنگ تحمیلی فقط جوانان مسلمان نبودند بلکه جوانان زرتشتی،مسیحی،کلیمی،آشوری و....حضور داشتند و شهید هم شدند.گواه این مطلب را به نزدیکترین منبع یعنی وبلاگ آقای جوشقانی می توانید مراجعه کنید.

آیا در آن موقع که یک جوان زرتشتی شهید می شد می گفتند برای دینش شهید شد؟

بلکه برای ایرانش شهید شد برای آب و خاک و وطن و میهنش.در آنجاست که در درجه ی اول وطن معنا پیدا می کند و دین و مذهب در درجه ی دوم.

و دیگر اینکه فرمودید آیا یکجا نشستن و فریاد زدن که ایرانی هستیم فایده ای دارد یا خیر؟

اگر جوانی را ببینیم و متاسفانه بگوید شهیدی که رفت و جان خود را داد و به من چه ربطی دارد.این جوان آگاه نیست او نمی داند و دلیل بر این نیست که او را سرکوب کنیم بلکه باید او را متوجه ساخت و از زیبایی شناسی فرهنگ شهادت بیشتر آگاهش ساخت.

با تشکیل چنین نشستها،همایشها،برگزاری مراسمی در خصوص اعتلای فرهنگ ایرانی به حتم می توان کاری شگرف برای شناساندن ایران و ایرانی کرد.

شاید برایتان کمی نامأنوس باشد که من بی دلیل از کنار چیزی نمی گذرم و هر اتفاق و هر چیزی را مهم می شمارم.

به عنوان مثال آرم خودروی پژو که نشان شیر است اگر به در شکل سپرهای اروپایی قرار گیرد همه می دانند که نمادی اروپایی پیدا می کند.و اگر این شیر در حالتی نشسته قرار گیرد نمادی ایرانی پیدا می کند. یا اینکه اگر شما شوالیه ای که زره ای آهنین به تن دارد و سوار بر است می دانید که یک شوالیه ای اروپایی است. هر چند اگر آن شوالیه ها آدمهای خونخواری بوده اند با بکار بردن چنین شمایلهایی در فیلمها و تصاویرشان سعی در شناساندن آنها داشته اند.

حال آیا بیگانگان یک سرباز هخامنشی را می شناسند؟آیا با نگاره های تخت جمشید ما آشنا هستند؟

بله مقصر خود ما هستیم که نتوانسته ایم ایرانمان را به خوبی بشناسیم.ما خود باعث شده ایم تا فیلم سیصد را بسازند و دید همگان نسبت به ما منفی شود.

ما باید برای ایرانمان تلاش کنیم و این جز با هماهنگی،هم اندیشی و نو اندیشی میسر نیست.

 

 شما چرا جای اندیشه نوشته اید پندار نیک؟آیا این دو با هم  متفاوتند؟

 

به نظرم این دو هیچ فرقی با هم ندارند.شاید اندیشه یک جایی است برای پنداشتن و پنداشت گذران عملی است که از اندیشه می آید.

 

در مورد عکس بالای صفحه توضیح بفرمایید.

 

این تصویر را خودم طراحی کرده ام،که متشکل از تصویر سمت چپ شمایل تخیلی از اشوزرتشت یگانه پیامبر اهورایی ایران زمین است و تصویر سمت راست هم شمایل تخیلی از کوروش شاه،یگانه ابرمرد ایران زمین که از بزرگیهایش در این نشست با توجه به وقت کم نمی توان سخن گفت.

و اما شکل وسط که همان نشان فَرَوَهر زرتشتیان است. این نشان از مصر باستان به ایران آمده و درونش جهانی از دانش نهفته است.این نشان عقاب شکل دارای دوبال است که هر بال از سه ردیف پَر تشکیل شده و کل این دانه دانه پَرها 72 عدد می باشد که با 72 هات بند های خُرده اوستا که همان کتاب آسمانی زرتشتیان است می باشد. و قسمت دُم هم از سه ردیف تشکیل شده که این سه ردیف نشان از سه آخشیج یا سه عنصر کلاسیک یا آب،باد،خاک و حلقه ی بزرگ وسط نشانی از آتش است.

و دو شاخکی که در دو طرف این نشان وجود دارد،آن یکی که در جهت مخالف صورت آن فرد پیر قرار دارد انگره مینو یا بدی تلقی می شود و قسمت موافق با آن چهره سپنتا مینو یا خوبی گفته می شود که سعی دارد آدمی را به سوی خوبی ها بشارت دهد.

و آن شخص پیر با ریش بلند نشان از پختگی و کامل بودن انسانهاست و کلاهی که بر سر دارد کلاه قضاوت می باشد که بعد ها این مهم به دنیای امروز رسوخ پیدا کرد و بنیان این ضرب المثل که(کلاهت را قاضی کن)شد.

وحلقه ای که در دست دارد حلقه ی عهد و پیمان آدمی با اهورامزد(بزرگ دانای هستی بخش)که همان خدای جهانیان است و زرتشتیان خداوند را این طور می نامند هست،این حلقه هم هدیه ی شد برای آیندگان و دنیای امروز که به عنوان حلقه ی ازدواج استفاده و مرسوم می شود.

