تبليغاتX
Image and video hosting by persiangig گزارش جلسات هفتگی نقد وبلاگ

 

جلسه 19 خرداد 1387

وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ٢۶ خرداد

مروارید عرفان

نوشته های خانم مهوش رحیم پور

http://sevda1000.persianblog.ir

http://sadafe-darya.blogfa.com

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وب لاگ این هفته

کلماتی از یک کوهنورد

نوشته های مرتضی صالحی

http://mortezasalehi.blogfa.com

 

کوهنوردی یک روش زندگی است.

 روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم می شود.

روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می رود.

 راهی که رقابت ندارد که به رهروانش حقوق نمی دهند

و ایشان را نیازی به سوت وکف مشوقان درقله نیست.

ناجی بی منت یکدیگرند.

گروه می سازنند تا دل جوانان به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود .

مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.

 قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق.

عشق به طبیعت، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است

 

 

 و مرگ آنجاست که عشق نیست.

کوهنوردی عشق به طبیعت است

 و عشق به طبیعت، ورزش ما نیست، باور ماست، زندگی ماست.

به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست،

کوهنوردی یک روش زندگی است.

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نویسنده محترم وب لاگ جناب آقای مرتضی صالحی ، متولد 1363 ، دانشجوی رشته مهندسی مکانیک

 

از اسفند ۸۴ وب لاگ می نویسد.

 

                 مرتضی صالحی

 

 

 

هدفتون از وب لاگ نویسی ؟

 

دوست داشتم اطلاعات و تجربیاتی  که خودم داشتم و نادانسته هایی که خودم بهشون رسیده بودم رو به دوستانی که کوهنورد هستند یا نیستند منتقل کنم .اگر از طریق وب لاگم کسی کوهنورد بشه برام کافیه. البته چند نفری هم هستند که از طریق وب لاگم کوهنورد شده اند.

 

 

 

مطالب مربوط به کوهنوردی 2 قسمته : یکی بعد معنوی کوهنوردی که مثلاً چرا کوه میری و فواید کوهنوردی و دیگری اطلاعات پزشکی و ابزار کوهنوردی و ... ولی به نظر میرسه در وب لاگتون این توازن وجود نداره.

 

 

دوست داشتم مطالبم رو گسترده بنویسم و خواننده رو جذب کنم و مطالب وب لاگم کسل کننده نباشه. دوست داشتم هم مطالب فلسفی بنویسم که مثلاً کوه یعنی چه و اینکه این کوهی که دارم معرفی می کنم این آموزشها و این ابزار رو هم داره.

 

 

 

دلم میخواست وقتی وب لاگ یک کوهنورد رو می خونم جنبه فیزیکی کوهنوردی و یک سری اطلاعات خاص در اون باشه.

 

اسم وب لاگم هست کلماتی از یک کوهنورد یعنی یک کوهنورد هم غصه داره هم گریه داره هم شادی داره و... وب لاگهای زیادی هستند که به مطالب تخصصی کوهنوردی پرداختند و من دوست نداشتم مطالبم تکراری باشه و دوست دارم کم کم مطالبم رو گسترده کنم و دوست نداشتم مطالبم فقط به یک موضوع خاص تکیه کنه. برای خواننده چنین روندی خسته کننده هست.

 

 

مطلبی داشتید تحت عنوان هشدار به دوستان عزیز که دنبال پولهای کلان هستند ... آیا شما هم گرفتار شده اید؟

 

داشتم گرفتار میشدم . تابستان 85 به بهانه کار در شرکت به تهران آمدم ولی یک دفعه به شرکت های گلد کوئستی و بن بست رسیدم ولی به هر نحوی بود خودم رو بیرون کشیدم . اون پست هشداری بود برای دوستانم.

 

 

 

کوهنوردی در روحیات شما در دراز مدت تأثیر گذاشته؟ مثلاً استقامت

 

 

بله ... وقتی قله رو داری میبینی و هر چقدر میری و بهش نمیرسی یک اراده قوی لازم داره. خب این روند در زندگی و کارهام تأثیر گذاشتهو راحت تر با مشکلاتم کنار می آیم.

 

 

کوهنوردی خطرناکه؟

 

 

کوهنوردی خطره و زندگی که در اون خطر و ریسک نباشه زندگی نیست. مثل آبی میمونه که اگر راکد باشه کم کم گندیده میشه. ریسک بخشی از کوهنوردی هست و اون ریسک باعث پیروزی و روان شدن اون آب میشه. 

 

 

آرزو می کنم : زندگی مال تو مرگ مال من ... راحتی مال تو گرفتاری مال من ... شادی مال تو غم مال من!

 

بهتر نیست جمله تون رو تغییر بدید؟

 

 

در کوهنوردی حاضریم کوله بار کس دیگری رو بر دوش خودمون بگذاریم . کمک کردن به دیگران بخشی از کوهنوردیه. کوهنوردی مسابقه نیست . کسی که بیشتر کمک کنه اون برنده است. چیزی رو که برای دیگران بخواهی سختیش رو باید برای خودت بخواهی. تو راحتی دیگران رو بخواه تا خدا هم خودش بهت راحتی بده. اول برای دیگران آرزو کن تا به آرزوهای خودت برسی.

 

 

این پیروزی بر چیست؟

 

پیروزی بر سختی ها . برای رفتن به بالا سختی ها و مشکلات هست. کوهنوردی سختی داره و باعث ساخته شدن کوهنورد میشه. هدف من رسیدن به قله است. البته اینهمه آدم که باهم به کوه می روند همه باهم یک چیزی رو تجربه نمی کنند . مثلاً من پاکی و صداقتش رو درک میکنم. از اون بالا که به زمین نگاه می کنم پستی اون پایین رو می بینم و وقتی برمیگردم پایین تازه احساس می کنم اونجایی که بودم یعنی چه و لذت پاکیش رو حس می کنم.

 

 

               

 

 

نا امیدی کجا جا داره؟ برای خودت پیش اومده؟

 

نا امیدی در هیچ بخشی از کوهنوردی جایی نداره. برای خودم تا بحال پیش نیومده و اگر پیش بیاد نشون دهنده ضعف من در ورزش بوده.

 

 

غرور چطور؟

 

غرور هم جایی نداره. کسی که با غرور قدم برداره شکست میخوره و هیچ وقت پیروز نمیشه . اگر غرور من رو بگیره کوه هم صلابت و سنگینیش رو به من نشون میده و من رو زمین میزنه.

 

شما فکر می کنید کوهنوردی مال جوونهاست فقط؟

 

خیر ... برای هر سنی

 

 

ولی در یکی از پستهاتون به تاریخ 26 / 12 / 84 نوشتید:

 

 دمی با خود و دوستانمام باشیم و به خودمان بیندیشیم و به بزرگی خدا .گفتم خدا . خدا کمکمان کن تا بتوانیم این راه سخت و طاقت فرسا را بگذرانیم و در این راه و این ورزش جوان و تازه موفق باشیم.

 

گفتید ورزش جوان ؟ 

 

 

کوهنوردی ورزش جوانی هست در کشورمون و جوان بودن که به سن و سال نیست دل باید جوان باشه.

مثلاً فوتبال ورزش قدیمی هست ولی کوهنوردی جوان هست.

 

 

عکسی در وب لاگتون هست که کبوتری داخل سیم خاردار گره خورده. میخواستم ببینم این عکس واقعی بوده یا جنبه تزئینی داشته؟

 

                                     Image hosting by TinyPic

 

 

اون عکس رو برای خیلی از مسائل گذاشتم. درست زمانی بود که خودم در مشکلات زیادی بودم. چرا آدمها دور خودشون اونقدر حصار میکشند که مثل همون کبوتر که در حین رد شدن از حصار پیچیده میشه.

 

 

تا حالا پیش اومده که همسفرانتون از جایی پرت شده باشند؟

 

بله ... در تفتان ... موقع برگشتن یک نفر پرت شد پایین. یک جوان دانشجویی بود غرور گرفت و گفت من مسیر رو بلدم و شبانه میرم. ولی متاسفانه جسدش رو پیدا کردیم.

 

 

یکی از عکسها کوهی هست که شبیه گربه هست.

 

                                    

 

این عکس واقعی هست. از وب لاگ یکی از دوستانم آقای رضا آموزگار برداشتم. نمیدونم این کوه کجا هست و ایشون از یک وب لاگ خارجی برداشته بود. در این عکس هیچ فوتو شاپی به کار نرفته. از دور به نظر گربه میاد ولی نزدیکتر که میشیم اینطور نیست.

 

 

لذت تنهایی کوهنوردی کردن رو ترجیح میدید یا با همسفر ؟

 

درست نیست تنها به کوه رفتن. هیچ وقت کسی تنها رفتن به کوه رو پیشنهاد نداده. همیشه با گروه هستند. این گروها از 3 یا 4 نفر شروع میشن و حتی گروهای بزرگ 70 نفری هم هستند. کمک کردن به دیگران در حین کوهنوردی باعث لذت میشه.

 

در کوه به خاطر پاکی که داره میتونی راحت تر به طرف مقابلت اطمینان کنی ولی ر شهر نمیشه به هر کسی اطمینان کرد.

 

خب آدمهای کوه هم بخشی از آدمهای شهر هستند.

 

بخشی از آدمهای شهر. ولی کسی که میاد کوه فرق میکنه . معمولاً کسانی که به کوه می آیند یک پاکی رو در اون حس کردند و زیبایی و لذت طبیعت رو حس کردند.

 

در معرفی خودتون گفتید:

 

کوهنوردی یک روش زندگیست ... ؟؟؟

 

گام برداشتن در کوه دقیقاً یک زندگی هست. وقتی یک کوهنورد هستی یعنی دو تا زندگی داری. یک زندگی جدا. موقع رفتن به کوه مشورت می کنی تو زندگی هم مشورت می کنی. اون اعتمادی که در کوه به همه داری به هر کسی در شهر نمیشه.

در زندگی هدفی داری و در کوهنوردی هم هدفی. پس کوهنوردی هم یک زندگی جداگانه ای است.

 

 

               

 

 

این کوه رفتن به ایمانتون افزوده؟

 

بله ... خیلی تأثیر داشته.

 

 

شما آدم درون گرایی هستید یا برون گرا؟

 

 

اصولاً کوهنوردها آدمهای درون گرایی هستند.

 

 

ولی پستی داشتید به تاریخ 27 اردیبهشت 87

 

اما حالا که با کوه مأنوستر شدم ... این نشانه درون گرایی شماست؟

 

 

بله.

 

 

درسته که در کوهنوردی باید با جمع همراه بشی اما بیشتر در خودتون هستید. براتون در زندگی مشکلی بوجود نیاورده؟

 

 

خیر. در زندگیم راحت بودم و تو جمع های شلوغ زیاد دوست نداشتم باشم.

 

 

کوهنوردها آدمهای خود ساخته ای هستند؟

 

 

بله

 

 

خودخواه چطور؟

 

 

من خودم خیلی خودخواهم!

 

 

یک کوهنورد وقتی دامنه کوه هست هدفش قله هست ... بعد که به قله رسید هدفش چی میشه؟

 

 

هدف من از بالا رفتن پاکی اون بالاست و در نهایت هر چقدر که بالاتر می رویم به بزرگی و عظمت خداوند پی میبریم. هر چقدر که بالاتر میروی یک انرژی از زمین بهت میرسه . شاید این احساس رو کسی حس نکنه . مثلاً وقتی از پشت پنجره دماوند رو نگاه میکنی قشنگه ولی لذت بالا رفتنش خیلی قشنگ تره.

 

 

همه کوهنوردها با خودشون عروسک میبرند؟ فلسفه خاصی داره؟

 

 

                          

                                         

 

بله ... ولی فلسفه خاصی نداره.

 

 

کوهنوردی هنر زنده ماندن است در شرایط سخت ؟؟؟

 

بله... هنر این است که در شرایط سخت زنده بمونی . شرایط سختی رو ایجاد کردم ولی سختی رو به جون میخرم و تلاش می کنم تا زنده بمونم. هر کسی دوست داره زندگی کنه پس باید تلاش کنه تا زنده بمونه و هنر چه جوری زنده موندن مهمه.