و جهانیان،ایرانیان را با این نشان می شناسند و هر گاه این نشان را ببینند متوجه خواهند شد که متعلق به ایرانیان است.

وجود چنین اشخاص بزرگ تاریخ و چنین نماد با ارزشی را ترجیح دادم تا سردر وبلاگم باشد.تا همگان بیشتر ایران را بشناسند.

شما در خیابان راه می روید و صدای اذان می شنوید و آیا شنیدن صدای اذان با توجه به

 اندیشه های زرتشتی شما پارادوکس به وجود نمی آید؟

 

من به راحتی می توانم در مورد پرسش شما یک کتاب بنویسم با توجه به واژگان بیگانه ای که بکار بردید.دوست بزرگوار پارادوکس واژه ایست لاتین و فارسی این واژه ناسازواری می باشد.که خودم هم تا چند روز پیش نمی دانستم پای گفتگوی استاد میرجلال الدین کزازی نشسته بودم که این واژه را یافتم.

وقتی بند بند وجودم تمامی ذرات بدنم را اسلام فراگرفته است چگونه می توانم اسلام را فراموش کنم؟من یک مسلمانم و هیچ گاه هم نمازم ترک نمی شود،من همانطور به زرتشت عشق می ورزم که حضرت محمد را می پرستم،همانطور هم حضرت علی را می پرستم.

در واقع میان اسلام و زرتشتیسم هیچ تفاوتی نیست،همانطور که هیچ دینی با دین دیگری تفاوت ندارد. تمامی ادیان یک هدف را دنبال می کنند و آن شناسایی خداوند و سعادت بشریت است.

اشوزرتشت فرموده است:که ای انسانها این تن من نابود می شود مرا نپرستید من هم همچون شما فناپذیرم،بلکه اندیشه ها و افکار مرا بیشتر توجه کنید و در زندگیتان بکاربندید.این حرفهای من هستند که همیشه جاودانه خواهند و در برهه ای از زمان بر این رودخانه ی هستی جاری خواهد بود و آدمیان حرفهای مرا در می یابند.

در واقع حضرت محمد هم چنین حرفهایی را گفتند.حضرت محمد به حضرت علی فرمودند:من برای شما اهل بیتم،قرآنم و سنتم را به ارث می گذارم.

در صورتی که حضرت محمد خود را برای ما زنده نگاه نداشت بلکه جاودانه زیستن او و میراثش او را برای همیشه جاودانه ساخت و بدین سان اسلام هم جاودانه شد و هم اکنون روح نواز ما مسلمانان شده است.

من هیچ گاه اصالت خود را فراموش نمی کنم و بر خود می بالم که مسلمان هستم و در کنار این اسلام بزرگ ارادت خاصی هم به دین باستانی کشورم که همانا مَزدِ یسنا(زرتشتی) باشد دارم.

 

             

اشعارتون سپید هم هستند بگویید که اشعارتون در کدام یک از سبکهای چکاد و آراد و...که

 مبدع این سبکها نیمایوشیج بوده وبا اینکه می دانیم خود نیما هم شکننده ی قالب بوده

 است.بعضی  از اشعارتون از قالب پیروی می کنند و در بعضی جاها قالب شکسته شده و به

 نثر شبیه است؟ چقدر درباره ی شعر می دانید؟

 

خوب من شخصی نیستم که بخواهم در قالب قرار بگیرم حتی در زندگی شخصی ام،و این آزادانه فکر کردنم باعث شده تا در مورد زندگی ام همینگونه باشم.و اینکه می فرمایید که در بعضی جاها از قالب پیروی نکرده ام شاید به این دلیل بوده است که حتی نیمایوشیج شکننده ی قالبها را هم اسیر قالب می دانسته ام و بر این شدم تا آزادی بیشتری به سروده هایم بدهم و این آزادی سروده ها را بیشتر به سمت نثر نزدیک کرده.

در مورد شعر زیاد نمی دانم ولی با سبکها و قالبها آشنا هستم و افتخار می کنم که مملکتم مهد شاعران بزرگ است.

                                      

             

 به گمانم فرصتی باقی نمانده ما ایرانیان معمولاً نیم ساعت نخست از وقتمان را صرف سلام وعلیک می کنیم و نیم ساعت آخر را صرف خداحافظی و من در این فرصت اندک سپاسگذاری می کنم از استاد درخشنده که درخواست مرا پذیرفتند و به من اجازه دادند تا درخدمت شما دوستان و استادان باشم.من به استاد درخشنده بسیار مدیونم زیرا که ایشان هم در بالابردن حس شاعرانه ام با جملاتی مانند:«من مست رقص قلمتان هستم...»سهیم بوده اند و نیمی از ادیبانه سخن گفتنم را مدیون ایشان هستم.

همچنین سپاسگذارم از تمامی شما که به دیدن من آمدید و بعضی ها هم در این هوای گرم از راه دور آمدند واقعاً در کنار شما بودن برایم افتخاری بود.

و سپاس وِیژه دارم از مهندس سعید علیزاده مدیر تارنماهای( ایران شناسی و باشگاه هواداران پرشین بلاگ و پشت نقاب شب).که در این یک سال و اندی قسمت نرم افزاری و مدیریت بخش فنی و آرایش تارنمایم را داشته اند.و همچنین از رهنمون های ایشان در بالا بردن سطح کیفی تارنما و آداب و معاشرت در دنیای مجازی را به من آموختند.

همچنین از بانو مریم چشم براه که بیشتر زحمات این نشست بر دوش ایشان بود و آغاز پا گشایی من به این جلسات که از سوی ایشان بوده سپاسگذاری ویژه دارم و امیدوارم این بانوی گرامی که اینچنین ژرف تلاش می کنند هر جایی که هستند سلامت و پیروز باشند.

در پایان هم امیدوارم ایرانی همواره سبز بر گستره ی هستی باشد و پیروزی روز افزون برای تمامی شما و ایرانیان آرزو مندم.

 

نقد کارشناسی استاد درخشنده

قبل از هر سخنی ، از این فرصت استفاده می کنم و خدمت پدر فرزانه ی  نویسنده وبلاگ  که

 از شهرستان تشریف آورده اند ، خیر مقدم عرض می نمایم.

قبل از آنکه وارد بحث وبلاگ وزین اندیشه آبادانی شوم ، ذکر توضیحی ضروریست:

هنگامی که جنگ آغاز شد ودر اصل وادارمان کردند تا از کیان ملی و سرحدات اعتقاداتمان دفاع

 نماییم ، تحلیل دشمنان این بود که به سادگی با توجه به جو فرقه گرایی حاکم در منطقه ، می

 توانند استان خوزستان را از کشور عزیزمان جدا کنند!

دشمنان وقتی دفاع مردانه ی همه ی آحاد مردم را دیدند تازه فهمیدند که مذهب عامل پیوند

 دهنده ی تمام قوم ها و نژادهای در کشور عزیزمان ایران است.  لذا از چند سال گذشته تمام

 سعی خود را معطوف به این امر داشته اند تا ایرانیت ما را در مقابل اسلامیت ما قرار دهند !

 درتحلیل و یا دکترین آنان این امر بعنوان هدف غایی مد نظر قرار گرفته است که اگر بتوانند

 اسلامیت مردم ایران را ازآنان بگیرند ،تا به راحتی می توانند کشور را به مانند کشور شوروی سابق ، تکه تکه کرده و راحت تر آن را به تصرف خود در آورند! و در اصل عامل اتحاد این کشور عظیم با قومیت های مختلف را به درستی مذهب تشخیص داده اند .

و اکنون تمام سعی خود را معطوف به این امر نموده اند...

نویسنده ی محترم وبلاگ فوق با درک درست این تهدید به درستی اندیشه ی بزرگ ایرانی را در

 کنار درک درست اسلامی قرار داده است .

قالب نگارشی این وبلاگ هرچند که در اکثر مواقع نظم است ، ولی در نثر قلم توانای نویسنده نیز

 نظم خاصی همراه با اندیشه ی خاص تری مشاهده می شود !

اندیشه ای توام با فریاد یک ایرانی میهن پرست ، میهن پرستی که دغدغه هایش برخواسته از

 منش خاص ایرانی مسلمان است ، و آن هم فریاد با غرور تمدن والای فرهنگ ایرانی مسلمان

 است.

بی اغراق عرض می کنم :

هنر قلم نویسنده ی محترم وبلاگ این است که من حقیر باور کنم باید به ایرانی بودن خود مباهات

 کنم ، و قبل از آن به ایرانی مسلمان بودن خود افتخار کنم. زیرا ایرانی بودن من در کنار مسلمان بودن من معنا پیدا می کند و مسلمان بودن من در کنار ایرانی بودنم...

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

بزرگواران حاضر در جلسه : 

 

                آبادانی اندیشه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

جلسه 26 خرداد 1387

 وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ٢ تیر

آبادانی اندیشه

نوشته های آریانا آریارمن

http://ariarman.persianblog.ir

 

 http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وب لاگ این هفته

 مروارید عرفان

مروارید عرفان

نوشته های خانم مهوش رحیم پور

http://sevda1000.persianblog.ir

http://sadafe-darya.blogfa.com

نویسنده  محترمه وب لاگ مادر سه فرزند هستند . همسر محترم ایشان جناب هرمز ممیزی ،  وب لاگ مقالات سیاسی اجتماعی را می نویسند.

 

در ابتدا خواننده وب لاگها بودم تا اینکه وب لاگ مروارید عرفان را در پرشین بلاگ با آدرس ملانی راه اندازی کردم. بعد از مدتی نتوانستم وارد مدیریت وب لاگم شوم و در واقع وب لاگم هنگ شد و یکی از دوستانم وب لاگ نسیم صبا وب لاگ پرشین بلاگ را با آدرس sevda1000.persianblog.ir برایم راه اندازی کرد. حدود 4 سال در پرشین مینوشتم ولی متاسفانه با تغییرات جدید با مشکل مواجه شدم وب لاگم را با آدرس  sadafe-darya.blogfa.com به بلاگ فا انتقال دادم.  