 

 

ذهنیتت نسبت به مرگ عوض شده؟زنده موندن رو جور دیگه ای دیدی؟

 

 

بله ... مثل دیگران دوست دارم زندگی کنم .

 

 

با توجه به پست ۳ بهمن ۸۶

 

رسیدن به قله اوج لذته آیا به هر قله ای رسیدن اوج لذته؟

 

بله

 

 

پس چرا قله ازدواج رو درک نکردی؟

 

 

هر قله ای ای به موقع خودش!

 

 

پست چرا به کوه می رویم پست قشنگی بود ولی همه پیامبران که به کوه نمی رفتند!

 

 

بله ... بعداً متوجه شدم . اشتباه شده !

 

 

پستی داشتید مه در مورد مشکلات زندگی بود به نظر شما سرازیری بهتره یا سر بالایی؟

 

 

هر دوتاش خوبه . شیرینی زندگی به بالا و پایین رفتنشه وگرنه زندگی تکراری و خسته کننده میشه . تو سربالایی مشکلات هست ولی تو سرازیری رفع شدند.

 

 

در مورد قالب وب لاگتون ؟ و پیشنهاد می کنم که لینک مطالبتون رو در کنار وب لاگتون قرار بدید .

 

هنوز قالب دلخواهم رو پیدا نکردم . تا بحال فرصت نکردم که این کار رو انجام بدم ولی در آینده حتماً درست می کنم.

 

              

 

در حین صعود با کوه صحبت هم می کنی؟

 

هم با خودم و هم با کوه ... به کوه میگم باید از تو بالا برم و موفق بشم و تو نباید شکستم بدی و زمینم بزنی. تو منو به مبارزه طلبیدی پس اجازه بده که موفق بشم.

 

 

در صعودهای دسته جمعی بچه ها سرودی می خونن ... چه حسی داره؟

 

من بیشتر در صعودها فیلمبردار هستم . نفر جلویی و عقبی و فیلمبردار باید از بهترین اعضاء گروه باشند تا بتونند تیم رو جمع و جور کنند. فیلمبردار باید هم از همه زوایا فیلم بگیره . بیشتر از دور فیلم میگیرم و تو گروه نیستم و زیاد دوست ندارم تو جمع شلوغ باشم. بیشتر از تنها بودنم لذت میبرم.

 

 

نوشتن مطالبت چقدر طول میکشه؟

 

 

ممکنه یه مطلبی هفته ها طول بکشه و یه مطلبی در عرض دو ساعت نوشته بشه. در اوج تنهایی که هستم و وقتی که میخوام برم کوه یک دفعه مطلبی به ذهنم میاد . سریع مینویسمش و اجازه نمیدم که از یادم بره. وقتی که کوه میرم هم کاغذ همراهم هست و اگر مطلبی به ذهنم رسید یادداشت میکنم.

 

 

چند وقت به چند وقت آپ دیت می کنید؟

 

خیلی دیر به دیر به خاطر سنگینی بیشتر از حد درسهام وقت ندارم. اوایل هر هفته آپ دیت می کردم خواننده هام  و بازدید کننده هام هم زیاد بودند.

 

 

آیا پستی رو که می نویسید ویرایش هم می کنید؟ غلطهای املایی دارید.

 

بعضی وقتها ویرایش می کنم. بله غلطهای املایی دارم . بعضی هاشو که بهم میگن درست میکنم ولی بعضی هاشونو نه.

 

 

اگر کسی ورزش رو ازتون بگیره چی میشه؟ مثلاً همسر آینده تون.

 

هیچ کسی نمیتونه کوهنوردی رو از من بگیره. من عاشق کوهنوردی هستم. من دو ترم به خاطر کوهنوردی حتی مشروط شدم. مگر اینکه اتفاق خاصی برام بیفته ولی بازهم سعی میکنم که کوه برم.

 

 

چرا قالب وب لاگتون سیاه هست؟

 

سیاه رنگی هست که از تمام رنگها تشکیل شده و یه سادگی خاصی داره . دوست داشتم سادگی تو وب لاگم باشه.من حتی تمام وسایل کوهنوردیم هم سیاهه.

 

 

آیا کوه محیط مناسبی برای خانمها هست؟

 

در کوه یک پاکی وجود داره که خودبخود چشم و غرایظ نگه داشته میشه . تو اوج سختی هستیم که بعضی چیزها رو حس نمیکنیم فقط خدا و هدفمون رو. خیلی وقتها حتی متوجه نمیشی که کی آقاست و کی خانم.

 

حرف آخر از یک کوهنورد:

 

 

باید اینگونه زندگی کنیم :

 

                                                          ساده اما زیبا

                                                    

                           مصمم اما بی خیال

 

                           متواضع اما سربلند

 

                            مهربان اما جدی

 

                            سبز اما بی ریا

 

                            عاشق اما عاقل

 

 

        

 

به نام خالق کوهها

 

به وسعت بی کرانه کوهها بنگر. آسمان اوج زیبایی در تلألو تا آنگاه که

 بپرسی چه زیباست قدم برداشتن تا اوج. این بار قدم هایم را در اوج

 ولی بر روی صخره ها و سنگها یادگار هزاره های تاریخ می گذارم

 تا آسمان قد برافراشته.

چه زیباست آنگاه که نور بر او پناه می برد و در پس آن همه بزرگی او

 را آرام میگیرد .

 این زمین که برقامتش می نگری چه استوار تو را می نگرد ، تو را به

 خود می خواند تا آنگاه که به تاج شاهی او می رسی که از ماه و

 ستاره و ابر نگین شده درصورت کدرش تا ارام نجوا کند هر زره که

 از او بر زمین می افتد محنتی را بر دل تو می نشاند و یادگاری را از

 جانش میگیرد .

ای کوه زیبا و استوار تا کجا مرا با خود خواهی کشاند؟

مرا چون خورشید و ماه در خود بگیر و آن زیبایی و استقامت مرا چون

خود کن .

آنگاه که موسی نبی را در خود داشتی و دلت را برای رسالتی که یک 

نور الهی گرفت پذیرا شدی و آنگاه که نوری بالاتر از نور خورشید را

از دست سیاهی ها و شمشیرتاریکشان برهاندیدی.

 چقدر عزیزی و چقدر با شکوهی و خدا تو را چه زیبا الگو قرار داده .

 

بهترین آرزو چیست

 همان را برایتان آرزو می کنم

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

این روزها برای شرکت کنندگان در جلسات نقد وبلاگ که هر هفته تشکیل می

گردد به نوعی یادآور یک سال تلاش و کوشش است .

تلاشی که در یک حرکت ابتکاری و خود جوش توسط تک تک بزرگواران حاضر در

 جلسات شکل گرفت و بحمدالله تا کنون  بدون وقفه ادامه داشته است.

جلساتی که با عطر حضور بزرگانی شکل گرفت که هر یک علیرغم داشتن

مناسب بالای معنوی ، و مشاغل حساس ، هیچوقت خود را تافته ی جدا بافته

 از نسل وبلاگ نویس نداستند و متواضعانه آبروی خود را در طبق اخلاص قرار

دادند تا آبروی این جلسات شوند.

نفس تشکیل این جلسات ، صیغل خوردن قلم هایمان بود و برجسته سازی

نقاط قوت در نوشته های هر وبلاگ . تا درسی برایمان باشد برای بهتر شدن.

جلسه ی این هفته نیز به مانند جلسات گذشته نکات آموزشی بسیاری داشت.

 از جمله تلاش نویسنده ی محترم وبلاگ برای انتقال تجربه ها و اندوخته

های گرانقدرش ، به مخاطبین وبلاگش.

تلاشی بس ارزشمند برای درک بهتر از عالم هستی و خالق بزرگ این خلقت.

وبلاگ ارزشمند نوشته های یک کوهنورد بی تردید ارزش چند بار خواندن را

دارد . زیرا برای درک عالم هستی و کسب تجربه های آموزنده برای زندگی

بهتر، سرشار از موارد سودمند و مفید است.

امید است با بذل عنایت بزرگواران حاضر در این جلسات نقد ، روز به روز شاهد

 شکوفایی بیشتر این جلسات و حضور نویسندگان فرهیخته در این جلسات

باشیم.

در انتها و در آغاز سال دوم فعالیت جلسات هفتگی نقد وبلاگ ،‌ تنها می توانم

خدا را شاکرم باشم که چنین توفیق و سعادتی را نصیبم نموده است تا در

خدمت جمعی باشم که روحی بزرگ دارند.

خدا را شکر...

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

دوستان شرکت کننده در جلسه

یک بهانه

 قرآن ام پی تری

دریچه ای به سوی ملکوت  

چند قدم تا وصال یار 

دنیای سبز من

موهبت

از میان دل بی تاب من

اسلام در اروپا

نم نم

دکتر کوچولو

از گور برگشته

رویای نیمه تمام

سهیلا ملکی 

 دل شدگان 

این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند

از خواب تا مرگ

وروجک های بیسواد

سیب گندیده

درخت بی سایه

ستایشگر

ققنوس

انفرادی

رجایی زمان

ستاره عشق

همای رحمت

شهد شیرین کودکی

نوشته های یک مهندس شیعه

پر پرواز

از ریشه ها تا میوه ها

کلبه عمو مصطفی

pinky

و ۳ مهمان محترم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

جلسه 5 خرداد 1387

وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ١٢ خرداد

سهیلا ملکی

نوشته های سهیلا ملکی

http://soheilamaleky.blogfa.com

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وب لاگ این هفته

آخرین دوران رنج

نوشته های بسیجی جانباز غلامعلی نسائی

http://www.diareranj.ir

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

قفسی تنگ به وسعت دنیا ؛
قرادای بلند با ترکش ها ؛
صبوری کنید !
چون گلی؛
به وقت شگفتن در طوفان ؛
صبرپاداشی که خداوند در برابر رنج به انسان بخشیده است ،
پس باید بکوشیم تا در
(آخرین دوران رنج ) در (دیار رنج )
صبورترین انسان هاباشیم ، جانبازی در راه خدا مستلزم صبر بر رنج هاست ، جانباز بودن در رنج زیستن و صبوری کردن است.
اکنون که انتخاب شده ایم غریبانه در دل شب ها با زخم و درد و رنج خویش نجوا کنیم با خدا ،
پس الهه صبر باید بودن است،
کوه را بنام سنگ ~
رنج را بنام صبر ~
پنجراه را بنام انتظار ~
کوچه را بنام غربت ،، شب را بنام فراق ،، پروانه را بنام پرواز ،، جنون رابنام مجنون ،، مجنون را بنام عشق ،، عشق را بنام زخم درد و و رنج ،، جانبازی را بنام عباس عباس را بنام پرواز ،،
دنیا قفس تنگیست به وسعت یک اقیانوس
باید با قفس پرواز کرد.
دلم گرفته
آسمان در گلویم زندانیست !
دلم از مژه ها یم جاریست !
زخم هایم تا ابدالاآباد برای سرزمینم جاریست !

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

هر کس قصه های نا گفته ای دارد . قصه هایی که تمامی حقیقت وجود انسان در آن نهفته است و تمامیت وجود انسان را شکل میدهد. زندگی معمول زیستن در آرامش و آسایش در گذر عمر یا در روزهای شبیه به آن دام بزرگی است برای غفلت از خود.

اگر زندگی تولدی است تدریجی و در گذر عمر انسان ذره ذره رشد می کند و به شکوفایی می رسد برای برخی از نسل ما فرزندان امام خمینی بچه هایی که تازه به مرز بزرگسالی رسیده بودند تولدی دفعی حادث شد ، تولدی دوباره.

 

در کوران حوادث و سختی هاست که جوهره وجودی انسان فرصت بروز و ظهور پیدا می کند. من چگونه می توانم این همه را از خداوند توقع داشته باشم . از مسیری که زندگیم یافت جانبازی در راه خدا و صبر بر رنجها راضی و خوشنودم. از این هدیه خداوند هرگز بر کسی فخر فروشی نکرده و نمی کنم و بر هیچ کسی هم منتی ندارم و از راهی که رفتم پشیمان هم نیستم.