چرا مروارید عرفان را به عنوان نام وب لاگ انتخاب کردید؟

 

ادعای نوشتن مطالب عرفانی رو نداشته و ندارم ولی کلاً عرفان رو که پایه و اساس همه ادیان الهی هست دوست دارم. شاید منشأ این انعکاس افکار مرحوم پدرم باشدکه عاشق عرفان بود.

 هر ایرانی که کوچکترین آشنایی به ادب پارسی داشته باشه تلألو عرفان رو در اشعار حافظ ، مولانا و سعدی میبینه. عرفان پایه و اساس دین هست . دین از 2 بخش تشکیل شده . عرفان و احکام که عرفان جزء لا یتغیر دین هست یعنی همه ادیان در عرفان مشترکند که همون خداشناسی و شناخت خداست. فکر می کنم عرفان از بدو خلقت بشر خداوند وجود خودش رو برای بندگانش متجلی کرده . عرفان رو خیلی دوست دارم و همیشه سعی می کنم دنبال عرفان و شناخت ذات اقدس الهی باشم.

 

از ابتدای وب لاگتون هر چقدر به جلو می آییم مطالب وب لاگ منسجم تر میشود و شکل گیری ویژه ای رو پیدا میکنه و مطالب وب لاگتون راجع به همه چیز هست . مسائل اجتماعی و روزمره و فرهنگی و … هدف اصلی وب لاگ به چه سمتی میخواد بره؟ امکان داره که این وب لاگ به یک وب لاگ تخصصی راجع به یک موضوع خاص تبدیل بشه؟

 در ابتدا هدف مشخصی نداشتم و هدفم صرفاً وقت کشی و پر کردن اوقات بیکاری. اما بعد از یک مدت که نوشتم احساس کردم راضیم نمیکنه که فقط وقتم رو پر کنم . بیشتر سعی کردم مطالبی رو در ارتباط با روانشناسی و اجتماعی انتخاب می کنم. بیشتر سعی دارم به این سمت و سو برم که برای خواننده هام حرفی برای گفتن داشته باشم و بتونم مفید باشم.سعی می کنم مطالبم رو نه زیاد کوتاه بنویسم که نتونم منظورم رو بیان کنم و نه اونقدر طولانی که خواننده وب لاگم رو خسته کنم. دوست دارم مطالبی دنباله مطالب روانشناسی مثل هدفمند زندگی کردن، چگونه موفق باشیم ، چگونه شادمان باشیم ، عصبی نباشیم و … مطلبی که بتونه حال و هوای یک آدم رو کمی آروم تر کنه.

پستی در مورد نیکی و بدی دارید و داستانی از لئوناردو داوینچی در اون مطرح کردید . می خواستم نظر خودتون رو در مورد نیکی و بدی بدونم؟

در اون داستان فردی بوده که زیبایی فوق العاده ای داشته و داوینچی فکر میکنه که این فرد میتونه برای تابلوی شام آخر سمبل خوبی و نیکی باشه و پرتره کوچکی هم ازش میکشه ولی این تابلو به دلایلی نیمه تمام میمونه . بعد از مدتی نیاز به یک سمبل بدی پیدا میکنه و از دوستانش میخواد که یک چهره کریه برای من پیدا کنید . و اونها یک نفری میبینند که مست در جوبی افتاده و اون فرد رو پیش داوینچی میبرند. داوینچی باز هم از صورت اون طرحی برمیداره و خود اون فرد میگه چند سال پیش یک نقاشی صورت من رو بعنوان سمبل نیکی طرحی کرد و من همون فرد هستم.

واقعاً باطن هر کس در صورت و چشمانش منعکس هست . وقتی ما بدی رو برای کسی طالب باشیم بدون اینکه خودمون متوجه باشیم حالت صورت ما تغییر میکنه ولی وقتی که خوبی رو برای دیگران بخواهییم حتی اگر صورت زشتی هم داشته باشیم ولی اون نور لطف و صفای الهی و اون خوبی در صورتمون منعکس میشه .

 

 وب لاگ شما برای من نوعی وب لاگ آموزشی هست و از اون دسته وب لاگهایی هست که من خیلی چیزها یاد میگیرم و استفاده می کنم. نکته خیلی مهم برای من این هست که شما به بعضی کلمات رنگ میدید.

بله … از رنگ زرد و قرمز استفاده می کنم. دوست ندارم مخاطبم رو خسته کنم. من خودم وقتی وارد وب لاگی میشم و میبینم یکنواخت سیاه تا آخر پست نوشتند. چند سطری که میخونم احساس می کنم چشمانم خسته شده و یا ذهنم جای دیگه ای میره. همیشه کلماتی رو که سمبل خوبی و زیبایی هست رو به رنگ طلایی در میارم و کلماتی که سمبل بدی هستند رو رنگ قرمز میدم و این باعث جلب توجه خواننده میشه.