 

اگر با تغییرات بنیادی و اجتماعی هر روز با گردش ماه و خورشید علت حضور این جمع خفته در خاک شهدا و هم رزمانشان در کنج آسایشگاهها از یادها بروند ذره ای ما بازماندگان را از راهی که رفته ایم پشیمان نخواهد کرد.

 

وقتی دست نوشته های چمران را می خواندم آنجا که می گوید :

« خدایا آنقدر سجده ام را طولانی می کنم تا مهره های کمرم بشکند . آنقدر می ایستم تا پاهایم فرسوده شود، آن روز عاشقش شده ام. »

اکنون پاهایم شکسته و تنم هزار پاره است قلم برنداشته ام که خودنمایی کنم. می خواهم با شهیدان عهد محکمی ببندم. پسرکی بودم کوچک ، کِشنده ی عشقی بزرگ ، بچه بودم جنگ مرا بزرگ کرد. تمام بچه های آن روز چون من بودند. من یعنی همه بچه بسیجی ها. پس من همانم که همه بودند.

 

قدم از قناصه کوتاهتر و قدم هایم برنده تر ،‌ آنقدر بزرگ شده بودم که خودم را نمی شناختم. همیشه اینگونه بوده . ابتدا دوران کودکی سپس دبستان و دبیرستان ، رفیقانی که گمان می کنی تا ابد با تو خواهند ماند. عبور از آستانه ای که در ورای آن ناگهان متوجه می شوی که مردی شده ای و باید قدمهایت را با سنگینی بیشتری روی زمین بگذاری.

 

اکنون زمان آن رسیده است آنچه را که آموخته ای در عمل به آن تجربه کنی. میدان حقیقی امتحان آغاز شده است و تمام سرخوشی های کودکانه و شادی های آن به خاطراتی دور مبدل شده است . جنگ آغاز شده تو باید در دفاع از سرزمین و دین خود در لحظه تصمیم بگیری. در زندگی روزمره است که انسان برای اتخاذ هر تصمیمی به عقل رجوع می کند. اوست به تو می گوید کدام تصمیم درست و دام نادرست است. اگر در لحظاتی خاص تحت ندای درونی خویش بر حکم عقل پیشه بگیری تو را دیوانه و مجنون می خوانند.

 

١۵ ساله بودم که از خاطره مجنون دل به خطر زدم. در همین وادی بود بعد از ۶ماه از کردستان برگشته بودم اما باز هم همان ندای درونی ام مرا به سمت جبهه های جنوب فرا خواند.

 

خرمشهر باید آزاد بشود

 

در پنجم فروردین از بسیج گرگان اعزام شدیم . در پادگان باهنر و سپس در جایی نزدیکتر نزدیک بزرگترین عملیات و ما در قالب گردان خط شکن آماده عملیات بودیم.

 

آخر آن روز موعود فرا رسید. عصر روز نهم اردیبهشت سال ۶١ یک گردان به خط شد. بچه ها سربندهای عشق را بستند ، بند پوتین ها محکم ، دلها ثابت قدم . نباید دلها بلرزد باید دل به خطر زد.

 

جنگ مرگ و زندگی را از هم تفکیک می کند ولیکن آنجا مرگ واژه غریبی بود. چرا که مرگ را بچه ها زمین گیر کرده بودند.

 

کلاشینکفها و آرپیچی زنها و بیسیم چی ، تمام گردان آماده رزمی بی امان. به رسم وفا یکیدیگر را در آغوش کشیدیم . از نخل های پادگان که روزها و شبهای زیادی را بچه ها به آن تکیه داده و سر بر آسمان ساییده نمیشد نادیده گرفت. نخل ها ما می رویم.

 

خدایا کدام یک از ما آفتاب فردا را در این سیاره رنج به نظاره خواهد نشست و تن خسته اش را به خاک خواهد سایید و کدام یک از ما به آسمان سفر باید. برای همین به هم وعده دادیم آنها که شهید شدند برای دیگران که می مانند به رسم رفاقت و وفا شفاعت کنند و آنها که می مانند ادامه راه شهدا را در پی بگیرند.

 

شب شده بود. بچه ها سوار به سوی خط در حرکت شدند. اشکها رها و دل به تپیدن افتاد. نه از ترس مرگ و اسارت بلکه از غربتی که فردا بر دلها حاکم می شود. خداحافظ رفیق ، دیارمان در بهشت. به رسم رفاقت همدیگر را در آغوش می کشیم . فردا نمی دانیم کدام یک از ما در فراق یکدیگر سر در آغوش تنهایی فرو می بریم یکی به صدرالمنتها بهشت ، یکی به دیار رنج سیاره سرگردان آسمانی.

 

شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زد. در معبر در انتظار گشوده شدن رمز عملیات . ناگهان در ناگهان آغاز شد. یا علی ، یا علی بن ابیطالب. راز این شب نام علی است.

 

آسمان گشوده شد. ملائک با انبوهی از گل یاس در انتظار پرستوهای عاشق تا به رسم عاشقی به استقبالی چنین عاشقانه بچه های گردان را به فراسوی آسمان ره بنمایند و تا عز قدس همراهیشان کنند. آسمان رنگ دیگری داشت ، گلوله های سرخ ، آتش بارها ، ناله سخت کاتریوشا و خرناسه تانک ها . اصلاً گویی زمین و آسمان دگرباره در یک ناگهان مست پیچیده شده. گلوله ها از خود در آسمان کهکشانی ساخته بودند و ما اینجا در معبر دل به خطر زدیم و با یاد علی و همت او در مقابل دشمن ، در میان میدان مین با آنهمه آتش سنگین دشمن غافلگیرانه سقوط کرد.

 

خاکریز اول فتح شد. صبح ظفر دمید . با روشنایی روز عراقی ها اسیر دست رزمندگان. صبح شد . گردان در منطقه عملیاتی پادگان حمید از پشت سرمان نیزار و رودریمان هویزه ، خرابه های آن. بچه ها سنگرهای عراقی را پاکسازی کرده و آرام و بی قرار در دل خطر نشسته بودند.

 

ظهر شد . هوا بی قرارتر از ما بود. کم کم گرمای هوا ، تشنگی ما را به فراست انداخت. قمقمه ها خالی و شکم ها گرسنه. آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟ بیسیم چی با نگرانی و دلهره فریاد زد: فرمانده فرمانده گردان در محاصره است . از قرار گاه میگن نمیشه برای شما تدارکات آورد. هر چه می توانید در غذا خوردن گلوله ها قناعت کنید. یکی داد زد چه خوب شد این یکیش عالیه قناعت می کنیم نه گلوله می خوریم نه ترکش خمپاره. لبها کم کم ترک می خورد و شکم ها گرسنه.

 

ساعت ۴ شد . عصر پر تلاطمی بود. یکی داد میزد تانک تانک . بچه ها عراقی ها آمدند. عراقی ها آمدند. خدای من به اندازه تک تک ما تانکهای عراقی صف کشیده اند بسوی ما. اینهمه تانک...! فرمانده گردان هی دور خودش میچرخید. آرپیچی زنها فقط باید با هر گلوله یک تانک بزنند. حدود ٣٠ تا گلوله بیشتر نداشتیم .

 

از زمین و آسمان آتش روز سرمان میریخت. شانسمان مرداب و نیزار بود. بچه ها همه حاشیه نیزار. هر چه خمپاره میریخت توی نیزار و مرداب فرو میرفت. ترکشها به بچه ها نمیرسید. ٣ ساعت زیر آتش سنگین دشمن بودیم. هوا داشت کم کم تاریک میشد. بچه ها تانکها را زدند . آنها گریختند و ما در میان نیزارها. شب بود و حیرت . گم شده بودیم . فرمانده به روی خودش نمی آورد که گم شدیم و در محاصره هستیم. عراقیها ما را محاصره کرده بودند. تشنگی امانمان را بریده بود. ساعت ١٠ شب بود. دور و برمان همه نیزار. توی تاریکی خودمان نمیدانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. خسته و تشنه و گرسنه. نه آبی نه غذایی همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. من و فرمانده دسته مان کنار هم. او از من ١٠ سال بزرگتر بود. از خستگی خوابم برد.

 

ناگهان با صدای مهیبی سرم بلند شد و محکم به زمین خورد. نمی داستم چه شده. توی خواب عمیق بودم. چشمم را باز کردم و دیدم از آسمان یک چیزی روی سرم می آید. ناگهان آتش گرفتم . تمام تنم سوخت. خمپاره ۶٠ بود. بیصدا اما پر تلاطم. بین من و فرمانده فرود آمد. از شدت درد بلند شدم و داد زدم یا حسین که خمپاره دوم دستم را ربود. دست راستم. تمام سمت راستم پاره پاره شد. ایستاده بودم و فریاد میزدم یا حسین ... یا زهرا. یک گلوله به پهلویم خورد و افتادم. درد شدیدی تمام وجودم را پر کرده بود. از درد فریاد میکشیدم اما خیلی زود آرامشی عجیب تنم را فرا گرفت. احساس عجیبی به من دست داده بود. تنم میسوخت دستم پاره پاره. ناله ها بلند شده بود. هر گوشه ای یکی ناله میکرد. حدود ٣٠ نفر در دم شهید شدند.

 

دشمن پشت سر هم میزد. ساعت ١٠ شب بود. خدایا اینجا راهی نیست که بشود بچه ها را برد؟ بچه ها شهدا را همانجا دفن کردند. تکان نمیشد خورد. من زخمی افتاده بودم. هی می نالیدم. یا زهرا ... یا حسین ... یا قمر بنی هاشم...

 

استخوان دستم قطع شده بود. دستم درد شدیدی داشت. هیچ وسیله امدادی نبود. تنم میسوخت . از شدت تشنگی داد میزدم. دلم گرفته بود. های های گریه میکردم. نمیدانم از غربت بود یا از درد. شانزده سالم بیشتر نبود. تمام تنم از ترکش ها سوخته بود. ١٠٠ تا ترکش به تنم خورده بود. یک مرتبه ١٠٠ جای تنم با ترکش سرخ سوراخ سوراخ شده بود.

 

فرمانده حیران بود. نمیدانست با جنازه ها چکار کند. تمام دور و برمان عراقی ها بودند. شهدا را دفن کرده بود تا پیکرشان به دست عراقی ها نیفتد. من تنها زخمی بازمانده بودم. همه بچه هایی که سالم بودند از معرکه رفتند. من بودم با حدود ١٠ نفری از بچه ها که احساس مسوولیت می کردند. ولی هیچ کدامشان نمی توانستند کاری کنند.

 

تمام وجودم میسوخت. ٣ ساعت گذشت. یکی آمد کنارم. شهید عبدالمطلب کریم آبادی. منو تو بغلش گرفت. تنم یخ شده بود. اما او بدنش داغ بود. به من آرامش میداد. یک ساعت در بغلش مثل یک بچه در بغل مادرش احساس آرامش داشتم. او خسته شد و بلند شد و رفت. رفت که آب بیاورد ولی دیگر برنگشت.

 

من تشنه بودم خیلی تشنه بودم. لبم ترکیده بود. زبانم به کامم چسبیده بود. حرف نمی توانستم بزنم. فرمانده آمد روی سرم. یکی کنارم نشست. آرام و بیقرار دستشو گذاشت رو چشمم و چشمانم رو بست و شروع کرد به تلقین خواندن. بعد فرمانده گفت نه تمام نکرده. نمیشه. فهمیدم در انتظار شهادت منند تا دفنم کنند و بروند. نمیتوانستند تکانم بدهند. تنم از هم گسسته بود. فرمانده گیج بود. روی سرم آمد و آرام گفت : ای پسر تکلیف خودتو با ما روشن کن. میخوای بمونی یا بری؟ با سر به آسمان اشاره کردم که دلم میخواهد بروم تا آسمان . خندید و گفت : خدا رو شکر ما هم منتظریم. لبخند کوچکی زدم و یهو به گریه افتاد خم شد و صورتم رو بوسید و گفت شرمنده ام. نمیتوانم کاری بکنم . می دانم خیلی درد داری. ولی من فقط از دردش حس میکردم که انگشتم نیست. نشست کنارم . او زیارت عاشورا میخواند و ما هم زمزمه میکردیم.

 

 هیچ کس نمی تواند حس من را بفهمد. تشنگی و درد توی غربت توی نیزارها. آخر که یکی که خیلی سر نترس داشت خم شد گفت غصه نخور من میبرمت. شهید رضا عطرشاقی. من را روی زمین میکشید نمیتوانست بلند شود چون قدش بلند بود و از خاکریز بالا میزد. روی خاک تنم را میکشید. داد زدم ولی توجه نکرد و منو برد توی کانال، یک جای امن. دو نفر دیگه اومدند و منو بلند کردند. یازهرا راه افتادند. یکی میگفت راه از این طرفه ، یکی میگفت نه راه از این طرفه. حیران توی نیزار و از همه طرف در محاصره بودیم. یا حسین گویان راه افتادند. هنوز ده قدم نشده بود که رضا مرا رها کرد و من افتادم روی زمین. دوباره سوختم. رفتم که داد بزنم دیدم که رضا داد زد یا زهرا یا حسین آخ قلبم قلبم سوخت . مثل سرو افتاد و شهید شد. به همین سادگی . ای خدا تو داری با من چه میکنی؟ مگه من چه کردم؟ جرمم چیه؟ چرا من لایق من شهادت نیستم؟ من ماندم و او رفت.

 

 تا طلوع صبح نالان افتاده بودم. زخمی و خونین. آفتاب زده بود. دیگر میشد راه را تشخیص داد. چند نفری مرا گرفتند تا ببرند . از یک پل رد شدیم. توی دشت بودیم اما نه میدان مین بود و نه مرداب. راه ماشین رو هم نبود. باید چند کیلومتری توی معبر و کناره خاکریز میرفتیم تا به جاده برسیم. تا حدود 10 صبح کنار کانال افتاده بودم. بچه ها به هر سو میدویدند. میگفتند عراقی ها عراقی ها آمدند. منو گذاشتند روی برانکارد و حرکت کردند. چند قدمی که رفتیم سوت خمپاره اومد و منو انداختند رو زمین. داد زدم . اونها نمیفهمیدند و فقط سوت خمپاره را میشنیدند. باز بلند شدم. چند قدمی باز سوت خمپاره که می آمد پرتم می کردند. درد زیادی داشتم. داد میزدم منو نبرید نمیخواهم منو ببرید. شما رو به خدا. گریه میکردم . ناله میکردم. قسم میخوردم که دیگر منو رو زمین نیندازند. باز سوت خمپاره که می آمد فراموش میکردند. شاید تو مسیر تا کنار خیابان ۵٠ بار انداختند.

 

 یک تویوتا آمد پر از شهید . منو انداختند روی پیکرهای پاک شهدا. تویوتا از ترس گلوله ها به سرعت باد میرفت. هی توی خاکی ها منم به این طرف و آنطرف پرت میشدم. اصلاً نمیتوانم بگویم به من چه گذشت. حدود ساعت١٠ شب ترکش خوردم تا ظهر روز بعد با دست بریده و خونین و زخمی توی نیزارها . تویوتا پس از مسافت طولانی در کنار تلی خاک ایستاد.

 

شهید شمسی فرمانده گردان آمد کنار تویوتا و به راننده گفت : چند شهید عقب ماشینه؟ اونهم گفت نمیدانم . چهره من زرد زرد شده بود. نای پلک زدن هم نداشتم . شهید شمسی به من نگاهی انداخت و دست به گردنم کرد و پلاکم را بیرون کشید . نصفش را شکست. آرام چشمانم را بست و پیشانی ام را دست کشید. او گمان کرد که شهید شده ام. نمیدانم چرا حس نکرد تنم هنوز گرمه. اسمم رو توی آمار شهدا ثبت کرد و همین باعث شد که به خانواده ام خبر شهادتم را بدهند و برایم مجلس عزا گرفتند و نوار صوتی آن را بعد ها شنیدم.

 

شهید شمسی با شهدا وداع کرد و تویوتا حرکت کرد. باز به سرعت باد توی خاکیها میرفت. کنار سنگر امداد ایستاد. پرستاران سفید پوش کنار سنگر منتظر بودند. راننده پیاده شد و نگاهی به ما انداخت و با چفیه اش پیشانیش را خشک کرد و آهی کشید. به پرستار گفت اینها هم شهید شدند. پرستار خودش را کشید بالا و آمد روی سرمان. همه بچه های همجوارم را دیدی زد و دستش را برد روی نبض کناری من. آه کشید و داد زد الله اکبر زنده است. بعد منو هل داد که اونو بلند کنه تکانی خوردم . خشکش زد. آرام دستش رو برد روی قلبم. من فقط میدیدم. اما حتی نمیتوانستم پلک بزنم.

 

 منو بغل کرد. دیگر شده بودم مثل بچه ۶ ماهه . فقط به من نگاه میکرد. دیگر نای ناله هم نداشتم. مرا داخل سنگر برد و هر چه براندازم کرد نمیدانست از کجایم شروع کند. اولین کاری که کرد تکه ای پنبه را خیس کرد و به لبم مالید. انگار که به من یک دریا آب خورانده باشند. تشنگی لبم را ترک داده بود. لبم خشک شده بود. بعد همینطور نگاهم میکرد. پرسید کی زخمی شدی؟ با چشم اشاره کردم. با ابرو اشاره کردم. انگار یادش رفته بود من درد دارم و از فرط درد ترکش ها . همین طور هاج و واج نگاه میکرد.

 

ناگهان یک توپ خورد روی سنگر. سنگر لرزید. او خم شد روی تنم تا از من محافظت کند. داد زدند تخلیه کنید مجروحین رو تخلیه کنید. من را بغل گرفت و بیرون برد توی آمبولانس و حرکت کردیم به سمت اهواز. ٢ بعد از ظهر به بیمارستان جندی شاهپور اهواز رسیدیم . کف سالن مرا خواباند و یک سرم به من تزریق کردند. تنها چیزی که میخواستم آب بود. ناله میکردم تشنه ام تشنه ام. یک ساعت بعد ما را با هواپیما به بیمارستانی در شیراز بردند. نمیدانم ساعت چند بود ولی هوا تاریک شده بود.

 

توی اتاق عمل چندین پزشک دورم میچرخیدند و هی سوال میکردند و من نمیتوانستم جواب بدهم. نیمه شب بود و چند پزشک و پرستار دوره ام کرده بودند. دکتر گفت خوب خوابیدی . با اشاره جواب دادم. گفت میدونی چند وقته خوابی؟ من نمیتونستم جواب بدم . دکتر گفت ٢٢ روزه که خواب عمیق کردی. متوجه شدم که توی کما بودم. برای همین دورم حلقه زده بودند.

 

با صدای پای پرستار از خواب بیدار میشدم . تمام تنم پاره پاره بود. وقتی پرستار روی سرم می آمد یک پرستار دیگر با طشتی آب که سوزناک بود. پرستار مجبور بود ناله های مرا تحمل کند چون باید تمام سوراخهای تنم را ضد عفونی کند و آب اکسیژنه را میریخت روی زخمها که هزار برابر از آب نمک سوزناکتر است. جیغ میزدم فریاد میکشیدم. تنم میلرزید پرستار پرستار . میسوزم دستم را قطع کنید. نمیدانم تحمل سختی بود. باید تحمل میکردم. پرستار یک آمپولی به رگم میزد تا عمق و وجودم میسوخت. وقتی صدای پای پرستار میپیچید قلبم تندتر از صدای پای او میزد. شروع میکرد به تپیدن.

 هوا هنوز تاریک است ، گرگ و میش. من تنم لرز میگرفت خدایا این همه تحمل برای یک نوجوان سخت نیست؟ نه نمیترسم. نمیهراسم . میدانستم عاشقی این است. پرستار دیر کرد. نه تپش قلب من تندتر از گامهای او ست. رنگم میپرید زرد میشدم. نمیترسیدم باید تحمل میکردم. این اول راه بود تازه شروع شده. آخرین دوران رنج اینجا به حقیقتی محض رسیده است. من باید مرد تحمل باشم. نه نه هنوز بچه ام . نه بزرگ شده ام . بزرگ . پرستار وارد میشد چهره اش سرخ با لحن شیرازی میخواهد حواسم را بگیرد میخواهد که من دوباره جیغ نزنم. میگویم تو رو خدا نمیشه رهایم کنید؟ بگذار تنم بپوسد بگذار بمیرم. پرستار از جیبش یک سرنگی را در می آورد . سرنگ مایع زرد رنگی دارد. وای باز به رگهایم. مگر این چیست که اینهمه درد دارد؟ دستم را محکم میچسبید . فرو میکند. آرام مایع در خونم میجهد. هر چه در رگهایم دور میزند دردهایم شدیدتر میشود. من داد میزدم. یا زهرا یا حسین. دقایقی چند دستم را میچسپد. میداند که نمیگذارم پنجه های خردشده ام را در آب زهر آگین فرو کند. پرستار دیگری به کمکش می آید . دو نفری تمام وجودم میلرزید. داد میزدم یا حسین یا زهرا سوختم سوختم. آنقدر فریاد میزدم ، پرستار گوشه مقنعه اش را میگرفت و نمیخواهد بروز دهد که اشکش در آمده. چون او میداند این درد کشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است. لبخندی از سر غم میزند و می گوید : دلاور اینکه گلوله نیست آب است. البته کمی درد دارد. اما او طعم گلوله را نچشیده است ولی من میدانم چه می گوید. آری درد گلوله کمتر است اما او باورش نمیشود. کارش که تمام میشود طشتی خون را با خود میبرد. تمام تنم میلرزد. میلرزم پرستار سردم شده است. یخ کردم. خدایا ... یا زهرا ...  یا حسین ... یک پتوی نرم می آورد. تنم کم کم گرم میشود. تمام تنم پر از حفره است. حفره هایی به عمق۵ تا ١٠ سانتیمتر. سوراخ سوراخ. هنوز خودم دستم را ندیده ام. نمیدانم چه خبر است. اما از شدت دردهایش میدانستم که اوضاع بدی دارد. پرستار مینشیندحرف میزند و عکسهای رادیولوژی را در می آورد و ترکش ها را میشمارد. ١..٢ ..٣ .. ۴ .. ۵ ..۶ ... و با دقت میشمارد ٩٣ تا.

 

زمان گذشت اما سنگین  و من با ترکش های تنم قرارداد بلند مدتی بستم و این زیبایی تقدیر من بود . در رنج زیستن و با درد انتظار کشیدن. تا سایه کی در رسد و آفتاب کی رخ پنهان کند و من با یاران خود در عالمی دیگر بار دیگر چون شب حمله همدیگر را در آغوش کشیم. به انتظار آن روز دل خوش دارم تا این آخرین دوران رنج نیز به سر آید و آن رورز وعده خداوند که بر ما مقرر شده است محقق شود. ان شاءالله ...

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

چرا آخرین دوران رنج؟

همه بازمانده ها درد و رنجها رو دارند تحمل می کنند و این تحمل کردن تنها با یاد خداوند میسر است.

 

آیا در زمان جنگ بعضی ها به خاطر مقامات خاص و یا عنوان شدن به جبهه می رفتند؟

 

اونهایی که با این اهداف می آمدند از همون اهواز برمی گشتند.  سوت خمپاره ها ، صدای گلوله ها و شبهای سخت اهواز و کردستان و خرمشهر و ... فکر نمی کنم کسی به خاطر عنوان و یا مطرح شدن یک لحظه تحمل میکرد.