 

برای هر پستتون چقدر وقت صرف میکنید و این ایده ای که ذهنتون رو از قبل مشغول کرده بوده چقدر زمان میبره تا به صفحه وب لاگتون برسه؟

اوایل همیشه هر هفته آپ دیت میکردم. معمولاً از یکی دو روز قبل فکر می کنم که چی بنویسم البته بستگی به وضع روحیم داره. گاهی اوقات به دایرة المعارف دهخدا و دیوان حافظ و مأخذهایی مراجعه می کنم . دوست دارم بیشتر از شعر هم در پستهام استفاده کنم . ابتدا در پیشنویس پستم رو می نویسم و هر دفعه تکه ای از اون رو مینویسم و وقتی که آماده شد ارسال می کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

پستی در مورد شادی داشتید که خیلی تخصصی و قشنگ بود. جمله ای توجه من رو جلب کرد این بود که نوشته بودید : متأسفانه این تصور غلط در جامعه شکل گرفته که شادی جزو رفتارهای خوش آیند نیست. می خواستم راجع بهش توضیحی بدید. چه چیزهایی رو دیدید که چنین برداشتی کردید؟

منظورم جامعه خودمون بوده. چون ما در این جامعه زندگی می کنیم. در واقع شادمان بودن و خندیدن رو مخصوصاً برای خانمها زیاد جالب نمیدونند و جزو رفتارهای هنجار حساب نمیاد. در صورتی که همه میدونیم شادی چقدر در زندگی همه ما موثره و ما می تونیم با یک لبخند و یک چهره شاد به اطرافیانمون آرامش بدیم .

 

فکر می کنید چطور میشه این هنجار ها و عرف رو عوض کرد؟

ما بیشتر در اطرافمون چهره های عبوس و مضطرب و خسته بیشتر میبینیم تا چهره های شاد و این واقعیتی هست. ما باید خودمون رو اصلاح کنیم و شاد باشیم. وقتی من شاد باشم دخترم هم وقتی صورت شاد من رو ببینه اون هم شاد میشه . ما میتونیم شادی رو گسترش بدیم.

  

شما صحبت از عرفانی کردید که ریشه در فرهنگ ما داره . می خواستم ببینم آیا اساساً تفاوتی در عرفانها هست که ریشه هاشون متفاوته؟ 

تصور می کنم که عرفان پایه و اساس همه ادیان الهی هست . همه ادیان هدف واحدی دارند و فقط احکام هست که در هر دینی متفاوته. عرفانی که تجلی وجود خداست.

قطرات عشق رو در کام همه ما چکاندند و این بستگی به خود ما داره که تا چه حد از این قطرات سیراب بشیم. البته قبول دارم درکی که علی از عرفان و خدای خودش داره با یک فرد عامی و عادی فرق میکنه. هر کسی بسته به ظرفیت خودش میتونه عرفان رو بپذیره و درک کنه.

 

آیا عرفان ریشه غیر دینی هم میتونه داشته باشه؟ 

من خودم دنبال عرفان غیر دینی نرفتم و نمیدونم. شاید عارفهای هندی و بودایی هم عرفانی برای خودشون داشته باشند ولی به نظر من اونها هم باز هدفشون خداست. به هر راهی که بروند همه به یک راه ختم میشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنوع مطالب شما جالب هست و همیشه بعد روانشناسی ، برجستگی خاصی داشت. مطالب روان شناسی که شما می نویسید شدیداً و عمیقاً با فلسفه اگزیستانس نزدیکی داشت و من تعجب می کردم که شما چرا صریحاً سراغ این مطلب نرفتید. آیا پیشنهاد من به کارتون اومد؟ و اینکه در مورد کلیشه ای شدن مطالب وب لاگ هم توضیحی بدید؟

  اون کتابی رو که شما لطف کردید و معرفی کردید رو هنوز نتونستم تهیه  و مطالعه کنم.

در مورد کلیشه ای شدن مطالب فکر می کنم بهترین راهکار مطالعه هست . وقتی ما مطالب متنوعی رو مطالعه کنیم خودبخود دیدمون یک بعدی نمیشه و فقط دنبال یک روش نمیریم. وقتی موضوعات مختلفی رو مطالعه کنیم خودبخود سطح دیدمون وسیع میشه . من خودم خیلی مطالعه می کنم. متاسفانه من بعد از گرفتن دیپلم بدلیل ازدواج و مادر شدن نتونستم ادامه تحصیل بدم ولی هیچ وقت در طی این سالها مطالعه رو کنار نگذاشتم. اگر درس و کتاب رو کنار گذاشته بودم شاید الان اینجا نبودم .

 نوشتن 3 ضلع داره : شکل . محتوا . بینش ... که خوشبختانه در بیشتر نوشته هاتون هر سه اینها موجود هست.کسی که به وب لاگتون میاد هم مطلب جدید یاد میگیره و هم نظر خودتون در اونجا موجود هست. خود وب لاگ نوشتن یک بحثی است و بحث جدی گرفتن و جلسه نقد براش گذاشتن بحثی است مهم تر. دوستانی که وب لاگ می نویسند بعد از مدتی نوشتن و انتخاب موضوع براشون سخت میشه و گرفتار کلیشه میشوند.