 

 خودتون برای چی رفتین؟

 

من برای خدا رفتم. من کلاس دوم راهنمایی بودم . ۱۰ روز از مهر ماه گذشته بود . من بچه روستا بودم. از مدرسه تا خانه ۵ کیلومتر فاصله بود. صبح می رفتم و غروب که بر میگشتم باید سر زمین می رفتم و شب سر موتور می خوابیدم با اینکه بچه هم بودم ولی سر موتور می ترسیدم. خانه خواهرم با خانه خودمون یک محله فاصله داشت. تو راهشون یک سگی بود . هر وقت می خواستم برم اونجا مادرم منو میبرد و خواهرم منو برمیگردوند. تصمیم که گرفتم به جبهه برم پدرم نمیذاشت. میگفت اگه بری ما تنها میشیم و کارها میمونند ولی من گفتم من باید برم. روز هفتم یا هشتم مهر ماه بود دیگه مدرسه نرفتم و گفتم میخوام برم جبهه. پدرم منو برد سر زمین و گفت حالا که تصمیم داری بری جبهه پس یه مدت اینجا کار کن بعد برو. همون شب دوباره پدرم گفت اگر راست میگی و اگه میخوای بری جبهه و فکر می کنی که مرد شدی تنها برو خونه خواهرت و از سگ نترس. اون شب به خاطر حرف پدرم رفتم و برگشتم. ولی باز پدرم گفت نمیذارم . دوباره رفتم خانه خواهرم و ۲۰ تومان از خواهرم پول گرفتم چون پدرم بهم پول نداد و رفتم جنگ. بعد از ۶ ماه برگشتم. اونوقت تازه فهمیدم که چقدر متحول شدم. چون خیلی بچه بودم. باید خیلی از مسائل رو میدیدم و میفهمیدم. شب عید سال ۶۰   بود. پدرم با من حرف نزد. دو سه روز بعد بسیج منو خواست. تصفیه حساب کردستانم رو گرفتم. ۵۲۰۰ تومان بهم حقوق دادند. پول رو به پدرم دادم و گفتم میخوام برم جبهه . ۹۰۰ تومانش رو برداشتم و رفتم. هر بار هم که جواب نامه هاشونو میدادم میگفتم : ان الله مع الصابرین. تا اینکه وقتی در بیمارستان شیراز بودم یکی در گوشم گفت : ان الله مع الصابرین. چشمهام رو باز کردم و دیدم که مادرمه.

 

 

پس تحت تأثیر نبودین و یک هدفی داشتید و مشخص بود؟

 

هدفم خدا بود. اصل خداوند است.

 

 

پس الانم همونه؟ یعنی تحت تأثیر شرایط و فشارهای زندگی و روزمرگی نیستید و رو هدفتون تأثیر نگذاشته؟

 

اصلاً . همیشه به بچه های جانباز میگم ۲۰ سال تحمل کردیم برای خدا بوده . الانم اگر هر مسأله ای پیش بیاد فقط برای خدا. فقط برای خدا و دفاع از مردم مظلوم من همیشه میگم مردم باید خدا رو شکرکنندتا بچه های رزمنده و جانبازان هستند روند زندگیشون فرق میکنه ولی وقتی که این بچه ها بروند تازه میفهمند که چه چیزهایی رو از دست دادند.

 

من یک سری ملاقاتهایی رو با جانبازان شیمیایی داشتم . باهاشون که صحبت میکردم خیلی ناراضی بودند . خیلی هاشون اگر باز هم جنگ میشد و سالم بودند هیچ وقت نمیرفتند. خیلی هاشون از شرایط خیلی نارضایتی داشتند. خیلی دردناک بود برای من چون حتی خانواده هاشون اونها رو نمی خواستند و به آسایشگاه رفته بودند. این واقعاً دردناکه. خیلی چرا ها تو ذهنم اومد ولی جواب قانع کننده ای پیدا نکردم. خیلی بزرگی میخواد یه آدم جونش رو کف دستش بگذاره و بره جبهه.

 

اونها خیلی اندکند .کسانی که میبرند و کم می آورند در حقیقت از اصل خودشون دور شدند که همون خدا بوده.

زمان زود میگذره. الان بیست سال از جنگ گذشته. چشم بهم بزنی سالهای سال گذشته .

 

 

در پست اگر ایستادگی نمی کردیم چه میشد.

شما در پستتون به این موضوع اشاره کردید. آیا اون لحظه که این پست رو داشتید نقل قول کردید احساس نمی کنید اگر اتفاقی بیفته و جنگی بشه باز این خاطرات زنده بشه و در روند دفاع از وطن تأثیر داشته باشه؟

 

اگر برای خدای مطلق باشه این مسائل به چشم نمیاد.  ولی اگر برای این باشه که بعدش بخواهی از دنیا استفاده کنی همه این مسائل بوجود میاد . خیلی ها پیشمان شدند خب میشن. چون بهشون ماشین و خونه ندادند و برای فرزندانشون نتونستند زندگی خوبی فراهم کنند هشت سال جنگ رو زیر سوال میبرند ولی اگر برای خدا باشه هیچ کس پشیمان نمیشه. کسانی که برای خانواده خودشون زحمت میکشند مثلاً صبح تا غروب کار می کنند فکر نمیکنم سر خانواده خودشون منت بگذارند. به هر حال این جنگ هم برای خدا بوده هم مملکت و هم مردم . حالا اونهایی که پشیمون میشن از اصل وجودی خودشون برمیگردند. پیش میاد در زمان پیامبر و حضرت علی هم بوده.

 

 

آیا از جنگهای چریکی زنان و جوانان و دختران و پسران خرمشهر اطلاعی دارید؟

 

بله. خیلی از مردم خرمشهر بودند که با دست خالی در مقابل عراقی ها ایستادند. با بیل و کلنگ سراغ عراقی ها رفتند. اینهمه زن و بچه اسیر شدند. بله همه این مسائل و مشکلات در خرمشهر بوجود اومد.

 

 

شاهد صحنه های دیگه ای هم بودید؟

 

همه مسائل بود. البته من اون زمان کردستان بودم. من در بیت المقدس و بازپسگیری خرمشهر بودم. اول جنگ اونجا نبودم.

 

شما فرزند پسر دارید؟

 

 

بله ... همین جا هستند.پسرم  ابوالفضل که عکاس هست.

 

 

اگر جنگی شروع بشه و ایشون خواسته باشند برند جنگ شما چی کار می کنید؟ میخوام مقایسه ای داشته باشم بین شما و پدرتون و شما و پسرتون.

 

به خودش هم گفتم که اگر یه زمانی جنگ شد بهش تحمیل نمیکنم که بره یا نره. خودش باید تصمیم بگیره. به اون مرحله ای رسیده و با این همه مسائلی که الان داره میبینه تصمیم گیری به نظرم براش راحت تره. من اجازه میدم که بره.

 

اجازه بدید از پسرتون سوال کنیم.

 

اول باید ببینیم که چرا جنگ میشه. بعضی وقتها این جنگ به ما تحمیل میشه و خودمون مسبب اون هستیم. باید ببینیم باعث و بانی جنگ کی بوده. سوال سوال سختیه . حتماً باید یک جنگی اتفاق بیفته و من در شرایطش قرار بگیرم بعد...

 

تصور کنید الان سال 59 هست و شما جای پدرتون بودید؟

به خاطر شغلی که دارم مطمئناً میرم جنگ و حتماً هم میرم و الانم حاضرم هر جا که جنگ باشه برم. مهم نیست که کی با کی میجنگه.

 

اشاره کردید که برای خدا به جنگ رفتید و اسمی از وطن نبردید. اگر هدفتون هدف خدایی باشه پس اهداف خدایی مرزی رو نمیشناسه که برای کجا بجنگید . پس حاضرید برای هر کشوری بجنگید؟

 

من حتی برای فلسطین هم باشه میجنگم.

 

 

فرمودید که حتماً میرفتید جنگ چون هدف سرکوب اسلام بوده و اشغالگری بر ضد اسلام. فکر نمی کنم در مورد مسأله عراق صادق باشه چون عراق به هر حال صدام حسین چه درست چه نادرست خودش رو به عنوان یک وجهه مسلمون داشته و ملت هم ملت مسلمون بودند ولی جنگ دفاع از کشور بوده به نظر من.

 

صدام اونقدر با اسلامی بودن و تشیع و ایران مخالف بود که حتی سربازان شیعه خودش رو زودتر به کشتن میداد.

 

شما هدف برای کشورتون نداشتید؟ چون بین صحبتهاتون کوچکترین اشاره ای نکردید که برای وطنتون رفتید . فقط گفتید من از 13 سالگی که به جبهه رفتم برای خدا رفتم یعنی هدف ناسیونالیستی نداشتید؟

 

الانم هم میگم برای خدا رفتم. هر جا اسلام باشه خدا هم هست. الان اگر منو برای فلسطین هم بخواند میرم.

 

 

یعنی برای ملتتون نرفتید؟

 

برای ملتم هم رفتم. وقتی کاری رو برای خدا انجام میدی انسانها و مردم زیرمجموعه اون هستند. وقتی شهید مغنیه میاد ایران و در جنگ شرکت میکنه . مگه ایشون هدفش پست و مقام و وطن بود . اینها هدفشون فقط خدا بوده. خیلی ها بودند.

 

چه فرقی میکنه که اسلامی باشه یا وطنی به هر حال یک جنگی صورت گرفته.

 

الان خیلی کشور ها هستند که باهم جنگ دارند و برای دفاع از خاکشون می جنگند و بعد اسلامی هم در کار نیست. ولی در مورد کشور ما بعد اسلامی هم در میان است . هم خدا و هم وطن. یک مملکت اسلامی داریم. باید از همه آرمانهای این خاک دفاع کنیم.

 

در بین صحبتهاتون فرمودید که هدفتون دفاع از مظلومیت و مردم مظلوم برای خدا. این مظلومیت بعد از جنگ وجود نداره و اینکه الان وظیفه ما چیه؟ خیلی از جانبازهای ما الان مظلوم به حساب میان. به خاطر موقعیتهاشون و رسیدگی هایی که بهشون نمیشه. جانبازها الان یک سری مشکلات دارند و شما گفتید که اینها در برابر هدف خدایی به حساب نمیان.میخوام ببینم این مظلومیت نیست؟ ما در دفاع از این باید چه کار کنیم؟

 

چند وقت پیش میرفتیم پیش مدیر کل بنیاد. یک خصلتی داشت که پشت میز مینشست و دستش رو زیر میز میبرد که با بچه های جانباز دست نده. اینجا باید دفاع کرد. اینکه با این جانباز دست نمیده پس کار هم براشون انجام نمیده. درسته برای خدا رفته ولی نه اینکه هر بلایی که خواستند سر جانبازها بیارن. باید دفاع کرد. ولی اینکه ما بیاییم داد بزنیم که چرا بچه من ماشین و موبایل نداره و من چرا خونه ندارم . من رفتم جنگ چرا به من چیزی نمیدن؟ خب نمیدن.

من خودم تا 20 سال بیکار بودم و بنیاد به من حقوق نمیداد جایی داد نزدم. خب نمیداد. رفتم کارگری کردم و شکم زن و بچه ام رو سیر کردم و بچه ها مو بزرگ کردم. بعداً به این نتیجه رسیدند که به بچه ها باید حقوق بدهند . ولی بچه ها صبر و تحمل کردند.

 

 

من اصولاً چون شعر میگم و هیچ وقت شعرهام سفارشی نیست ولی دیشب که وب لاگتون رو خوندم یه چیزی گفتم که فکر می کنم برای شما سفارشی شده.

این شعر رو به شما و جانبازها و همه کسانی که شهید شدند و رفتند تقدیم می کنم:

 

ساده سلام می کنم

با من کمی با عشق باش

 

با من کمی از غصه ها

صحبت کن و آزاد باش

 

روزت به نیلوفر گذشت

خوابت به شکل لاله شد

 

دنیای تو بر باد رفت

احساس تو پروانه شد

 

وقتی به خواب کودکی

حرمت خاک من شکست

 

وقتی که دست شستی ز جان

آرامشی بر دل نشست

 

حالا چه سود از این سکوت

دنیای ما کوچک شده است

 

افگارها برذهن پوچ

اذهان ما کودک شده است

 

هرگز نمی گفتم سخن

رویای من رنگین بود

 

شرمنده ام از روی تو

خواب منم سنگین بود

 

از اشک روی گونه ات

من شعر ها خواهم سرود

 

با چشم تر می بویمت

عشق تو افسانه نبود

 

افسوس شد بر جان من

زودی که دیگر دیر شد

 

جانی که بیهوده به غیر

از بی کسی زنجیر شد

 

ای نوگل باغ بهشت

اکنون تو می گویی مرا

 

در غفلت روزان دیر

بردی ز یاد راه مرا؟

 

دیگر چه دارم بر زبان

عمری که بیهوده گذشت

 

عمری بدون لحظه ای

بی یاد تو بر من گذشت

 

آری تو رفتی مهربان

تا من درون سایه ها

 

با کودکی بازی کنم

مردی شوم فرداها

 

وجدان را قاضی کنم

رفتی و جنگیدی و بس

 

حالا نمی دانم چرا

از ما نمی آید نفس

http://www.mowjeldoha.com/mix-pic/animated-borders/bar83[1].gif

سید داوود خشکرود سیدی

کاغذ دعوت تو در دست من

 

 http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

در پایان جلسه هدیه ناقابل و لوح یادبودی که از طرف فرهنگسرای دانشجو و جلسه نقد وب لاگها تدارک دیده شده بود تقدیم به این جانباز عظیم الشأن شد.

متن این لوح به شرح ذیل است:

 

 

یا لطیف

 

بسان کوه ایستاده ای

هزار سال هم که بگذرد نام تو خواهد ماند

و یاد تو یادگار دل هر ایرانی خواهد بود

بمان

آرام و مطمئن

که خاطره مردانگی ات سینه ها را مالامال از شور و غرور کرد و این غرور ملکوت دیار بهار را از گزند هر اهریمن ایمن میدارد.

 برادرم جناب آقای غلامعلی نسائی فریادت در لحظه لحظه تاریخ جاریست.

خاطرت آسوده باد که راه تو بی رهرو نخواهد ماند و قصه قهرمانی ات از صفحه دل ما پاک نخواهد شد.

خوشنودیم که امروز در سالگرد آزادسازی خرمشهر عزیز دعوت کانون وب لاگ نویسان فرهنگسرای دانشجو را با محبت خود پاسخ گفته و دقایقی را در مجلس ما حضور یافتید.

امیدواریم جهان تشیع و دیار ایران از چون تو قهرمانانی خالی نماند.

                                                       محمد سرشار

رئیس فرهنگسرای دانشجو

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

به بهانه ی سالروز آزاد سازی خرمشهر ، توفیقی حاصل شد تا در خدمت بزرگ مردی باشیم که در عملیات آزاد سازی خرمشهر ، در حدود صد ترکش در بدن به یادگار دارد...

نویسنده ی محترم وبلاگ آخرین دوران رنج ، از آن دسته رزمندگان جانبازی هستند که بعد از جنگ با درک صحیح میدان نبرد ، سلاح قلم را بر دست گرفته و در عرصه فرهنگ و ادبیات دفاع مقدس به فعالیت مشغول هستند.

انگیزه ی اصلی نقد وبلاگ ارزشمند و پر محتوای فوق ، علاوه بر مناسبت اعلامی ، آشنا شدن با نسل واقعی جنگ است . نسلی که علیرغم تمام جانفشانی ها ، هیچوقت خود را طلبکار هیچ نسلی نمی داند ! زیرا تنها برای ادای تکلیف به میدان مبارزه آمده است .

در این جلسه ی نقد، بزرگواران وبلاگ نویس با بزرگ مردی آشنا شدند که حرف های خود را در میدان عمل به اثبات رسانده بود. مردی که  بدور از هر گونه شعار زدگی ، با تنی خسته از جور زمانه ، باز هم آماده ی مبارزه با هر متجاوزی به کیان و ارزشهایش است .

جانباز گرانقدر و بزرگوار جناب آقای نسایی از یادگاران باقی مانده از حماسه ی هشت سال دفاع مقدس می باشند که الگو و نمونه ی واقعی نسل اصیل جنگ است.

نسلی که به هیچ چشم داشت مادی ، تنها ادای تکلیف را معیار خود داشته و دارد.

در این جلسه اگر برخی سوالات چالشی مطرح گردید ، تنها برای این بود که دوستان وبلاگ نویس در این گرد و غبار مدعیان دروغی ! با مردی آشنا شده بودند که امتحان خود را در میدان عمل پس داده بود و هنوز هم تن پاک و زخم خورده اش ، سپر بلای همین نسل است .

بنده ی حقیر به نیابت از جمع صمیمی بزرگواران شرکت کننده در جلسه نقد ، از جناب آقای نسایی که با تنی زخمی از ترکش های مختلف زمانه، قبول زحمت نمودند و علیرغم کسالت شدید ، از شهرستان گرگان قدم بر دیدگانمان گذاشتند ، تشکر می نمایم و امید دارم که قدر شناس و رهرو خوبی برای آرمان هایش باشیم.

بی تردید اغراق نیست که عرض کنم :

این جلسه ی نقد و بررسی وبلاگ ، عطر و بوی خاصی داشت ...

شمیم دلنواز عشق در تمامی لحظات جلسه جاری بود...

خدا را شکر...

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 دوستان شرکت کننده در این جلسه

آخرین دوران رنج

ابوالفضل نسائی

تخریبچی دوران

یک بهانه

 قرآن ام پی تری

دریچه ای به سوی ملکوت  

چند قدم تا وصال یار

یک حرف و دو حرف

سایه صبور

یک مادر 

دنیای سبز من

اسلام در اروپا

دولت عاشقی

گاهنامه

کاغذ دعوت تو در دست من

سهیلا ملکی 

از خواب تا مرگ

وروجک های بیسواد

درخت بی سایه

اشکستان

رویای نیمه تمام

تنگ غروب

انفرادی

گروه بارانی ها 

یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است

ستایشگر

ققنوس

زندگی... جنگ... و دیگر هیچ!

دادگاه رسمی

گل یخ

چهره های درخشان

 فاطمیون

حنیف

حنیف 2

باران خیال

دختری در راه آفتاب

 دل شدگان 

دیجیتال تروریست

خلیج پارس

محبت اینجاست

عقیق

این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند

حسنک

انتهای افق

صبح غریب

کسی نیستم

پارمیدا کوچولو

و ۱۴ مهمان

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

جلسه 29 اردیبهشت 1387

وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ۵ خرداد

به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر

آخرین دوران رنج

نوشته های بسیجی جانباز غلامعلی نسائی

http://www.diareranj.ir

 http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وب لاگ این هفته

مدیر پارسی بلاگ

مدیر محترم سایت وزین پارسی بلاگ

نوشته های سید محمد رضا فخری

http://modir.parsiblog.com

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نویسنده محترم وب لاگ مهندس سید محمد رضا فخری 

 

 متولد 1351 از شهرستان شهر رضا (اصفهان)

 

 از سال 1370 وارد دانشگاه صنعتی اصفهان در رشته مهندسی سخت افزار کامپیوتر  شدم و از سال 70 – 72 هم اشتغال اصلی ام  برنامه نویسی ، طراحی و تحلیل سیستم ها بوده است. فعالیتهای مختلف رایانه ای ، برنامه نویسی و سایتهای متعدد ، نرم افزارهای چند رسانه ای و نرم افزار های موبایل داشتم  و در نهایت راه اندازی سایت پارسی بلاگ بود. یکی دو سال قبل در پرشین بلاگ وب لاگ می نوشتم و شاید همان وب لاگ نویسی بهانه ای و نقطه شروعی بود که به فکر ایجاد یک سیستم با قابلیت های جدید و پیشرفته و فنی بیفتم. اردیبهشت 1383 ایده آن به فکرم رسید و به یاری خدا و کمک دوستان پارسی بلاگ در مرداد 1383 راه اندازی شد و تا بحال هم مشغول توسعه و افزودن امکانات و پیشرفته کردن آن هستیم.

 

 انتقادی رو که خودم از وب لاگم دارم این است که نه وب لاگ مدیر هست و نه دلنوشته ولی در عین حال هر دوی اینها هست. عنوان وب لاگم با محتوا همخوانی نداره. درست مطلب این است که وب لاگ دیگری داشته باشم و نوشته های شخصی ام رو در اون قرار بدم.

 

نقد جدی که بر وب لاگم وارد هست اینه که این وب لاگ علاوه بر اینکه منظم بروز رسانی داره ولی در زمینه ارتباطات گسترده و مسمتر که رکن اصلی فعالیتهای یک وب لاگ نویس هستند انطور که باید فعال نیستم. در این زمینه محدودیت دارم و به جهاتی لینک دوستان رو هم نمیتونم در وب لاگم قرار بدم و به دلایل مختلف کامنت هم نمیتونم بگذارم.

 

اشکال اساسی وب لاگم این موارد هستند.

 

بیشتر دوست دارم شنونده باشم و برآورد و برآیند این جلسه برکات فکری و مسائل جدیدی باشند که همگی یاد بگیریم و بکار ببریم.

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد ها رو گفتید ولی جوابی براشون ندادید؟

وب لاگ خوب وب لاگیست که بطور منظم حداقل هفته ای یک یا دو بار بروز بشه و ارتباطات گسترده و متنوع داشته باشه ولی من به دلیل اشتغال کاری فرصت ندارم . وب لاگی دارم مخصوص دلنوشته ها که غیر رسمی و نا شناس است و دیر به دیر هم آپ دیت می کنم.

در طراحی جدید سایت که ظرف این هفته یا هفته آینده راه اندازی میشه قرار است که لینک مدیر سیستم رو از صفحه اصلی برداریم که مسوولیت مدیر سایت و مواردی که به مدیریت مربوط میشه پشتیبانی فنی سایت پیگیری کنه . بخش عمده مراجعات وب لاگم که شامل کامنتهای خصوصی وب لاگم هستند سوالات متعدد کاربران در مورد وب لاگهایشان و سایت هستند.

 

چرا لینک به دوستانتون نمیدید؟

 

 

 همه وب لاگهای پارسی بلاگ دوستان من هستند و اگر قرار باشه لینکی بگذارم باید همه را بگذارم. در حال حاضر نزدیک به 100 تا تقاضا در باکس تبادل لینک وب لاگم موجود است . معذوریتهایی پیش میاد و به همین دلیل از این بخش چشم پوشی کردم . شاید من کاربر عادی محسوب نشم.

 

انگیزه اصلیتون از وب لاگ نویسی ؟

 اصل وب لاگ نویسی علاقه شخصی من بود . چرا که ما خانوادگی اهل نویسندگی و شعر و ادب و قلم بودیم و این مورد ارثی به من رسیده. از طرفی بعضی وقتها این احساس بوجود میاد که حرفهایی برای گفتن داره و دنبال مجالی برای ظهور و برورش میگرده . فکر می کنم اکثر وب لاگ نویس ها چنین انگیزه ای رو دارند. آدم دوست داره در عرصه ای باشه که افکار و نظراتش رو بیان کنه . جنبه مثبت اصلاح گیری رسانه همین است که افراد بتونن فکرها رو به اشتراک بگذارند تا برآیند مثبتی برای رشد فرهنگی و اجتماعی باشد.

 

مدیر یکی از سایتها مطرح کردند که نگاهشون به وب لاگ اقتصادیست . شما چطور؟

انگیزه اولیه و اصلی من اصلاً اقتصادی نبود و فکر نمی کردم پتانسیلی برای درآمدزایی باشه و به هیچ وجه روش حساب نمی کردیم. صرفاً احساس کردیم که نیازی هست . بسترهایی در جامعه هستند برای عرضه افکار که درست نگهبانی نمی شوند و سفره هایی در جامعه پهن می شوند برای افکار عمومی و افراد اجازه دارند هر غذایی رو که دوست دارند سر این سفره ها برای استفاده عموم بگذارند ولی کسانی که این سفره ها رو گستردند اون تعهد لازم رو برای نگهبانی از حداقل های سلامت این تغذیه در خودشون نمی بینند.

احساس کردیم یک عرصه ای رو بگستریم و نگهبانان خوبی برای میهمانان این سفره باشیم.

 

در پست  20 فروردین 87 خراش به چهره هنرمند... چرا؟  در آخر مرقون فرمودید که : « شاید بخاطر ترس از تقویت ملیت، به ضرر اسلامیت نظام بود، و شاید هم از لج گروههای ملی گرا و سکولار بود که مختصر فعالیتی داشتند ... » به نظر من بهتر بود که می گفتید به ضرر عربیت نظام بود نه اسلامیت نظام. مردم ایران اکثراً مسلمانند و کسی ستیزی با اسلام نداره ولی اعراب با ما شیعه ها خوب نیستند و نمونه اش هم ترور چند روز پیش دیپلماتهای ایرانی در بغداد بود.