شما دوستان زیادی دارید و کامنتهای بسیاری هم در هر پستتون موجود هست . چطور با بقیه وب لاگها ارتباط میگیرید؟

خوشحالم که مروارید عرفان از پرخواننده ترین وب لاگهاست. البته اوایل برای هر پستم بطور میانگین 180 کامنت ارسال میشد . بعلت مشکلات کمتر فرصت پیدا میکنم سراغ دوستان بروم . در نتیجه دید که نباشد بازدید هم نیست .

وقتی خسته و عصبی هستم وب لاگم رو باز می کنم و کامنتهام رو می خونم .همه دوستانم با احترام و محبت برام کامنت میگذارند و این باعث میشه که تمام خستگی من از بین بره و  پر از انرژی و توان میشم. در مدت این چهار سال تا بحال یک کامنت توهین آمیز و گستاخانه نداشتم و همیشه همه دوستان به من آرامش دادند و من از تک تک اونها سپاسگذارم .

فقط از دو سری از کامنتها دلخورم . یکی اونهایی که شعرهای بسیار زیبا و کلیشه ای رو تهیه می کنند و برای بسیاری از وب لاگها از اونها استفاده می کنند. کسانی که حتی زحمت خوندن مطلب رو به خودشون نمیدن تا خستگی آدم در بره. و اینکه کامنتهایی که برای برای بالا بردن آمار کامنتها شکلک میفرستند و من این قبیل کامنتها رو پاک می کنم.

 

ویژگی خاصی که وب لاگتون داشت و واقعاً مجذوب کرد تأکید به رنگی کردن کلمات هست . در صورتی که من خودم زمانی از فونت رنگی استفاده میکردم ولی مخاطب می گفت که چشم رو اذیت میکنه ولی شما به قدری با حساسیت و بجا استفاده کردید که این احساس به خواننده دست نمیده و از غونت زیبایی هم استفاده می کنید که چشم رو اذیت نمیکنه و بکار گرفتن از نمادهای فلشی که استفاده می کنید واقعاً خستگی رو از تن مخاطب در میاره.

ممنونم ...

 

 

بعضی مواقع میبینم که مناسبتی می نویسید مثلاً راجع به رحلت پیامبر یا حج و ... فکر نمی کنید کمی شبیه به کارهای صدا و سیما یا حکومتی بشه و مخاطبینتون رو خاص کنه؟

دوست ندارم من رو با صدا و سیما مقایسه کنید چون واقعاً از صدا و سیما دلخورم. مثلاً من برای روز جهانی زن مطلبی رو در ارتباط با زن می نویسم یا رحلت حضرت رسول یا شهادت فاطمه زهرا . سعی می کنم روزهای تاریخی و مشخص رو فراموش کنم ولی اینطور هم نیست که برای 365 روز سال مطلب بنویسم. سعی می کنم اشاره ای به مناسبتها داشته باشم.

 

کامنتهایی که برای خودتون می گذارند چقدر امکان داره پستی رو به خاطرش ویرایش کنید؟

من الان برای این اینجا نشستم که از من انتقاد کنید و من رو در بهتر ارائه کردن مطالبم یاری کنید. طبیعی است که اگر کسی ایراد کارم رو بگیذه صد در صد دنبال ایراد کارم خواهم رفت و برطرف خواهم کرد. من انتقاد سازنده رو می پذیرم ولی اگر عیب جویی باشه که شامل مطلب من نباشه اون رو نمی پذیرم.

 

 

در بیشتر پستهاتون دیگران رو به شادی دعوت کردید ، شما خودتون چقدر به شادی رسیدید؟

احساس می کنم به شادی رسیدم علی رغم مشکلاتی مثل دوری دو پسرم که خارج از کشور هستند. خدا را شاکرم و همیشه از خدا خواستم که این شادی و آرامش رو از من نگیره . ما نعمتهای زیادی داریم . خداوندی که رحمان و رحیم و ستار العیوب هست و به ما خیلی لطف داره . همه مشکلات رو دارند و هیچ کس نمیتونه بگه تو زندگی هیچ مشکلی ندارم ولی باید با عشق به خدا و با توکل به او و محبتهاش ، خدایی که هیچ وقت ما رو تنها نمیگذاره مشکلات رو تحمل کنیم. همیشه در مقابل سختیها رو پای خودم بودم و به خدا توکل کردم . همیشه شادی واقعی رو در قلبم احساس می کنم و حتی این شادی رو می تونم به اطرافیانم منتقل کنم.

 

بیشتر گرایش پستهاتون مثبت اندیشی و ایجاد امید و فرار از نا ملایمات ، شادی و فرار از غم ، خوش بین بودن و نکات ارزنده و مثبت دیگری که در ادیان مختلف و علی الخصوص دین مبین اسلام به اونها تأکید شده . آیا این نشأت گرفته از یک تفکر هست که عموماً مطالبتون در این راستا هست و یا بصورت اتفاقی این مطالب به این شکل نوشته شده؟

فکر می کنم ما اگر در سینه مون بجای قلب دریا بود و می تونستیم در این دریا بدیها ، غرور ، نفرت ، خودپسندی و مشکلات رو بشوریم اونوقت قلب ما هم دریا پاک میشد و دریچه نوری به قلب ما باز میشد و ما احساس میکردیم در اون قلب جز شادی چیز دیگری نیست. من همیشه در طول زندگیم سعی کردم به غم ها و مشکلات فکر نکنم و بیشتر به نکات مثبت زندگیم فکر کنم و فکر می کنم تا حدی تونستم این رو به فرزندانم انتقال بدم . اونها هم همین روحیه من رو دارند و اونها هم اونقدری که به نکات مثبت زندگی فکر می کنند به نا ملایماتش فکر نمی کنند.

 

چقدر انوخته اندیشه هاتون رو مدیون جغرافیای ایرانی که درونش هزارها اتفاق میفته ؟ این اندیشه هاتون بر مبنای چه چیزی شکل گرفته؟ آیا ایران و اندیشه های ایرانی در اون دخیل بوده؟

یک ایرانی هر کجای دنیا که باشه ایرانی هست و نمیتونه منکر ایرانی بودن خودش بشه و طبیعی هست من که در این آب و خاک بزرگ شدم صد در صد فرهنگ من یک فرهنگ ایرانی هست . حتی وقتی به دیدار پسرانم که در فرانسه مشغول تحصیل و کار هستند می روم همینی هستم که در ایران هستم و در هر شرایطی سعی کردم خود واقعیم باشم. صدر در صد فرهنگ ایرانی و جغرافیای ایران در افکار و زندگی و منش من تأثیر مثبت داشته.

 

فکر می کنید این جلسات نقد چقدر تأثیر مثبت رو وب لاگ نویسها داشته و اینکه آیا در شما هم تNثیر داشته یا نه؟

صد در صد موثر هست. حتی زمانی که نمیتونم در این جلسات شرکت کنم تمام مدت به این جلسات فکر می کنم. هم روی خودم و هم روی کارم تأثیر مثبت داشته. حتی دیدار دوستان در این جلسات برای من غنیمتی هست.  

 در پست تفاوت گریه در مردان و زنان شما گفتید : اگر گریه کردن به منظور کاهش غم و غصه بوجود آمده پس فلسفه اشک شوق و شادی چیست ؟ نظر خودتون چی هست؟

وقتی آدم بقدری خوشحال میشه که نمیتونه حتی احساسات خودش رو کنترل کنه و اونوقت فرقی بین شادی و غم نیست . اون گریه دیگه گریه شادی هست و گریه غم نیست . اونقدر احساساتش بر اون غالب میشه و اثر میگذاره . و اون قسمتی که گفتم مردها کمتر گریه می کنند ، من فکر می کنم از بچگی وقتی پسر بچه های میخواد گریه کنه بهش میگن تو گریه نکن مگه تو دختری که گریه می کنی و اونوقت خودش رو کنترل میکنه و این به نظر من خوب نیست . چرا یک مرد نباید گریه کنه؟ یه مرد وقتی ناراحت میشه باید به راحتی اشک بریزه و یکی از دلایلی که میگن عمر خانومها طولانی تر از آقایون هست به این دلیله که خودشون رو خیلی راحت تخلیه می کنند و آروم میشن. این آرامش بهشون سلامتی میده .

 

در ارتباط با پست خیام که کامنتی هم براتون گذاشتم و گفتم که بهتره از کسانی یاد کنیم که تا بحال معرفی نشدند. کسانی که بزرگان شعر و ادب فارسی هستند و بهشون پرداخته نشده و مطالبی در مورد اونها گذاشت.

مساله بزرگداشت یاد اونهاست. مثلاْ وقتی بزرگداشت خیام هست من دلم میخواد همه از او یاد کنند. همه ما باید برای چنین شخصیت بزرگی اجر بگذاریم. من در سال مولانا در پاریس در مراسم بزرگداشت مولانا شرکت داشتم که از افغانستان و ترکیه و ایران بودند.اونقدری که ترکها و افغانها مولانا رو از خودشون می دونستند ما ایرانی ها نه برنامه ای داشتیم و حتی معاون وزیر ارشاد هم فقط یک صحبت خیلی کوتاهی کردند . در صورتی که اونها اونقدر مقام مولانا رو بالا بردند و ازش تقدیر کردند که من واقعاْ متاسف شدم. تک تک ما باید به بزرگانمون و گنجینه ها و ارزشهایی که داریم بها بدیم.

 

 

حسن ختام جلسه :

 

جمله زیباییست که می گوید عشق بهترین نغمه بر موسیقی زندگیست.

انسان بدون عشق هرگز با همسرایی با شکوه زندگی همنوا نخواهد شد.