 نظر شما محترم هست ولی من شاید کاملاً موافقش نباشم . کاملاً قبول دارم که به شکل افراطی زبان فارسی مورد کم توجهی قرار می گیره و به شکل افراطی و غیر ضروری از لغات و کلمات عربی و انگلیسی استفاده میشه و همین طور که در نوشته ام اشاره کردم کاملاً موافقم از این جهت که در ساختار حکومتی نظام ما شاید وسواس بوده شاید دغدغه های بیش از حد بوده که بسیار کمتر از اون حدی که لازم هست به زبان فارسی و تقویت اون بها داده شده.

انتظار هست که در قوه مقننه ما اهمیت بیشتری به این مسأله داده بشه . به راحتی در صدا و سیما و مطبوعات از کلمات عربی و انگلیسی غیر ضروری استفاده میشه . البته بعضی وقتها ضروری هست و در هر زبانی کلمات بیگانه استفاده میشه ولی از حد که گذشت به زبان و هویت و ملیت که از ارکان و پایه های یک فرهنگ هست لطمه میزنه.

 

داستان آخرتون ... و آنگاه ساکت شد ، زیاد متوجه نشدم میشه توضیح بدید؟

 

 من نه داستان نویسم و نه اصول و ارکان داستان نویسی رو بشکل منسجم مطالعه کردم. این داستان برای دو سال قبل یک سری مسائل برای سایت پارسی بلاگ بوجود اومد و به عبارتی این داستان مربوط به سایت پارسی بلاگ است و من فکر کردم باید با این روش وارد بشم . چند مخاطب خاص هم بیشتر نداشتم. امسال به ذهنم رسید و این پست رو ویرایش کردم و گذاشتم. قطعاً ایراد و اشکال داره چون حرفه ای این کار نیستم و به ذهنم رسیده و نوشتم.

منظور یک اتحاد شخص است . در فرهنگ عرفانی و دینی ما مفصل در این مقوله مفصل صحبت شده که شخص با عمل خودش اتحاد پیدا می کنه و اون عمل اگر خیلی صاف و خالص باشه تأثیر فوق العاده عمیقی بر شخص میگذاره و این داستان در اصل این حالت یک مکاشفه روحانی است که در اصل این پرنده ها و کوه و دشت و ... مکاشفات داخلی شخص هست و اهتمامی است که شخص برای اطرافیان خودش قائل میشه که در قالب پرنده تمثیل شده . اطرافیانی که هر کدوم از یک جنسی هستند و بعضی ها اون رو به شکل بد مثلاً به شکل عقاب یا خروس می بینند. با این حال اون شخص بذل و عطای بی منت خودش رو ارائه میده و توجهی به اون حرفها نداره و بعدها متوجه میشه که این اصلاً یک مکاشفه روحانی بوده و اینها داخل دل این شخص مهمان میشدند و این به اونها محبت می کرده و با این محبت بزرگ و بزرگتر میشده که از کوهها و آسمانها هم بزرگتر میشده.

کارهای خوب اینطوره .. افراد که کارهای خوب که انجام میدهند توسعه شخصیتی پیدا میکنند.

چیزی که مد نظر من بوده تقریباً این بوده.

 

زمین پنجی شکل چی بوده؟

 زمین پنجی شکل کنایه ایست از قلب آدم که اونها مهمان عواطف و دل اون شخص میشوند که روی این زمین می نشینند و این با بذل و بخشش و لطف و رحمتی که این شخص به اون مهمانها میکنه خودش وسیع میشه.

 

 جوابی که شما به سوال لینک دادن دادید خارج از فرهنگ وب لاگ نویسی هست. ما وب لاگ نویسها وقتی لینک میدیم به این معناست که من یا این وب لاگ رو دوست دارم یا میخونمش یا بالاخره وب لاگ خوبیه . من تصور دو طرفه ای از لینک دادن در وب لاگ نویسی ندارم و فکر می کنم اصل معذوریت شما از لینک دادن همین داستان دو طرفه بودن لینک دادن هست . چون احساس میکردید که نمی خواهید اسیر این دو طرفه بودن لینک دادن بشید از کلش صرف نظر کردید.

افراد زیادی لطف کردند و لینک وب لاگ من رو گذاشتند و به هیچ کسی هم تا بحال سابقه نداشته که به کسی بگم که لینک وب لاگ من رو نگذار و فکر نمی کنم دلیلی داشته باشه که به کسی بگم لینک وب لاگ من رو بردار ولیکن با توجه به روندی که در پارسی بلاگ داریم و اون وب لاگ برگزیده هست و وب لاگهایی که برگزیده می شوند وب لاگهایی هستند که بعضاً با من رفت و آمد دارند و دوست هستند.خیلی ها می گن که دوستهاش رو وب لاگ برگزیده انتخاب میکنه و از این جهت دوست ندارم این ارتباطات رو بیشتر آشکار کنم. اگر وب لاگی بود که عنوانش مدیر پارسی بلاگ نبود و مثلاً عنوانش دست نوشته های سید محمدرضا فخری بود مثل همون وب لاگ نا شناسی که دارم کلی لینک دوستانی دارم که قبل از راه اندازی پارسی بلاگ و از زمانی که در پرشین بلاگ می نوشتم باهم دوست بودیم. به خاطر اجتناب از حواشی اصلاً لینک نگذارم و احتیاط کنم.

 

راجع به پست خراش چهره هنرمند فکر می کنم شاید حق مطلب ادا نشد. یکی دو سالی هست که یک هجمه وسیعی رو از کشورهای اتفاقاً عربی و بعضاً کشورهای غیر عربی همجوارمون تجزیه طلبی منتها با عنوان مثلاً ملیت کرد یا ملیت ترک یا بلوچ و ... ولی در حالی که ما قائل به این هستیم که در ایران یک ملت بیشتر نیست و اون ملت ایران . قومیت های مختلف ستند که اونها تعبیر به ملت می کنند. فکر می کنم اگر این قصه مقداری پر رنگ شده شاید یکی از دلایل اصلیش همین باشه چون اقوام مختلفی در ایران هستند صرف نظر از اسلامی بودن یا نبودنشون به ایرانی بودنشون قطعاً این اشتراکی هست که همه ایرانی ها دارند.

 بحث ملیت و اسلامیت و اقوام بسیار بحث حساسی هست و واضح هم هست که دشمنان و بدخواهان ایران ما روی مسأله قومیت دارند سرمایه گذاری می کنند همون طور که روی مسأله مذهب دارند همین کار رو می کنند. جا داره که در بحث مستقلی بهش پرداخته بشه.

 

شبهه ای بین وب لاگ نویس ها وجود داره که پارسی بلاگ پاتوق بچه مذهبی هاست . چقدر تأییدش می کنید؟

 در هیچ جای سایت پارسی بلاگ نوشته نشده سرویس مذهبی و یا سرویس مخصوص مذهبی ها و ... پارسی بلاگ هم سرویسی است مثل بقیه سرویس ها. اگر این اتفاق هم افتاده شاید دلایل دیگری داشته. پارسی بلاگ مستقیماً چنین چیزی رو دیکته نکرده. خیلی وب لاگ های متنوع تفریحی و سرگرمی و علمی و تاریخی و در زمینه های مختلف خیلی زیاد هست.

 

پستی داشتید به تاریخ 25 بهمن ماه با عنوان کدوم گفتگو کدوم تمدن ... آیا اساساً معتقد به گفتگوی تمدن ها هستید یا خیر ؟ و آیا ما واقعاً در موقعیت گفتگو با تمدنهای کشورهای دیگه هستیم یا خیر؟

 اصل مطرح شدن نظریه گفتگوی تمدن ها به نظرم خیلی به جا و خوب است و در تقابل با نظریه برخورد تمدن ها بود. فرهنگیان و اهل فکر و جامعه شناسان دنیا هم ازش استقبال کردند و سازمان ملل هم سالی رو به اون اختصاص داد. ولیکن در واقع آیا دنیای ما دنیای گفتگو هست یا نه و آیا این مباحث از دیوارهای آکادمیک بیرون می رود یا نه تردید جدی دارم چون مناسبات حاکم بر دنیای ما کاملاً مبتنی بر زور و اقتصاد و نظامی گری است . متفکرین و جامعه شناسان و فلاسفه ای که سیاست مداران رو مدیریت می کنند و به حرکات اونها شکل می دهند کاری به نظریات ندارند. اگر یک جامعه آرمانی می داشتیم و شرایط منصفانه ای در دنیا حاکم بود چنین گفتگو هایی  بسیار بسیار مناسب بود که برگزار بشود. بالاخره ما معتقد هستیم که حرف محکم و حکیمانه ای برای استدلال در دین و فرهنگمون داریم . بنابراین گفتگو همیشه برای رفع سو برداشتهای فکری و علمی ، مناسب خواهد بود. گفتگو شرایط بخصوص دارد باید طرفین همدیگر رو به رسمیت بشناسند و قبول داشته باشند و ملتزم به این باشند که اگر یک نتیجه ای بر خلاف نظریه خودشون اومد بهش پایبند باشند ولی چنین گفتگو هایی در جهان ما وجود خارجی نداره و یا خیلی کم داره. در اون پست درد اصلی من این بود که اگر واقعاً قرار است بین تمدن ها و ادیان گفتگو واقع بشود شرط اصلی گفتگو احترام متقابل باشد که از پیش نیازهای گفتگوست. وقتی که در دنیا 5 دین مهم داریم توسط پیروان یک دین یا کشورهایی که وابسته به اون دین هستند یک توهین بزرگ به دین دیگری می شود این علاوه بر اینکه با همه نوع گفتگویی منافات دارد اون کسانی هم که داعه گفتگو سر داده اند اولین اشخاصی هستند که باید به این مطلب اعتراض کنند. من در اون پستم به جناب آقای خاتمی پیشنهاد دادم و گفتم که من اگر جای شما بودم از ریاست موسسه بین المللی گفتگوی تمدن ها استعفا می دادم به این خاطر که ایشون از کسانی هستند که در دنیا از اولین افرادی باید باشند که به این مطلب اعتراض کنند . چون این اقدام در مغایرت و ضدیت کامل با این امر هست ، امری که مورد پذیرش جامعه جهانی قرار گرفته .بنابراین ایشون باید این اظهار نظر رو اعلام می داشتند و حتی جا داشت که به عنوان اعتراض به حمایت از دولتمردان غربی از این مطلب استعفا بدهند و این در دنیای رسانه هم پخش میشد و تأثیر خودش رو هم قطعاً میگذاشت.

 

وب لاگ پنجره ای به زندگی بلاگر هست . شما سید محمد رضا فخری که یکی از شغلهاش مدیریت پارسی بلاگ هست و اسم وب لاگش هم مدیر پارسی بلاگ هست . من فکر می کنم اگر با این دید به این وب لاگ نگاه کنید که من قراره در این وب لاگ خودم باشم و هر چی دلم میخواد بنویسم و اصلاً این وب لاگ تریبون سرویس بلاگ نیست و سرویس پارسی بلاگ یه وب لاگ به اسم هلپ داره خیلی راحت تر میتونید با این وب لاگ تعامل داشته باشید. شما یادداشتهای خوبی در این وب لاگ دارید ولی برای خودتون محدودیتهایی میگیرید که این وب لاگ بالاخره وب لاگ مدیره و من نمیتونم هر چیزی رو در اون بنویسم.

 درسته وب لاگ همینی هست که شما میگید. منتها هر وب لاگی با عنوانش شناخته میشه. این عنوان است که میگه این وب لاگ چی هست. اگر این وب لاگ دست نوشته های من بود هر نوع رقصی میشد در اون اجرا کرد. ولی وقتی خواننده وارد این وب لاگ میشه توقع معقول و منطقی هست اینه که مسائل مربوط به مدیریت سایت در اون بحث بشه.

 

شما همین رو در وب لاگتون نغز می کنید. شما 16 خاطره از سفر کربلا نوشتید. آیا این ارتباطی به مدیریت پارسی بلاگ داره؟ شما هنوز تکلیفتون رو با وب لاگتون مشخص نکردید و خودتون رو محدود می کنید.

من خودم رو محدود نمی کنم . فقط به خاطر این عنوان یک سری اقتضاهایی داره که مجبور میشم رعایت کنم. عنوان رسمی وب لاگ مدیر پارسی بلاگ که در اون خبری از حرفهای مدیریتی سایت نباشه درست نیست.

 

چرا عنوان رو عوض نمی کنید؟

 به این دلیل که در صفحه اصلی سایت لینک وب لاگم بوده . نیاز دیدیدم برای اینکه کسی بیاد تو  سایت و بدونه که این سایت برای چه کسی هست با چه افکاری و چه مدیریتی حاکم بر این است.

 

 وب لاگ خوب تعریفش این است که نوشته های اون وب لاگ خواننده رو به تفکر وادار کنه. به نظرتون چقدر نوشته های وب لاگتون تونسته این کار رو انجام بده؟

 

سعی ام این بوده که مطالب پرمایه ای که حاوی نکته و یا تفکری در اون مطرح بشه و یک برآیند مثبتی ولو کم داشته باشه ، حتی در مقوله طنز هم سعی کردم به همین روند عمل کنم. ولی چقدر موفق بودم رو نمیدونم و خواننده های وب لاگم باید نظر بدهند.

 

 

فروردین 86 ‌پستی در مورد اردویی که رفته بودید داشتید. مثلاً در این پست چیزی نیست که خواننده رو به فکر کردن وادار کنه.

 

این پست برای افرادی که در اردو شرکت کرده بودند مطلب داشت و برای دیگران نه. در پستهای طنزم هم اصرار ندارم که مطلب عمیق فکری رو مطرح کنم.  این قالب ظرفیتهایی داره که شاید نشه مطرح کرد. ولی در طنز بخش کوچکی رو بزرگ می کنند تا ابعاد و ایرادات و اشکالات اون رو نشون بدهند. من هم در پستهام سعی کردم همین روال رو رعایت کنم.

 

 

 

در پست بوی باران ، در مورد مطالبی که در مورد پیامکها اومده بود از بی حوصلگی و کلافیگی و تکرار پیامها صحبت کردید. اول اینکه از کجا می دونید این پیامها گروهیه؟ دوم اینکه شاید اون شخصی  که برای شما پیام ارسال میکنه قبلاً شنیده ولی از دلش برای شما مینویسه و مورد دیگه آیا خودتون هم فکر نمی کنید تکراری پست گذاشته باشید.

 

بله ... تسلیمم . منتها باید اینو بپذیریم که به تجربه متوجه میشیم که این پیامها گروهی هستند.

 

 

در مورد مجریان هم فرمودید که تکراره و بر اساس برنامه های از پیش تأیین شده این کار رو انجام میدهند پس ایرادی که شما گرفتید بجا نیست.

 

بله ... لزوماً خودشون مقصر نیستند ولی فقط این نیست که مجری فقط از روی کاغذ بخونه و پیاده کنه ، شاید بالای 50 درصد خود شخصیت مجری هست که نمود پیدا می کنه و اینها اجتناب ناپذیره و تلویزیون باید مجری داشته باشه ولی خیلی بیشتر باید بهش دقت بشه. تفاوت فرهنگ و رفتار اجتماعی در شهر تهران با شهرهای دیگر متفاوته. شبکه تهران برای تهران هست ولی شبکه های دیگر فرق دارند. وقتی شبکه ای رفتاری از مجریان نشون میده که شاید اون رفتار رو افراد در شمال شهر تهران باهم داشته باشند و شاید این رفتار در تهران بهنجار هم باشه ولی در شهرها و شهرستانهای دیگر اصلاْ اون رفتار پسندیده نیست ولی در تلویزیون به خوبی نمایش داده میشه.

 

در پست گریه کن سرباز ، در مورد مادر سربازی که فرزندش رو بغل کرده بود و گریه میکرد نوشتید و حتی بهش حق دادین که برای فرزندش دلتنگ باشه. مطالب دقیق و درستی رو عنوان کردید و هر کدوم از جنایات امریکا رو به نحوی عنوان کردید. اما آیا اون مخاطبتون که اول شروع کردین همین مادر سرباز رو که عکسو گذاشتید ، بنا به خواسته خودش برای جنگ رفته و جنگ رو انتخاب کرده یا سربازی رفته یا مجبور بوده؟

مخاطب من شخص اون مادر سرباز نیست و در کامنتهای اون پست هم مفصل بحث شده. اون یک سمبل یا نمادی است از بازوی نظامی استکبار در عرصه بین الملل . شخص اون سرباز اصلاْ مهم نیست .

 

پارسی بلاگ به یک سمت و سویی رفته که اکثر وب لاگهای اون و از جمله وب لاگ شما شاید کم و بیش دگیر این قضیه هستنند. اکثر وب لاگهای پارسی بلاگ که اکثراْ هم مذهبی هستند بصورت طلبگی می نویسند. ممکنه رسانه ای با بیان خیلی خشک یک مطلب دلزدگی ایجاد کنه و این اتفاقی است که در خیلی از وب لاگهای پارسی بلاگ افتاده. علت این موج در وب لاگهای پارسی بلاگ برای چی هست و بعنوان مدیر یک رسانه آیا این نوع کارکرد در دنیای امروز با توجه به این هجمه ای که دارم موثر می دونید یا نه؟

همیشه تاکیدمون بر این بوده که که از صریح گویی به شدت بپرهیزید. تبلیغ مفاهیم دینی، اعتقادی ، مذهبی و عرفانی باید حتماْ از طرق هنرمندانه انجام بگیره و اینکه به صراحت آیه مبارکه قرآن یا روایتی با ترجمه اش رو در وب لاگ بگذارید یا خطابی صحبت کنید بعضی از وب لاگ نویس ها در وب لاگشون فکر می کنند رو منبر نشستند. اگر قرار است پیام رسانی کنیم مستقیم این کار رو انجام ندیم همیشه با زبان کنایه و هنر و طنز و شعر و خاطره و داستان باید این پیام رو رسوند. آدمهای کم هنر و زمخت و خشن هم در لحن نوشته هاشون هم به همین صورتند و این ضایعه بزرگیسیت. این کم کاری نهاد فرهنگ و دین ما در پرورش هنرمندان متعهد هست.

 

 خط قرمزهای پارسی بلاگ رو در پارسی بلاگ معرفی می کنید؟

 

رایج ترین خط قرمز ها  مسائل خلاف اخلاقه

 

اگر یکی از شما انتقادی کنه و مثلاْ بگه که باید شما این وب لاگها رو ببندید، اولین گامی که برمیدارید چیه؟ آیا حذف می کنید؟

 

ما هیچ وب لاگی رو حذف نمی کنیم مسدود می کنیم.

 

ملاک انتخاب دوست از نظر شما چیه؟

دوستی مقوله ایست که اگر بهش عمیق نگاه کنیم حاکی از اشتراکات وجودیه. معتقدم وقتی دو نفر باهم دوست میشوند که وجودشون اشتراکاتی باهم داشته باشند. چه بین دوستی های ما با خودمون و چه دوستی هایی که در دینمون مطرح هست ، دوستی محبت به اهل بیت و اولیای خدا همه اتحاد وجودیست. اینکه فرمودند اگر کسی ذره ای محبت علی داشته باشه به جهنم نمیره برای اینکه اون بخشی از وجودش با وجود مبارک مولای متقیان اشتراک دارد . دوستی اشتراک وجودیه. هرکسیو که احساس بکنه که اشتراک قابل توجهی داره به شکل طبیعیاین اتفاق می افته.

 

پستی دارید به اسم من و زخم صادق ، این پستتون تاثیر گذاره و غبطه خوردم به اینکه چنین دوستی ندارم . موضوعی که هست اینه که لایه ظریفی از جامعه شما پیدا کردید یعنی عواقب جنگ در لایه هایی که ما نمی بینیم. یعنی صادق پیدیده ایست که در اثر جنگ بوجود اومده و این شاید چیزیه که شاید هیچ جا دیده نشه . صادق یک جانباز جنگه ولی هیچ کسی نمیبینه و هیچ درصدی از بنیاد جانبازان نداره. میخوام ببینم که چقدر در حوزه فرهنگی کشور به این مسائل توجه میشه؟

در جامعه در همه ابعاد نگاه هنری لازمه . اون چیزی که باعث شد فیلم م مثل مادر مرحوم ملا قلی پور بدرخشه همین بود. لایه ای رو دیده بود که کمتر بهش توجه میشه. ما حلقه مفقوده فعالیت هامون نگاه هنری دقیق هست.

 

پست گریه کن سرباز . از معدود پستهایی هست که بر من تاثیر گذاشت. آیا تلفیق عکس و متن برای وب لاگ خوب هست و تاثیر داره ، چون شما هم در این پست از عکس استفاده کردید.

نه فقط عکس بلکه بقیه عناصر رسانه ای رو باید به نحو احسن ازش استفاده بشه ویژگی مهمی که رسانه وب لاگ در مقابل روزنامه و مجله و ... داره اینه که دست فرد برای استفاده از عناصر رسانه ای بازتره. من خودم هم سعی می کنم به پستهایی که بهشون میخوره عکس داشته باشه عکس قرار میدم. همین عکسهای پست گریه کن سرباز رو با سرچ های مختلف در گوگل پیدا کردم. فکر می کنم عکس هم خوبه و هم لازمه. وقتی که این امکان رو داریم که به راحتی و سهولت میتونیم از عکس و یا موسیقی استفاده کنیم چرا این کار رو نکنیم. باید از ابزارها درست استفاده کرد.

 

نظرتون در مورد جلسات هفتگی نقد وب لاگها چیست و آیا پیشنهادی دارید؟

وب لاگ نویسی بیشتر اوقات بر هر فردی فصولی رو داره که وب لاگی ایجاد میکنه و چند پستی میذاره. اون کسی که وب لاگ نویسی رو ادامه میده و با جدیت دنبال می کنه و متعاقب اون در این قبیل جلسات شرکت میکنه برای من خیلی ارزشمنده. یعنی نشون میده که این شخص وب لاگ نویسی رو مهم میدونه و حاضره که براش وقت و سرمایه بگذاره چون فکر میکنه داره کار مفیدی انجام میده. به نظر من فوق العاده این جلسات خیلی ارزشمنده . این جلسات خیلی خوبه از این جهت که افراد موقعیت فکریشون تحکیم میشه و با دیگران آشنا میشن و هم مطالب جدیدی یاد میگیرند و فضاها و افق های جدیدی رو تجربه می کنند. ما در قم هم چنین جلساتی رو در دفتر توسعه وب لاگ دینی داریم. این جلسات رو مثبت میدونم و از دست اندرکارانش تشکر می کنم. 

 

 

 

 

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

همانگونه که به کررات خدمت بزرگواران حاضر در جلسات نقد عرض کرده ام ، نفس

تشکیل جلسات نقد و بررسی وبلاگ ها ، برجسته سازی نقاط قوت و آموزش  حضوری

 جهت صیقل خوردن قلم هایمان می باشد.

حضور اساتید و بزرگواران مختلف در جمع صمیمی ما تا کنون باعث شده است تا با روش

 ها و سبک های مختلف و بعضاٌ منحصر به فرد وبلاگ نویسی آشنا شویم.

وبلاگ مدیر محترم پارسی بلاگ علاوه بر سمت شغلی نویسنده ی محترم وبلاگ ، از

 آنجایی که در نگارش مطالب وبلاگ ، تخصص در کنار تعهد قرار گرفته است ، با ارزش و

به نوعی منحصر به فرد است.

استفاده ی نویسنده ی محترم وبلاگ از قالب های نگارشی مختلف منجمله :مقاله و

داستان  جهت ایجاد ارتباط صمیمی تر و  تاثیر گذاری بر مخاطب ، از ویژگی های وبلاگ

 ارزشمند مدیر محترم پارسی بلاگ می باشد.

در جلسه نقد وبلاگ فوق ، شخصیت فرهیخته و ادب و نزاکت ،و از همه مهم تر تواضع

این بزرگوار ، به