عشق یک امانت الهی است مخصوص انسان. البته غریزه را با عشق نباید اشتباه گرفت. این غریزه در همه جانداران است اما جز انسان هیچ موجودی عاشق نمی شود.

داشتن عشق مستلزم معرفت و آگاهی است .

عشق با معرفت و آگاهیست که ارزش پیدا می کند .

 لطافت روح اولین قدم به سوی عشق و معرفت است.

راه عشق راهیست که در این راه باید بلا کش بود .

باید در مقام تسلیم و رضا بود و کسی که دائم نق بزند و ناله کند در مقام تسلیم و رضا نیست.

در واقع همان غم عشق خودش بزرگترین شادی است.

 

ناصحم  گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این

 

باز در جای دیگری حافظ می فرماید:

 

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

 

 پروردگارا مرا ببخش :

       ازاینکه بیاد همه بودم  بغیر از تو !

         از اینکه کار بد دیگران را به رخشان کشیدم !

         از اینکه جائی که حق با من نبود لجبازی کردم !

         از اینکه درحال سخن گفتن دیگری بی اعتنا بودم !

         از اینکه ایمانم به بندگانت بیشتر از ایما ن به تو بود  !

         از اینکه معذرت خواستن برایم مشکل بود و انجام ندادم !

         از اینکه خوردن وآشامیدنم ترک نشد . اما عبادتم فراموش شد!

         از اینکه تظاهر به دانستن مطلبی کردم که اصلا آن را نمی دانستم !

         از اینکه رسوا شدن دردنیا برایم مشکل تر از رسواشدن در آخرت بود!

        از اینکه موقع انجام گناه ازیک طفل خجالت کشیدم وازتوشرم ننمودم !

         از اینکه حاضر نشدم بگویم نمی دانم !     حتی در لحظه ای که ---

         نادانیم بر ملا شد !

         از اینکه آنقدر به فکر آراستگی ظاهر خود بودم !  که به آراستگی  

          باطن نپرداختم !

        از اینکه سعی داشتم کار بدم را در حضور جمعی توجیه کنم !  با

        اینکه می دانستم غلط است !

        از اینکه در همه چیز و همه جا با محاسبه دقیق سر و کار داشتم !

        ولی به حساب نفس خویش نرسیدم !

        از اینکه برای ارضای نفسم آنقدرازدیگران سئوال کردم تا آنکه کلمه

        نمیدانم را از زبانشان بیرون کشیدم !

        از اینکه................ از اینکه ................ از اینکه .............

       خدایا به ما دیده بصیرت عنایت کن ! وما را در شناخت عیوب خویش

        یاری فرما !        

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

وبلاگ وزین و ارزشمند مروارید عرفان ، همانگونه که از نامش مشخص است ،‌به مقوله

ی عرفان می پردازد.

همانگونه که عرفا فرموده اند : عرفان بر دو گونه است ، عرفان نظری و عملی.

در وبلاگ ارزشمند مروارید عرفان نه تنها به عرفان نظری پرداخته می شود ،‌بلکه با درج

نمونه های به جا ، عملا وارد حیطه ی عرفان عملی می شویم.

یعنی همان عرفانی که علما سعی در معرفی و کاربردی نمودن آن دارند.

استفاده ی به جا و مفید از آرایه های ادبی مانند:

تلمیح ، نظم و نثر در خور ستایش از ویژگی های قلم سودمند نویسنده ی محترمه ی

 وبلاگ مروارید عرفان است.

در انتها نمی توان از درج این مهم گذشت ، ضرب المثلی است که می گوید:

مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد .

در جلسه ی نقد وبلاگ ارزشمند مروارید عرفان ،‌به واقع این نویسنده ی محترمه ی

وبلاگ بود که با جواب ها ی منطقی ، و ادب و نزاکت در خور ستایش ،‌مستمعین را بر

سر ذوق آوردند که گذشت زمان به هیچ وجه احساس نگردید !

ضمن آنکه  نکات آموزشی بسیاری نیز مطرح گردید. که به شخصه بسیار بهره بردم.

 http://i4.tinypic.com/66adqax.gif 

 

 

دوستان شرکت کننده در جلسه

مروارید عرفان 

تخریبچی دوران

 pinky 

یک بهانه

 قرآن ام پی تری

دریچه ای به سوی ملکوت  

یک حرف و دو حرف

سایه صبور

یک مادر 

چند قدم تا وصال یار 

دنیای سبز من

موهبت

تولد دوباره

لاهوت

انفرادی

عقیق

از میان دل بی تاب من

از تلخ و شاد وطنم

 کاغذ دعوت تو در دست من

تنگ غروب

آبادانی اندیشه

ناب و زلال

درخت بی سایه

اشکستان

رویای نیمه تمام

گروه بارانی ها 

گل یخ

این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند

از خواب تا مرگ

وروجک های بیسواد

خلیج پارس

اسلام در اروپا

رجایی زمان

ستاره عشق

نوشته های یک مهندس شیعه

پر پرواز

زاد مهر

گوشه دنج

این آدما

بابک سیستم

و ۴ مهمان محترم

 

  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |